«روشنفکري»، يک باشگاه، انجمن، NGO، محفل و از اين دست نيست که کسي با پرداخت حق عضويت به آن بپيوندد. «روشنفکري»، گونه خاصي از زندگي است با آداب و قواعد مخصوص. آيا اهالي سياست مي توانند رداي روشنفکري به تن کنند؟ پاسخ اين قلم، قاطعانه اين است؛ هرگز،
چون در روشنفکري، برخلاف هر نحله «مريد و مرادي»، از «ردا» و «شولا» و «فرقه» خبري نيست. اما يک «روشنفکر» مي تواند و چه مبارک است اگر پا به عرصه «سياست ورزي» بگذارد. حتي اگر در مسير کسب قدرت باشد؟، آري، البته از آن پس، ناگزير است خود را براي «نقد شدن» مهيا سازد و اگر رمقي از روشنفکري در شخصيت و رفتارش باشد، به اعتبار همان ريشه و تبار، کمتر از سياست پيشه بي بهره از پيشينه روشنفکري، در برابر «نقد» کژتابي نشان مي دهد.
«مهاتما گاندي»، «جواهر لعل نهرو»، «نلسون ماندلا»، «آندره مالرو» و پيش از آنها، «گوته»، همگي پيشينه يي کم يا بيش روشنفکرانه داشته اند و در زمانه يي به اقتضاي احوال جامعه و مجال مناسب، پا به عرصه سياست و قدرت نهاده اند. آيا مردم «هند»، «آفريقايي جنوبي»، «فرانسه» و «جمهوري وايمار»، از اينکه سياستمداراني با پيشينه روشنفکري و شخصيت فرهنگي و هنري داشته اند زيان کرده اند؟ و هم اکنون پشيمان و شرمنده اند؟، اين چه مغالطه يي است که «پيشينه» روشنفکري را با «پسينه» سياست ورزي متعارض جلوه دهيم، و از آن حيرت انگيزتر، بگوييم؛ «در کسوت سياسي، ادعاي رسالت روشنفکري را نمي پسندم»، آيا «رسالت روشنفکري» همچون «فوت کاسه گري» و «کيمياي زرگري»، ماده يي ناياب و انحصاري و «سرقفلي صفت» است که هر کس را ياراي دست يازيدن به آن نيست؟ مساله اين است که آيا داعيه دار رسالت روشنفکري، در موضع توجيه و ماستمالي وضع موجود است يا در مقام نقد و اصلاح آن. از آن مهم تر، آيا در کسوت سياسي، خواه در مدار قدرت يا خارج از آن، در برابر «نقد» به عنوان مهم ترين شاخصه روشنفکري، کژتاب و خشمگين است يا برخوردي فروتنانه و خادمانه دارد. به باور اين قلم، کسي که در برابر «نقد» برآشفته مي شود، زبان تلخ حمايل مي کند و تا مرز نابودي حيثيت «منتقد» به پيش مي تازد، هر چند ششدانگ زندگي اش بيرون از عرصه سياست و قدرت بوده باشد، بهره يي از روشنفکري ندارد. براي نشان دادن فضيلت «سياستمدار برخوردار از پيشينه روشنفکري و داعيه رسالت روشنفکري» هيچ نيازي به مباحثه کلامي و کشمکش نظري نيست. نمونه واقعي پيش روي ماست.
آيا کسي در شخصيت فرهنگي و روشنفکري آقاي خاتمي چون و چرا دارد؟ آيا داعيه رسالت روشنفکري او، که بيت الغزش ترويج نقد قدرت و پاسخگو کردن حاکميت و دفاع از حق مخالف براي اظهار مخالفت بود، امري ناپسند و زيان بخش به حساب مي آيد؟،
آيا بهتر بود به جاي آقاي خاتمي در آن هشت سال رياست جمهوري مردم کسي را برمي گزيدند که اهل عمل بود اما ريشه و داعيه روشنفکري نمي داشت؟ بسيار خب، پس چرا رقيب اصلي او که از قضا کارنامه يي در مديريت و عمل داشت برگزيده نشد؟،
ذات نايافته از هستي بخش
کي تواند که شود هستي بخش
خيال پاسباني دموکراسي و حقوق بشر و جامعه مدني از کسي که ذائقه اش هيچ خاطره يي از اين قضايا ندارد، نقش بر هوا زدن است،
آري، درست است که «داعيه رسالت روشنفکري» در کسوت سياسي هرگز نبايد «حريم قدسي» براي داعيه دار فراهم سازد، نبايد به او مجال مصونيت از نقد بدهد و نبايد او را به «چماق تخطئه روشنفکري با زبان روشنفکري» مسلح سازد.
اکنون در فضاي انتخابات رياست جمهوري، گزينه هاي بي شماري براي فضيلت سنجي و مشکل پسندي پيش روي مردم ايران نيست. دو کانديدا با تابلوي اصلاح طلبي و تغيير وضع موجود به صحنه آمده اند. هر يک ويژگي هايي دارند و تفاوت هايي با آن ديگري. اما آنچه درباره آقاي ميرحسين موسوي پذيرفتني نيست، «وجوه مثبت او را منفي شمردن» است. «مزيت» او را «نقيصت» معرفي کردن است،
آقاي موسوي بي هيچ شائبه، پيشينه يي روشنفکرانه و فرهنگي و اهل هنر و نقد و نظر داشته است. نه به اقتضاي نياز براي پوشيدن کسوت سياسي و حضور در عرصه قدرت، آيا همين پيشينه و شخصيت روشنفکري يکي از اسباب برگزيدن شخصيتي فرهيخته و فرهنگي، همچون آقاي خاتمي به عنوان وزير فرهنگ و ارشاد در دوران نخست وزيري اش نبود؟ خاتمي تا پايان کابينه مهندس موسوي وزير فرهنگ او بود.
اگر شخصيت فرهنگي و روشنفکري ميرحسين نبود، چه بسا در حال و هواي دوران جنگ به جاي خاتمي همچون آقاي احمدي نژاد را که البته مدتي نيز سردبير کيهان بوده است به وزارت ارشاد مي گماشت. پس داعيه روشنفکري در کسوت سياسي، مجال يک احتجاج را براي افکار عمومي فراهم مي سازد که از داعيه دار بخواهند به آنچه لازمه آن داعيه است ملتزم باشد.
همين شخصيت فرهنگي و روشنفکري ميرحسين موسوي بود که در جريان بازنگري قانون اساسي و هنگام بحث پيرامون صدا و سيما از انحصار رسانه يي انتقاد مي کرد و از «تلويزيون خصوصي» در کنار صدا و سيما دفاع.
تنها از يک موضع روشنفکرانه مي توان در برابر «توقيف فله يي مطبوعات» برآشفت.
از اينها گذشته آيا اگر يک شخصيت سياسي هيچ بهره يي از «گوهر روشنفکري» و سرمايه فرهنگي و هنري نداشته باشد، مي تواند اين همه اهل فرهنگ و هنر و روشنفکري را با حضور خويش چه در کسوت سياست و چه در عرصه هنر، بر سر شوق آورد که بي هيچ ملاحظه و پروايي به او خوشامد بگويند؟،
بهار انديشه و هنر و روشنفکري و دموکراسي و جامعه مدني، در دوران مسووليت آقاي خاتمي آماج امواج «باد صرصر» بود و با پايان آن دوره تلخ و شيرين ناتمام ماند.
روشنفکري و لطافت هنري، اندکي از خاطره آن بهار ناتمام را بازآفريني کند و مجالي براي تنفس فراهم سازد.
«حشمت روشنفکري» را با «کسوت سياست» مي توان عزيز داشت.