Chapter 1

آفرینش‌

1 در ابتدا، خدا آسمانها و زمین‌ را آفرید.

آفرینش‌

2 و زمین‌ تهی‌ و بایر بود و تاریکی‌ بر روی‌ لجه‌ و روح‌ خدا سطح‌ آبها را فرو گرفت‌.

آفرینش‌

3 و خدا گفت‌: «روشنایی‌ بشود.» و روشنایی‌ شد.

آفرینش‌

4 و خدا روشنایی‌ را دید که‌ نیکوست‌ و خدا روشنایی‌ را از تاریکی‌ جدا ساخت‌.

آفرینش‌

5 و خدا روشنایی‌ را روز نامید و تاریکی‌ را شب‌ نامید. و شام‌ بود و صبح‌ بود، روزی‌ اول‌.

آفرینش‌

6 و خدا گفت‌: «فلکی‌ باشد در میان‌ آبها و آبها را از آبها جدا کند.»

آفرینش‌

7 و خدا فلک‌ را بساخت‌ و آبهای‌ زیر فلک‌ را از آبهای‌ بالای‌ فلک‌ جدا کرد. و چنین‌ شد.

آفرینش‌

8 و خدا فلک‌ را آسمان‌ نامید. و شام‌ بود و صبح‌ بود، روزی‌ دوم‌.

آفرینش‌

9 و خدا گفت‌: «آبهای‌ زیر آسمان‌ در یکجا جمع‌ شود و خشکی‌ ظاهر گردد.» و چنین‌ شد.

آفرینش‌

10 و خدا خشکی‌ را زمین‌ نامید و اجتماع‌ آبها را دریا نامید. و خدا دید که‌ نیکوست‌.

آفرینش‌

11 و خدا گفت‌: «زمین‌ نباتات‌ برویاند، علفی‌ که‌ تخم‌ بیاورد و درخت‌ میوه‌ای‌ که‌ موافق‌ جنس‌ خود میوه‌ آورد که‌ تخمش‌ در آن‌ باشد، بر روی‌ زمین‌.» و چنین‌ شد.

آفرینش‌

12 و زمین‌ نباتات‌ را رویانید، علفی‌ که‌ موافق‌ جنس‌ خود تخم‌ آورد و درخت‌ میوه‌داری‌ که‌ تخمش‌ در آن‌، موافق‌ جنس‌ خود باشد. و خدا دید که‌ نیکوست‌.

آفرینش‌

13 و شام‌ بود و صبح‌ بود، روزی‌ سوم‌.

آفرینش‌

14 و خدا گفت‌: «نیرها در فلک‌ آسمان‌ باشند تا روز را از شب‌ جدا کنند و برای‌ آیات‌ و زمانها و روزها و سالها باشند.

آفرینش‌

15 و نیرها در فلک‌ آسمان‌ باشند تا بر زمین‌ روشنایی‌ دهند.» و چنین‌ شد.

آفرینش‌

16 و خدا دو نیر بزرگ‌ ساخت‌، نیر اعظم‌ را برای‌ سلطنت‌ روز و نیر اصغر را برای‌ سلطنت‌ شب‌، و ستارگان‌ را.

آفرینش‌

17 و خدا آنها را در فلک‌ آسمان‌ گذاشت‌ تا بر زمین‌ روشنایی‌ دهند،

آفرینش‌

18 و تا سلطنت‌ نمایند بر روز و بر شب‌، و روشنایی‌ را از تاریکی‌ جدا کنند. و خدا دید که‌ نیکوست‌.

آفرینش‌

19 و شام‌ بود و صبح‌ بود، روزی‌ چهارم‌.

آفرینش‌

20 و خدا گفت‌: «آبها به‌ انبوه‌ جانوران‌ پر شود و پرندگان‌ بالای‌ زمین‌ بر روی‌ فلک‌ آسمان‌ پرواز کنند.»

آفرینش‌

21 پس‌ خدا نهنگان‌ بزرگ‌ آفرید و همۀ جانداران‌ خزنده‌ را، که‌ آبها از آنها موافق‌ اجناس‌ آنها پر شد، و همۀ پرندگان‌ بالدار را به‌ اجناس‌ آنها. و خدا دید که‌ نیکوست‌.

آفرینش‌

22 و خدا آنها را برکت‌ داده‌، گفت‌: «بارور و کثیر شوید و آبهای‌ دریا را پر سازید، و پرندگان‌ در زمین‌ کثیر بشوند.»

آفرینش‌

23 و شام‌ بود و صبح‌ بود، روزی‌ پنجم‌.

آفرینش‌

24 و خدا گفت‌: «زمین‌، جانوران‌ را موافق‌ اجناس‌ آنها بیرون‌ آورد، بهایم‌ و حشرات‌ و حیوانات‌ زمین‌ به‌ اجناس‌ آنها.» و چنین‌ شد.

آفرینش‌

25 پس‌ خدا حیوانات‌ زمین‌ را به‌ اجناس‌ آنها بساخت‌ و بهایم‌ را به‌ اجناس‌ آنها و همۀ حشرات‌ زمین‌ را به‌ اجناس‌ آنها. و خدا دید که‌ نیکوست‌.

آفرینش‌

26 و خدا گفت‌: «آدم‌ را بصورت‌ ما و موافق‌ شبیه‌ ما بسازیم‌ تا بر ماهیان‌ دریا و پرندگان‌ آسمان‌ و بهایم‌ و بر تمامی‌ زمین‌ و همۀ حشراتی‌ که‌ بر زمین‌ می‌خزند، حکومت‌ نماید.»

آفرینش‌

27 پس‌ خدا آدم‌ را بصورت‌ خود آفرید. او را بصورت‌ خدا آفرید. ایشان‌ را نر و ماده‌ آفرید.

آفرینش‌

28 و خدا ایشان‌ را برکت‌ داد و خدا بدیشان‌ گفت‌: «بارور و کثیر شوید و زمین‌ را پر سازید و در آن‌ تسلط‌ نمایید، و بر ماهیان‌ دریا و پرندگان‌ آسمان‌ و همۀ حیواناتی‌ که‌ بر زمین‌ می‌خزند، حکومت‌ کنید.»

آفرینش‌

29 و خدا گفت‌: «همانا همۀ علف‌های‌ تخم‌داری‌ که‌ بر روی‌ تمام‌ زمین‌ است‌ و همۀ درختهایی‌ که‌ در آنها میوۀ درخت‌ تخم‌دار است‌، به‌ شما دادم‌ تا برای‌ شما خوراک‌ باشد.

آفرینش‌

30 و به‌ همۀ حیوانات‌ زمین‌ و به‌ همۀ پرندگان‌ آسمان‌ و به‌ همۀ حشرات‌ زمین‌ که‌ در آنها حیات‌ است‌، هر علف‌ سبز را برای‌ خوراک‌ دادم‌.» و چنین‌ شد.

آفرینش‌

31 و خدا هر چه‌ ساخته‌ بود، دید و همانا بسیار نیکو بود. و شام‌ بود و صبح‌ بود، روز ششم‌.

آغاز آفرینش

32 در آغاز، خدا آسمانها و زمین را آفرید.

آغاز آفرینش

33 زمین بی‌شکل و خالی بود، و تاریکی بر روی ژرفا؛ و روح خدا بر سطح آبها اهتزاز داشت .

شش روز آفرینش

34 خدا گفت: «روشنایی باشد،» و روشنایی شد.

شش روز آفرینش

35 خدا دید که روشنایی نیکوست و خدا روشنایی را از تاریکی جدا کرد.

شش روز آفرینش

36 خدا روشنایی را «روز» و تاریکی را «شب» نامید. شامگاه شد و بامداد آمد، روز اول.

شش روز آفرینش

37 و خدا گفت: «فلکی باشد میان آبها، و آبها را از آبها جدا کند.»

شش روز آفرینش

38 پس خدا فلک را ساخت و آبهای زیر فلک را از آبهای بالای فلک جدا کرد. و چنین شد.

شش روز آفرینش

39 خدا فلک را «آسمان» نامید. شامگاه شد و بامداد آمد، روز دوم.

شش روز آفرینش

40 و خدا گفت: «آبهای زیر آسمان در یک جا گرد آیند و خشکی پدیدار شود.» و چنین شد.

شش روز آفرینش

41 خدا خشکی را «زمین» و اجتماع آبها را «دریا» نامید، و خدا دید که نیکوست.

شش روز آفرینش

42 آنگاه خدا گفت: «زمین نباتات برویاند، گیاهانی که دانه تولید کنند و درختان میوه‌ای که میوۀ دانه‌دار بیاورند، گونه به گونه، بر روی زمین.» و چنین شد.

شش روز آفرینش

43 زمین نباتات رویانید، گیاهانی که دانه تولید می‌کردند، گونه به گونه، و درختانی که میوۀ دانه‌دار می‌آوردند، گونه به گونه. و خدا دید که نیکوست.

شش روز آفرینش

44 شامگاه شد و بامداد آمد، روز سوم.

شش روز آفرینش

45 و خدا گفت: «نورافشانها در فلک آسمان باشند تا روز را از شب جدا کنند، و تا نشانه‌ها باشند برای نمایاندن زمانها و روزها و سالها،

شش روز آفرینش

46 و نورافشانها باشند در فلک آسمان تا بر زمین روشنایی بخشند.» و چنین شد.

شش روز آفرینش

47 خدا دو نورافشان بزرگ ساخت، نورافشان بزرگتر را برای فرمانروایی بر روز، و نورافشان کوچکتر را برای فرمانروایی بر شب، و نیز ستارگان را.

شش روز آفرینش

48 خدا آنها را در فلک آسمان نهاد تا بر زمین روشنایی بخشند

شش روز آفرینش

49 و بر روز و بر شب سلطنت کنند و نور را از تاریکی جدا سازند. و خدا دید که نیکوست.

شش روز آفرینش

50 شامگاه شد و بامداد آمد، روز چهارم.

شش روز آفرینش

51 و خدا گفت: «آبها از انبوه جانداران پر شود و پرندگان بر فراز زمین در فلک آسمان پرواز کنند.»

شش روز آفرینش

52 پس خدا موجودات بزرگ دریایی و همۀ جانداران را که می‌جنبند و آبها را پر می‌سازند، گونه به گونه، و همۀ پرندگان بالدار را گونه به گونه آفرید. و خدا دید که نیکوست.

شش روز آفرینش

53 خدا آنها را برکت داد و گفت: «بارور و کثیر شوید و آب دریاها را پر سازید و پرندگان نیز بر زمین کثیر شوند.»

شش روز آفرینش

54 شامگاه شد و بامداد آمد، روز پنجم.

شش روز آفرینش

55 و خدا گفت: «زمین جانداران را گونه به گونه بر آوَرَد، چارپایان و خزندگان و وحوش زمین را، گونه به گونه.» و چنین شد.

شش روز آفرینش

56 پس خدا وحوش زمین را گونه به گونه ساخت، و چارپایان را گونه به گونه، و همۀ خزندگان روی زمین را گونه به گونه. و خدا دید که نیکوست.

شش روز آفرینش

57 آنگاه خدا گفت: «انسان را به صورت خودمان و شبیه خودمان بسازیم، و او بر ماهیان دریا و بر پرندگان آسمان و بر چارپایان و بر همۀ زمین و همۀ خزندگانی که بر زمین می‌خزند، فرمان براند.»

شش روز آفرینش

58 پس خدا انسان را به صورت خود آفرید، او را به صورت خدا آفرید؛ ایشان را نر و ماده آفرید.

شش روز آفرینش

59 خدا ایشان را برکت داد و خدا بدیشان فرمود: «بارور و کثیر شوید و زمین را پر سازید و بر آن تسلط یابید. بر ماهیان دریا و بر پرندگان آسمان و بر هر جانداری که بر زمین حرکت می‌کند، فرمان برانید.»

شش روز آفرینش

60 آنگاه خدا گفت: «اینک همۀ گیاهان دانه‌دار را که بر روی تمامی زمین است و همۀ درختان برخوردار از میوۀ دانه‌دار را به شما بخشیدم تا خوراک شما باشد.

شش روز آفرینش

61 و به همۀ وحوش زمین و همۀ پرندگان آسمان و همۀ خزندگانِ روی زمین که جان در خود دارند، همۀ گیاهان سبز را برای خوردن بخشیدم.» و چنین شد.

شش روز آفرینش

62 و خدا هرآنچه را که ساخته بود دید، و اینک بسیار نیکو بود. شامگاه شد و بامداد آمد، روز ششم.

آفرینش جهان

63 در ابتدا، خدا آسمان‌ها و زمین را آفرید.

آفرینش جهان

64 زمین خالی و بدون شکل بود. همه جا آب بود و تاریکی آن را پوشانده بود و روح خدا بر روی آبها حرکت می‌کرد.

آفرینش جهان

65 خدا فرمود: «روشنايي بشود» و روشنايي شد.

آفرینش جهان

66 خدا از ديدن روشنايي خشنود شد و روشنايي را از تاريكي جدا كرد.

آفرینش جهان

67 خدا روشنایی را روز و تاریکی را شب نام گذاشت. شب گذشت و صبح فرا رسید، این بود روز اول.

آفرینش جهان

68 خدا فرمود: «فلکي ساخته شود تا آبها را از يكديگر جدا كند.»

آفرینش جهان

69 خدا فلک را ساخت و آبهاي زير فلک را از آبهاي بالاي فلک جدا كرد.

آفرینش جهان

70 خدا فلک را آسمان نامید. شب گذشت و صبح ‌‌‌فرا رسید، این بود روز دوم.

آفرینش جهان

71 خدا فرمود: «آبهاي زير آسمان در يک جا جمع شوند تا خشكي ظاهر گردد» و چنان شد.

آفرینش جهان

72 خدا خشکی را زمین نامید و آبها را که در یک جا جمع بودند دریا نام گذاشت. خدا از دیدن آنچه انجام شده بود، خشنود شد.

آفرینش جهان

73 سپس خدا فرمود: «زمين همه نوع گياه بروياند، گياهاني كه دانه بياورند و گياهاني كه ميوه بياورند» و چنين شد.

آفرینش جهان

74 پس زمين همه نوع گياه رويانيد و خدا از ديدن آنچه انجام شده بود، خشنود شد.

آفرینش جهان

75 شب گذشت و صبح فرا رسيد، اين بود روز سوم.

آفرینش جهان

76 بعد از آن خدا فرمود: «اجرام نوراني در آسمان به وجود آيند تا روز را از شب جدا كنند و روزها، سالها و فصلها را نشان دهند.

آفرینش جهان

77 آنها در آسمان بدرخشند تا بر زمین روشنایی دهند» و چنین شد.

آفرینش جهان

78 پس از آن، خدا دو جرم نورانی بزرگ ساخت، یکی خورشید برای سلطنت در روز و یکی ماه برای سلطنت در شب. همچنین ستارگان را ساخت.

آفرینش جهان

79 آنها را در آسمان قرار داد تا بر زمين روشنايي دهند

آفرینش جهان

80 و بر روز و شب سلطنت نمايند و روشنايي را از تاريكي جدا كنند. خدا، از ديدن آنچه شده بود، خشنود شد.

آفرینش جهان

81 شب گذشت و صبح فرا رسید، این بود روز چهارم.

آفرینش جهان

82 پس از آن خدا فرمود: «آبها از انواع جانوران و آسمان از انواع پرندگان پُر شوند.»

آفرینش جهان

83 پس، خدا جانداران بزرگ دریایی و همه جانورانی که در آب زندگی می‌کنند و تمام پرندگان آسمان را آفرید. خدا از دیدن آنچه کرده بود، خشنود شد

آفرینش جهان

84 و همة آنها را برکت داد و فرمود تا بارور شوند و دریا را پُر سازند و به پرندگان فرمود: «بارور و کثیر شوید.»

آفرینش جهان

85 شب گذشت و صبح فرا رسید، این بود روز پنجم.

آفرینش جهان

86 بعد از آن، خدا فرمود: «زمین همه نوع حیوانات به وجود آورد، اهلی و وحشی، بزرگ و کوچک» و چنین شد.

آفرینش جهان

87 پس خدا، همه آنها را ساخت و از ديدن آنچه انجام شده بود، خشنود شد.

آفرینش جهان

88 پس از آن خدا فرمود: «اینک انسان را بسازیم. ایشان مثل ما و شبیه ما باشند و بر ماهیان دریا و پرندگان آسمان و همة حیوانات اهلی و وحشی، بزرگ و کوچک و بر تمام زمین حکومت کنند.»

آفرینش جهان

89 پس خدا انسان را شبيه خود آفريد. ايشان را زن و مرد آفريد.

آفرینش جهان

90 آنها را برکت داد و فرمود: «بارور و کثیر شوید. نسل شما در تمام زمین زندگی کند و آن را تحت تسلّط خود درآورد. من شما را بر ماهیان و پرندگان و تمام حیوانات وحشی می‌گمارم.

آفرینش جهان

91 هر نوع گیاهی که غلاّت و دانه بیاورد و هر نوع گیاهی که میوه بیاورد برای شما آماده کرده‌ام تا بخورید.

آفرینش جهان

92 امّا هر نوع علف سبز را برای خوراک تمام حیوانات و پرندگان آماده کرده‌ام» و چنین شد.

آفرینش جهان

93 خدا از دیدن تمام کارهایی که انجام شده بود، بسیار خشنود گشت. شب گذشت و صبح فرا رسید. این بود روز ششم.

آفرینش جهان

94 در ابتدا خدا آسمانها و زمین را آفرید.

آفرینش جهان

95 زمین خالی و بدون شکل بود. همه جا آب بود و تاریکی آنرا پوشانیده بود و روح خدا بر روی آبها حرکت می​کرد.

آفرینش جهان

96 خدا فرمود:  «روشنی بشود» و روشنی شد.

آفرینش جهان

97 خدا دید که روشنی نیکوست و روشنی را از تاریکی جدا کرد.

آفرینش جهان

98 خدا روشنی را روز و تاریکی را شب نام گذاشت. شب گذشت و صبح شد. این بود روز اول.

آفرینش جهان

99 خدا فرمود:  «فضا ساخته شود تا آبها را از یکدیگر جدا کند.»

آفرینش جهان

100 خدا فضا را ساخت و آب​های زیر فضا را از آب​های بالای فضا جدا کرد.

آفرینش جهان

101 خدا فضا را آسمان نامید. شب گذشت و صبح شد. این بود روز دوم.

آفرینش جهان

102 خدا فرمود:  «آبهای زیر آسمان در یک جا جمع شوند تا خشکه ظاهر گردد» و چنان شد.

آفرینش جهان

103 خدا خشکه را زمین نامید و آبها را که در یک جا جمع شده بودند بحر نام گذاشت. خدا دید که آنچه انجام شده بود نیکوست.

آفرینش جهان

104 سپس خدا فرمود:  «زمین همه نوع نبات برویاند. نباتاتی که غلات و حبوبات بیاورند و نباتاتی که میوه بار آورند» و چنین شد.

آفرینش جهان

105 پس زمین همه نوع نبات رویانید و خدا دید که آنچه بوجود آمده بود نیکوست.

آفرینش جهان

106 شب گذشت و صبح شد. این بود روز سوم.

آفرینش جهان

107 بعد از آن خدا فرمود:  «اجسام نورانی در آسمان بوجود آیند تا روز را از شب جدا کنند و روزها، سالها، آیات و زمانها را نشان دهند.

آفرینش جهان

108 آنها در آسمان بدرخشند تا بر زمین روشنی دهند» و چنین شد.

آفرینش جهان

109 پس از آن، خدا دو جسم نورانی بزرگتر ساخت، یکی آفتاب برای سلطنت در روز و یکی ماهتاب برای سلطنت در شب. همچنین ستارگان را ساخت.

آفرینش جهان

110 آنها را در آسمان قرار داد تا بر زمین روشنی دهند

آفرینش جهان

111 و بر روز و شب سلطنت نمایند و روشنی را از تاریکی جدا کنند. خدا دید که نیکوست.

آفرینش جهان

112 شب گذشت و صبح شد. این بود روز چهارم.

آفرینش جهان

113 پس از آن خدا فرمود:  «آبها از انواع حیوانات و آسمان از انواع پرندگان پُر شوند.»

آفرینش جهان

114 پس خدا جانداران بزرگ بحری و همۀ حیواناتی که در آب زندگی میکنند و تمام پرندگان آسمان را آفرید. خدا دید که آنچه کرده بود نیکوست.

آفرینش جهان

115 و همۀ آنها را برکت داد و فرمود:  «بارور و زیاد شوید و آبهای بحر را پُر سازید و پرندگان در زمین زیاد شوند.»

آفرینش جهان

116 شب گذشت و صبح شد. این بود روز پنجم.

آفرینش جهان

117 بعد از آن خدا فرمود:  «زمین همه نوع حیوانات بوجود آوَرَد، اهلی و وحشی، بزرگ و کوچک» و چنین شد.

آفرینش جهان

118 پس خدا همۀ آنها را ساخت و دید که آنچه انجام داده بود نیکوست.

آفرینش جهان

119 پس از آن خدا فرمود:  «حالا انسان را میسازیم. آنها به صورت ما و به شکل ما باشند و بر ماهیان بحری و پرندگان آسمان و همۀ حیوانات، اهلی و وحشی، بزرگ و کوچک و تمام زمین حکومت کنند.»

آفرینش جهان

120 پس خدا انسان را به صورت خود آفرید. انسان را به صورت خدا آفرید. آنها را زن و مرد آفرید.

آفرینش جهان

121 آنها را برکت داد و فرمود:  «بارور و زیاد شوید، زمین را پُر سازید و در آن تسلط نمائید. بر ماهیان و پرندگان و تمام حیوانات روی زمین حکومت کنید.»

آفرینش جهان

122 و خدا گفت:  «هر نوع گیاهی را که غلات و حبوبات بیاورد و هر نوع درختی را که میوه بیاورد به شما دادم تا برای شما خوراک باشد.

آفرینش جهان

123 اما هر نوع علف سبز را برای خوراک تمام حیوانات و پرندگان آماده کردهام.» و چنین شد.

آفرینش جهان

124 آنگاه خدا کارهای آفرینش را ملاحظه کرد و همه را از هر جهت عالی یافت. شب گذشت و صبح شد، این بود روز ششم.

داستان آفرینش

125 در آغاز، هنگامی‌ که‌ خدا آسمانها و زمین‌ را آفرید،

داستان آفرینش

126 زمین‌، خالی‌ و بی‌ شکل‌ بود، و روح‌ خدا روی‌ توده‌های‌ تاریکِ بخار حرکت‌ می‌کرد.

داستان آفرینش

127 خدا فرمود: «روشنایی‌ بشود.» و روشنایی‌ شد.

داستان آفرینش

128 خدا روشنایی‌ را پسندید و آن‌ را از تاریکی‌ جدا ساخت‌.

داستان آفرینش

129 او روشنایی‌ را «روز» و تاریکی‌ را «شب‌» نامید. شب‌ گذشت‌ و صبح‌ شد. این‌، روز اول‌ بود.

داستان آفرینش

130 سپس‌ خدا فرمود: «توده‌های‌ بخار از هم‌ جدا شوند تا آسمان‌ در بالا و اقیانوسها در پایین‌ تشکیل‌ گردند.»

داستان آفرینش

131 خدا توده‌های‌ بخار را از آبهای‌ پایین‌ جدا کرد و آسمان‌ را به‌ وجود آورد.

داستان آفرینش

132 شب‌ گذشت‌ و صبح‌ شد. این‌، روز دوم‌ بود.

داستان آفرینش

133 پس‌ از آن‌ خدا فرمود: «آبهای‌ زیر آسمان‌ در یکجا جمع‌ شوند تا خشکی‌ پدید آید.» و چنین‌ شد.

داستان آفرینش

134 خدا خشکی‌ را «زمین‌» و اجتماع‌ آبها را «دریا» نامید و خدا این‌ را پسندید.

داستان آفرینش

135 سپس‌ خدا فرمود: «انواع‌ نباتات‌ و گیاهان‌ دانه‌دار و درختان‌ میوه‌ دار در زمین‌ برویند و هر یک‌، نوع‌ خود را تولید کنند.»

داستان آفرینش

136 همینطور شد و خدا خشنود گردید.

داستان آفرینش

137 شب‌ گذشت‌ و صبح‌ شد. این‌، روز سوم‌ بود.

داستان آفرینش

138 سپس‌ خدا فرمود: «در آسمان‌ اجسام‌ درخشانی‌ باشند تا زمین‌ را روشن‌ کنند

داستان آفرینش

139 و روز را از شب‌ جدا نمایند و روزها، فصلها و سالها را پدید آورند.» و چنین‌ شد.

داستان آفرینش

140 پس‌ خدا دو روشنایی‌ بزرگ‌ ساخت‌ تا بر زمین‌ بتابند: روشنایی‌ بزرگتر برای‌ حکومت‌ بر روز و روشنایی‌ کوچکتر برای‌ حکومت‌ بر شب‌. او همچنین‌ ستارگان‌ را ساخت‌.

داستان آفرینش

141 خدا آنها را در آسمان‌ قرار داد تا زمین‌ را روشن‌ سازند،

داستان آفرینش

142 بر روز و شب‌ حکومت‌ کنند، و روشنایی‌ و تاریکی‌ را از هم‌ جدا نمایند. و خدا خشنود شد.

داستان آفرینش

143 شب‌ گذشت‌ و صبح‌ شد. این‌، روز چهارم‌ بود.

داستان آفرینش

144 سپس‌ خدا فرمود: «آبها از موجودات‌ زنده‌ پر شوند و پرندگان‌ بر فراز آسمان‌ به‌ پرواز درآیند.»

داستان آفرینش

145 پس‌ خدا حیوانات‌ بزرگ‌ دریایی‌ و انواع‌ جانوران‌ آبزی‌ و انواع‌ پرندگان‌ را آفرید.

داستان آفرینش

146 خدا از این‌ نیز خشنود شد و آنها را برکت‌ داده‌، فرمود: «موجودات‌ دریایی‌ بارور و زیاد شوند و آبها را پُرسازند و پرندگان‌ نیز روی‌ زمین‌ زیاد شوند.»

داستان آفرینش

147 شب‌ گذشت‌ و صبح‌ شد. این‌، روز پنجم‌ بود.

داستان آفرینش

148 سپس‌ خدا فرمود: «زمین‌، انواع‌ جانوران‌ و حیوانات‌ اهلی‌ و وحشی‌ و خزندگان‌ را به‌ وجود آوَرَد.» و چنین‌ شد.

داستان آفرینش

149 خدا انواع‌ حیوانات‌ اهلی‌ و وحشی‌ و تمام‌ خزندگان‌ را به‌ وجود آورد، و از کار خود خشنود گردید.

داستان آفرینش

150 سرانجام‌ خدا فرمود: «انسان‌ را شبیه‌ خود بسازیم‌، تا بر حیوانات‌ زمین‌ و ماهیان‌ دریا و پرندگان‌ آسمان‌ فرمانروایی‌ کند.»

داستان آفرینش

151 پس‌ خدا انسان‌ را شبیه‌ خود آفرید. او انسان‌ را زن‌ و مرد خلق‌ کرد

داستان آفرینش

152 و ایشان‌ را برکت‌ داده‌، فرمود: «بارور و زیاد شوید، زمین‌ را پُر سازید، بر آن‌ تسلط‌ یابید، و بر ماهیان‌ دریا و پرندگان‌ آسمان‌ و همه‌ حیوانات‌ فرمانروایی‌ کنید.

داستان آفرینش

153 تمام‌ گیاهان‌ دانه‌دار و میوه‌های‌ درختان‌ را برای‌ خوراک‌ به‌ شما دادم‌،

داستان آفرینش

154 و همه‌ علفهای‌ سبز را به‌ حیوانات‌ و پرندگان‌ و خزندگان‌ بخشیدم‌.»

داستان آفرینش

155 آنگاه‌ خدا به‌ آنچه‌ آفریده‌ بود نظر کرد و کار آفرینش‌ را از هر لحاظ‌ عالی‌ دید. شب‌ گذشت‌ و صبح‌ شد. این‌، روز ششم‌ بود.

Chapter 2

آفرینش‌

1 و آسمانها و زمین‌ و همۀ لشکر آنها تمام ‌شد.

آفرینش‌

2 و در روز هفتم‌، خدا از همۀ کار خود که‌ ساخته‌ بود، فارغ‌ شد. و در روز هفتم‌ از همۀ کار خود که‌ ساخته‌ بود، آرامی‌ گرفت‌.

آفرینش‌

3 پس‌ خدا روز هفتم‌ را مبارک‌ خواند و آن‌ را تقدیس‌ نمود، زیرا که‌ در آن‌ آرام‌ گرفت‌، از همۀ کار خود که‌ خدا آفرید و ساخت‌.

آدم و حوا

4 این‌ است‌ پیدایش‌ آسمانها و زمین‌ در حین‌ آفرینش‌ آنها در روزی‌ که‌ یهوه‌، خدا، زمین‌ و آسمانها را بساخت‌.

آدم و حوا

5 و هیچ‌ نهال‌ صحرا هنوز در زمین‌ نبود و هیچ‌ علف‌ صحرا هنوز نروییده‌ بود، زیرا خداوند خدا باران‌ بر زمین‌ نبارانیده‌ بود و آدمی‌ نبود که‌ کار زمین‌ را بکند.

آدم و حوا

6 و مه‌ از زمین‌ برآمده‌، تمام‌ روی‌ زمین‌ را سیراب‌ می‌کرد.

آدم و حوا

7 خداوند خدا پس‌ آدم‌ را از خاک‌ زمین‌ بسرشت‌ و در بینی‌ وی‌ روح‌ حیات‌ دمید، و آدم‌ نَفْس‌ زنده‌ شد.

آدم و حوا

8 و خداوند خدا باغی‌ در عدن‌ بطرف‌ مشرق‌ غَرْس‌ نمود و آن‌ آدم‌ را که‌ سرشته‌ بود، در آنجا گذاشت‌.

آدم و حوا

9 و خداوند خدا هر درخت‌ خوشنما و خوش‌خوراک‌ را از زمین‌ رویانید، و درخت‌ حیات‌ را در وسط باغ‌ و درخت‌ معرفت‌ نیک‌ و بد را.

آدم و حوا

10 و نهری‌ از عدن‌ بیرون‌ آمد تا باغ‌ را سیراب‌ کند، و از آنجا منقسم‌ گشته‌، چهار شعبه‌ شد.

آدم و حوا

11 نام‌ اول‌ فیشون‌ است‌ که‌ تمام‌ زمین‌ حویله‌ را که‌ در آنجا طلاست‌، احاطه‌ می‌کند.

آدم و حوا

12 و طلای‌ آن‌ زمین‌ نیکوست‌ و در آنجا مروارید و سنگ‌ جَزَع‌ است‌.

آدم و حوا

13 و نام‌ نهر دوم‌ جیحون‌ که‌ تمام‌ زمین‌ کوش‌ را احاطه‌ می‌کند.

آدم و حوا

14 و نام‌ نهر سوم‌ حدَّقل‌ که‌ بطرف‌ شرقی‌ آشور جاری‌ است‌. و نهر چهارم‌ فرات‌.

آدم و حوا

15 پس‌ خداوند خدا آدم‌ را گرفت‌ و او را در باغ‌ عدن‌ گذاشت‌ تا کار آن‌ را بکند و آن‌ را محافظت‌ نماید.

آدم و حوا

16 و خداوند خدا آدم‌ را امر فرموده‌، گفت‌: «از همۀ درختان‌ باغ‌ بی‌ممانعت ‌بخور،

آدم و حوا

17 اما از درخت‌ معرفت‌ نیک‌ و بد زنهار نخوری‌، زیرا روزی‌ که‌ از آن‌ خوردی‌، هرآینه‌ خواهی‌ مرد.»

آدم و حوا

18 و خداوند خدا گفت‌: «خوب‌ نیست‌ که‌ آدم‌ تنها باشد. پس‌ برایش‌ معاونی‌ موافق‌ وی‌ بسازم‌.»

آدم و حوا

19 و خداوند خدا هر حیوان‌ صحرا و هر پرندۀ آسمان‌ را از زمین‌ سرشت‌ و نزد آدم‌ آورد تا ببیند که‌ چه‌ نام‌ خواهد نهاد و آنچه‌ آدم‌ هر ذی‌حیات‌ را خواند، همان‌ نام‌ او شد.

آدم و حوا

20 پس‌ آدم‌ همۀ بهایم‌ و پرندگان‌ آسمان‌ و همۀ حیوانات‌ صحرا را نام‌ نهاد. لیکن‌ برای‌ آدم‌ معاونی‌ موافق‌ وی‌ یافت‌ نشد.

آدم و حوا

21 و خداوند خدا، خوابی‌ گران‌ بر آدم‌ مستولی‌ گردانید تا بخفت‌، و یکی‌ از دنده‌هایش‌ را گرفت‌ و گوشت‌ در جایش‌ پر کرد.

آدم و حوا

22 و خداوند خدا آن‌ دنده‌ را که‌ از آدم‌ گرفته‌ بود، زنی‌ بنا کرد و وی‌ را به‌ نزد آدم‌ آورد.

آدم و حوا

23 و آدم‌ گفت‌: «همانا اینست‌ استخوانی‌ از استخوانهایم‌ و گوشتی‌ از گوشتم‌، از این‌ سبب‌ "نسا" نامیده‌ شود زیرا که‌ از انسان‌ گرفته‌ شد.»

آدم و حوا

24 از این‌ سبب‌ مرد پدر و مادر خود را ترک‌ کرده‌، با زن‌ خویش‌ خواهد پیوست‌ و یک‌ تن‌ خواهند بود.

آدم و حوا

25 و آدم‌ و زنش‌ هر دو برهنه‌ بودند و خجلت‌ نداشتند.

شش روز آفرینش

26 بدین‌سان، آسمانها و زمین و همۀ لشکر آنها تمام شد.

شش روز آفرینش

27 و خدا در روز هفتم، کار خویش را به پایان رسانید؛ پس او در هفتمین روز، از همۀ کار خویش فارغ شد.

شش روز آفرینش

28 و خدا روز هفتم را مبارک خواند و آن را مقدس شمرد، چرا که در آن روز از همۀ کار خویش که خدا آفریده و ساخته بود، فراغت جُست.

شش روز آفرینش

29 این بود تاریخچۀ آسمانها و زمین آنگاه که آفریده شدند.

آفرینش آدم و حوا

30 هیچ نهالِ کشتزار هنوز بر زمین نبود و هیچ گیاهِ کشتزار هنوز نروییده بود، زیرا یهوه خدا هنوز باران بر زمین نبارانیده بود و انسانی نبود تا بر آن کِشت کند،

آفرینش آدم و حوا

31 بلکه مه از زمین برمی‌آمد و تمام روی زمین را سیراب می‌کرد.

آفرینش آدم و حوا

32 آنگاه یهوه خدا آدم را از خاک زمین بسرشت و در بینی او نَفَسِ حیات دمید و آدم موجودی زنده شد.

آفرینش آدم و حوا

33 و یهوه خدا باغی به سمت شرق، در عدن غرس کرد، و آدم را که سرشته بود در آنجا نهاد.

آفرینش آدم و حوا

34 و یهوه خدا همه‌گونه درختان چشم‌نواز و خوش‌خوراک را از زمین رویانید. درخت حیات در وسط باغ بود، و نیز درخت شناخت نیک و بد.

آفرینش آدم و حوا

35 رودخانه‌ای از عدن بیرون می‌آمد تا باغ را آبیاری کند و از آنجا به چهار شاخه منشعب می‌شد.

آفرینش آدم و حوا

36 نام رودخانۀ اول فیشون است که سرتاسر سرزمین حَویلَه را که در آنجا طلا است دور می‌زند.

آفرینش آدم و حوا

37 طلای آن سرزمین نیکوست، و در آنجا صَمْغ خوشبو و سنگ جَزَع یافت می‌شود.

آفرینش آدم و حوا

38 نام رودخانۀ دوم جیحون است که سرتاسر سرزمین کوش را دور می‌زند.

آفرینش آدم و حوا

39 رودخانۀ سوم دجله نام دارد که در شرق آشور جاری است، و رودخانۀ چهارم فرات است.

آفرینش آدم و حوا

40 یهوه خدا آدم را برگرفت و او را در باغ عدن نهاد تا کار آن را بکند و از آن نگاهداری نماید.

آفرینش آدم و حوا

41 و یهوه خدا آدم را امر کرده، گفت: «تو می‌توانی از هر یک از درختان باغ آزادانه بخوری؛

آفرینش آدم و حوا

42 اما از درخت شناخت نیک و بد زنهار مخوری، زیرا روزی که از آن خوردی به‌یقین خواهی مرد.»

آفرینش آدم و حوا

43 یهوه خدا فرمود: «نیکو نیست که آدم تنها باشد، پس یاوری مناسب برای او می‌سازم.»

آفرینش آدم و حوا

44 و یهوه خدا همۀ جاندران صحرا و پرندگان آسمان را که از خاک سرشته بود نزد آدم آورد تا ببیند آدم چه نامی بر آنها خواهد نهاد، و هرآنچه آدم هر جاندار را خواند، همان نامش شد.

آفرینش آدم و حوا

45 پس آدم همۀ چارپایان و پرندگان آسمان و همۀ وحوش صحرا را نام ‌گذاشت؛ ولی یاوری مناسب برای آدم یافت نشد.

آفرینش آدم و حوا

46 پس یهوه خدا خوابی گران بر آدم مستولی کرد و در همان حال که آدم خفته بود یکی از دنده‌های او را گرفت و جای آن را با گوشت پر کرد.

آفرینش آدم و حوا

47 آنگاه یهوه خدا از همان دنده‌ که از آدم گرفته بود زنی ساخت و او را نزد آدم آورد.

آفرینش آدم و حوا

48 آدم گفت: «این است اکنون استخوانی از استخوانهایم و گوشتی از گوشتم؛ او زن نامیده شود، زیرا که از مرد گرفته شد.»

آفرینش آدم و حوا

49 از همین رو، مرد پدر و مادر خود را ترک کرده، به زن خویش می‌پیوندد و آن دو یک تن می‌گردند.

آفرینش آدم و حوا

50 آدم و زنش هر دو عریان بودند و شرم نداشتند.

آفرینش جهان

51 به اين ترتيب تمام آسمانها و زمين تمام گرديد.

آفرینش جهان

52 در روز هفتم خدا كار آفرينش را تمام كرد و از آن دست كشيد.

آفرینش جهان

53 او، روز هفتم را مبارک خواند و آن را براي خود اختصاص داد، زيرا در آن روز كار آفرينش را تمام كرد و از آن دست كشيد.

آفرینش جهان

54 این چگونگی آفرینش آسمانها و زمین است. وقتی خداوند آسمانها و زمین را ساخت،

آفرینش جهان

55 هيچ گياه يا علف سبزي در روي زمين نبود زيرا خداوند هنوز باران بر زمين نبارانيده بود و كسي نبود كه در زمين زراعت كند.

آفرینش جهان

56 امّا آب از زیر زمین بالا می‌آمد و زمین را سیراب می‌کرد.

آفرینش آدم

57 پس از آن خداوند مقداري خاک از زمين برداشت و از آن آدم را ساخت و در بيني او روح حيات دميد و او يک موجود زنده گرديد.

باغ عدن

58 خداوند باغی در عدن که در طرف مشرق است درست کرد و آدم را که ساخته بود در آنجا گذاشت.

باغ عدن

59 خداوند همه نوع درختان زیبا و میوه‌دار در آن باغ رویانید و درخت حیات و همچنین درخت شناخت خوب و بد را در وسط باغ قرار داد.

باغ عدن

60 رودخانه‌ای از عدن می‌گذشت و باغ را سیراب می‌کرد و از آنجا به چهار نهر تقسیم می‌شد.

باغ عدن

61 نهر اول، فیشون است که سرزمین حویله را دور می‌زند.

باغ عدن

62 در اين سرزمين طلاي خالص و عطر گران قيمت و سنگ عقيق وجود دارد.

باغ عدن

63 نهر دوّم، جیحون است که سرزمین کوش را دور می‌زند.

باغ عدن

64 نهر سوم دجله است که از شرق آشور می‌گذرد و نهر چهارم، فرات است.

باغ عدن

65 سپس خداوند آدم را در باغ عدن گذاشت تا در آن زراعت کند و آن را نگهداری نماید.

باغ عدن

66 خداوند به آدم فرمود: «اجازه داری از میوة تمام درختان باغ بخوری.

باغ عدن

67 امّا هرگز از میوة درخت شناخت خوب و بد نخور زیرا اگر از آن بخوری در همان روز خواهی مرد.»

آفرینش زن

68 خداوند خدا فرمود: «خوب نیست که آدم تنها زندگی کند. بهتر است یک همدمِ مناسب برای او بسازم تا او را کمک کند.»

آفرینش زن

69 پس خداوند، تمام حيوانات و پرندگان را از خاک زمين ساخت و نزد آدم آورد تا ببيند آدم چه نامي بر آنها خواهد گذاشت و هر نامي كه آدم بر آنها گذاشت، همان نام آنها شد.

آفرینش زن

70 بنابراين آدم تمام پرندگان و حيوانات را نامگذاري كرد، ولي هيچ يک از آنها همدم مناسبي براي آدم نبود كه بتواند او را كمک كند.

آفرینش زن

71 پس خداوند، آدم را به خواب عمیقی فرو برد و وقتی او در خواب بود یکی از دنده‌هایش را برداشت و جای آن را به هم پیوست.

آفرینش زن

72 سپس از آن دنده زن را ساخت و او را نزد آدم آورد.

آفرینش زن

73 آدم گفت: «این مانند خود من است. استخوانی از استخوانهایم و قسمتی از بدنم.‌ نام او نساء است‌،‌‌‌‌ زیرا از انسان گرفته شد.»

آفرینش زن

74 به همین دلیل مرد پدر و مادر خود را ترک می‌کند و با زن خود زندگی می‌کند و هر دو یک تن می‌شوند.

آفرینش زن

75 آدم و زنش هر دو برهنه بودند و این را شرم آور نمی‌دانستند.

آفرینش جهان

76 به این ترتیب تمام آسمانها و زمین کامل گردید.

آفرینش جهان

77 در روز هفتم خدا همۀ کار آفرینش را تمام کرد و از آن دست کشید.

آفرینش جهان

78 او روز هفتم را مبارک خواند و آنرا برای خود اختصاص داد، زیرا در آن روز همۀ کار آفرینش را تمام کرد و از آن دست کشید.

آفرینش جهان

79 این چگونگی آفرینش آسمانها و زمین است.

آفرینش جهان

80 هیچ گیاه یا علف سبز در روی زمین نبود، زیرا خداوند هنوز باران در زمین نبارانیده بود و کسی نبود که در زمین زراعت کند.

آفرینش جهان

81 اما آب از زیر زمین بالا میآمد و زمین را سیراب میکرد.

آفرینش آدم

82 پس از آن خداوند، خدا مقداری خاک از زمین برداشت و از آن آدم را ساخت و در بینی او روح حیات دمید و او یک موجود زنده گردید.

باغ عدن

83 خداوند، خدا باغی در عدن که بطرف مشرق است درست کرد و آدم را که ساخته بود در آنجا جا داد.

باغ عدن

84 خداوند همه نوع درختان زیبا و میوهدار را در آن باغ رویانید و درخت زندگی و همچنین درخت شناسائی خوب و بد را در وسط باغ قرار داد.

باغ عدن

85 دریائی از عدن میگذشت و باغ را سیراب میکرد و از آنجا به چهار دریای دیگر تقسیم میشد.

باغ عدن

86 دریای اول پیشون است که سرزمین حویله را دور میزند.

باغ عدن

87 (در این سرزمین طلای خالص و عطر گران قیمت و سنگ عقیق وجود دارد.)

باغ عدن

88 دریای دوم جیحون است که سرزمین کوش را دور میزند.

باغ عدن

89 دریای سوم دجله است که از شرق آشور میگذرد، و دریای چهارم فرات است.

باغ عدن

90 سپس خداوند، خدا آدم را در باغ عدن جا داد تا در آن زراعت کند و از آن نگهداری نماید.

باغ عدن

91 خداوند به آدم فرمود:  «اجازه داری از میوۀ تمام درختان باغ بخوری.

باغ عدن

92 اما هرگز از میوۀ درخت شناسائی خوب و بد نخوری، زیرا اگر از آن بخوری در همان روز میمیری

آفرینش زن

93 خداوند، خدا فرمود:  «خوب نیست که آدم تنها زندگی کند. بهتر است که یک همدم مناسب برای او بسازم تا به او کمک کند.»

آفرینش زن

94 پس خداوند تمام حیوانات و پرندگان را از خاک زمین ساخت و پیش آدم آورد تا ببیند آدم چه نامی بر آن​ها خواهد گذاشت و هر نامی که آدم بر آن​ها گذاشت همان نام آن​ها شد.

آفرینش زن

95 بنابرین آدم تمام پرندگان و حیوانات را نامگذاری کرد، ولی هیچ یک از آنها همدم مناسبی برای آدم نبود که بتواند به او کمک کند.

آفرینش زن

96 پس خداوند، خدا آدم را به خواب عمیقی فروبرد و وقتی او در خواب بود یکی از قبرغههایش را گرفت و جای آنرا بهم پیوست.

آفرینش زن

97 سپس از آن قبرغه زن را ساخت و او را پیش آدم آورد.

آفرینش زن

98 آدم گفت: «این مثل خود من است.استخوانِ از استخوانهایم و قسمتی از بدنم.نام او زن است، زیرا از انسان گرفته شد.»

آفرینش زن

99 به همین دلیل مرد پدر و مادر خود را ترک نموده با زن خود زندگی میکند و هر دو یک تن میشوند.

آفرینش زن

100 آدم و زنش هر دو برهنه بودند، ولی احساس خجالت نمیکردند.

داستان آفرینش

101 به‌ این‌ ترتیب‌ آسمانها و زمین‌ و هر چه‌ در آنها بود، تکمیل‌ گردید.

داستان آفرینش

102 با فرارسیدن‌ روز هفتم‌، خدا کار آفرینش‌ را تمام‌ کرده‌، دست‌ از کار کشید.

داستان آفرینش

103 خدا روز هفتم‌ را برکت‌ داده‌، آن‌ را مقدس‌ اعلام‌ فرمود، زیرا روزی‌ بود که‌ خدا پس‌ از پایان‌ کار آفرینش‌، آرام‌ گرفت‌.

آدم و حوا

104 به‌ این‌ ترتیب‌ آسمانها و زمین‌ آفریده‌ شد. هنگامی‌ که‌ خداوند آسمانها و زمین‌ را ساخت‌،

آدم و حوا

105 هیچ‌ بوته‌ و گیاهی‌ بر زمین‌ نروییده‌ بود، زیرا خداوند هنوز باران‌ نبارانیده‌ بود، و همچنین‌ آدمی‌ نبود که‌ روی‌ زمین‌ کشت‌ و زرع‌ نماید؛

آدم و حوا

106 اما آب‌ از زمین‌ بیرون‌ می‌آمد و تمام‌ خشکیها را سیراب‌ می‌کرد.

آدم و حوا

107 آنگاه‌ خداوند از خاکِ زمین‌، آدم‌ را سرشت‌. سپس‌ در بینی‌ آدم‌ روح‌ حیات‌ دمیده‌، به‌ او جان‌ بخشید و آدم‌، موجود زنده‌ ای‌ شد.

آدم و حوا

108 پس‌ از آن‌، خداوند در سرزمین‌ عدن‌، واقع‌ در شرق‌، باغی‌ به‌ وجود آورد و آدمی‌ را که‌ آفریده‌ بود در آن‌ باغ‌ گذاشت‌.

آدم و حوا

109 خداوند انواع‌ درختان‌ زیبا در آن‌ باغ‌ رویانید تا میوه‌های‌ خوش‌ طعم‌ دهند. او در وسط‌ باغ‌، «درخت‌ حیات‌» و همچنین‌ «درخت‌ شناخت‌ نیک‌ و بد» را قرار داد.

آدم و حوا

110 از سرزمین‌ عدن‌ رودخانه‌ای‌ بسوی‌ باغ‌ جاری‌ شد تا آن‌ را آبیاری‌ کند. سپس‌ این‌ رودخانه‌ به‌ چهار رود کوچکتر تقسیم‌ گردید.

آدم و حوا

111 رود اول‌ «فیشون‌» است‌ که‌ از سرزمین‌ حَویله‌ می‌گذرد.

آدم و حوا

112 در آنجا طلای‌ خالص‌، مروارید و سنگ‌ جزع‌ یافت‌ می‌شود.

آدم و حوا

113 رود دوم‌ «جیحون‌» است‌ که‌ از سرزمین‌ کوش‌ عبور می‌کند.

آدم و حوا

114 سومین‌ رود، «دجله‌» است‌ که‌ بسوی‌ شرق‌ آشور جاری‌ است‌ و رود چهارم‌ «فرات‌» است‌.

آدم و حوا

115 خداوند، آدم‌ را در باغ‌ عدن‌ گذاشت‌ تا در آن‌ کار کند و از آن‌ نگهداری‌ نماید،

آدم و حوا

116 و به‌ او گفت‌: «از همه‌ میوه‌های‌ درختان‌ باغ‌ بخور،

آدم و حوا

117 بجز میوه‌ درخت‌ شناخت‌ نیک‌ و بد، زیرا اگر از میوه‌ آن‌ بخوری‌، مطمئن‌ باش‌ خواهی‌ مرد.»

آدم و حوا

118 خداوند فرمود: «شایسته‌ نیست‌ آدم‌ تنها بماند. باید برای‌ او یار مناسبی‌ به‌ وجود آورم‌.»

آدم و حوا

119 آنگاه‌ خداوند همه‌ حیوانات‌ و پرندگانی‌ را که‌ از خاک‌ سرشته‌ بود، نزد آدم‌ آورد تا ببیند آدم‌ چه‌ نامهایی‌ بر آنها خواهد گذاشت‌. بدین‌ ترتیب‌ تمام‌ حیوانات‌ و پرندگان‌ نامگذاری‌ شدند.

آدم و حوا

120 پس‌ آدم‌ تمام‌ حیوانات‌ و پرندگان‌ را نامگذاری‌ کرد، اما برای‌ او یار مناسبی‌ یافت‌ نشد.

آدم و حوا

121 آنگاه‌ خداوند آدم‌ را به‌ خواب‌ عمیقی‌ فرو برد و یکی‌ از دنده‌هایش‌ را برداشت‌ و جای‌ آن‌ را با گوشت‌ پُر کرد،

آدم و حوا

122 و از آن‌ دنده‌، زنی‌ سرشت‌ و او را پیش‌ آدم‌ آورد.

آدم و حوا

123 آدم‌ گفت‌: «این‌ است‌ استخوانی‌ از استخوانهایم‌ و گوشتی‌ از گوشتم‌. نام‌ او "نسا" باشد، چون‌ از انسان‌ گرفته‌ شد.»

آدم و حوا

124 به‌ این‌ سبب‌ است‌ که‌ مرد از پدر و مادر خود جدا می‌شود و به‌ همسر خود می‌پیوندد، و از آن‌ پس‌، آن‌ دو یکی‌ می‌شوند.

آدم و حوا

125 آدم‌ و همسرش‌، هر چند برهنه‌ بودند، ولی‌ احساس‌ خجالت‌ نمی‌کردند.

Chapter 3

گناه‌ آدم‌ و حوا

1 و مار از همۀ حیوانات‌ صحرا که‌ خداوند خدا ساخته‌ بود، هُشیارتر بود. و به‌ زن‌ گفت‌: «آیا خدا حقیقتاً گفته‌ است‌ که‌ از همۀ درختان‌ باغ‌ نخورید؟»

گناه‌ آدم‌ و حوا

2 زن‌ به‌ مار گفت‌: «از میوۀ درختان‌ باغ‌ می‌خوریم‌،

گناه‌ آدم‌ و حوا

3 لکن‌ از میوۀ درختی‌ که ‌در وسط باغ‌ است‌، خدا گفت‌ از آن‌ مخورید و آن‌ را لمس‌ مکنید، مبادا بمیرید.»

گناه‌ آدم‌ و حوا

4 مار به‌ زن‌ گفت‌: «هر آینه‌ نخواهید مرد،

گناه‌ آدم‌ و حوا

5 بلکه‌ خدا می‌داند در روزی‌ که‌ از آن‌ بخورید، چشمان‌ شما باز شود و مانند خدا عارف‌ نیک‌ و بد خواهید بود.»

گناه‌ آدم‌ و حوا

6 و چون‌ زن‌ دید که‌ آن‌ درخت‌ برای‌ خوراک‌ نیکوست‌ و بنظر خوشنما و درختی‌ دلپذیر و دانش‌افزا، پس‌ از میوه‌اش‌ گرفته‌، بخورد و به‌ شوهر خود نیز داد و او خورد.

گناه‌ آدم‌ و حوا

7 آنگاه‌ چشمان‌ هر دوِ ایشان‌ باز شد و فهمیدند که‌ عریانند. پس‌ برگهای‌ انجیر به‌ هم‌ دوخته‌، سترها برای‌ خویشتن‌ ساختند.

گناه‌ آدم‌ و حوا

8 و آواز خداوند خدا را شنیدند که‌ در هنگام‌ وزیدن‌ نسیم‌ نهار در باغ‌ می‌خرامید، و آدم‌ و زنش‌ خویشتن‌ را از حضور خداوند خدا در میان‌ درختان‌ باغ‌ پنهان‌ کردند.

گناه‌ آدم‌ و حوا

9 و خداوند خدا آدم‌ را ندا در داد و گفت‌: «کجا هستی‌؟»

گناه‌ آدم‌ و حوا

10 گفت‌: «چون‌ آوازت‌ را در باغ‌ شنیدم‌، ترسان‌ گشتم‌، زیرا که‌ عریانم‌. پس‌ خود را پنهان‌ کردم‌.»

گناه‌ آدم‌ و حوا

11 گفت‌: «که‌ تو را آگاهانید که‌ عریانی‌؟ آیا از آن‌ درختی‌ که‌ تو را قدغن‌ کردم‌ که‌ از آن‌ نخوری‌، خوردی‌؟»

گناه‌ آدم‌ و حوا

12 آدم‌ گفت‌: «این‌ زنی‌ که‌ قرین‌ من‌ ساختی‌، وی‌ از میوۀ درخت‌ به‌ من‌ داد که‌ خوردم‌.»

گناه‌ آدم‌ و حوا

13 پس‌ خداوند خدا به‌ زن‌ گفت‌: «این‌ چه‌ کار است‌ که‌ کردی‌؟» زن‌ گفت‌: «مار مرا اغوا نمود که‌ خوردم‌.»

گناه‌ آدم‌ و حوا

14 پس‌ خداوند خدا به‌ مار گفت‌: «چونکه‌ این‌ کار کردی‌، از جمیع‌ بهایم‌ و از همۀ حیوانات‌ صحرا ملعون‌تر هستی‌! بر شکمت‌ راه‌ خواهی‌ رفت‌ و تمام‌ ایام‌ عمرت‌ خاک‌ خواهی‌ خورد.

گناه‌ آدم‌ و حوا

15 و عداوت‌ در میان‌ تو و زن‌، و در میان‌ ذُرّیت‌ تو وذریت‌ وی‌ می‌گذارم‌؛ او سر تو را خواهد کوبید و تو پاشنۀ وی‌ را خواهی‌ کوبید.»

گناه‌ آدم‌ و حوا

16 و به‌ زن‌ گفت‌: «اَلَم‌ و حمل‌ تو را بسیار افزون‌ گردانم‌؛ با الم‌ فرزندان‌ خواهی‌ زایید و اشتیاق‌ تو به‌ شوهرت‌ خواهد بود و او بر تو حکمرانی‌ خواهد کرد.»

گناه‌ آدم‌ و حوا

17 و به‌ آدم‌ گفت‌: «چونکه‌ سخن‌ زوجه‌ات‌ را شنیدی‌ و از آن‌ درخت‌ خوردی‌ که‌ امر فرموده‌، گفتم‌ از آن‌ نخوری‌، پس‌ بسبب‌ تو زمین‌ ملعون‌ شد، و تمام‌ ایام‌ عمرت‌ از آن‌ با رنج‌ خواهی‌ خورد.

گناه‌ آدم‌ و حوا

18 خار و خس‌ نیز برایت‌ خواهد رویانید و سبزه‌های‌ صحرا را خواهی‌ خورد،

گناه‌ آدم‌ و حوا

19 و به‌ عرق‌ پیشانی‌ات‌ نان‌ خواهی‌ خورد تا حینی‌ که‌ به‌ خاک‌ راجع‌ گردی‌، که‌ از آن‌ گرفته‌ شدی‌ زیرا که‌ تو خاک‌ هستی‌ و به‌ خاک‌ خواهی‌ برگشت‌.»

گناه‌ آدم‌ و حوا

20 و آدم‌ زن‌ خود را حوا نام‌ نهاد، زیرا که‌ او مادر جمیع‌ زندگان‌ است‌.

گناه‌ آدم‌ و حوا

21 و خداوند خدا رختها برای‌ آدم‌ و زنش‌ از پوست‌ بساخت‌ و ایشان‌ را پوشانید.

گناه‌ آدم‌ و حوا

22 و خداوند خدا گفت‌: «همانا انسان‌ مثل‌ یکی‌ از ما شده‌ است‌، که‌ عارف‌ نیک‌ و بد گردیده‌. اینک‌ مبادا دست‌ خود را دراز کند و از درخت‌ حیات‌ نیز گرفته‌ بخورَد، و تا به‌ ابد زنده‌ ماند.»

گناه‌ آدم‌ و حوا

23 پس‌ خداوند خدا، او را از باغ‌ عدن‌ بیرون‌ کرد تا کار زمینی‌ را که‌ از آن‌ گرفته‌ شده‌ بود، بکند.

گناه‌ آدم‌ و حوا

24 پس‌ آدم‌ را بیرون‌ کرد و به‌ طرف‌ شرقی‌ باغ‌ عدن‌، کروبیان‌ را مسکن‌ داد و شمشیر آتشباری‌ را که‌ به‌ هر سو گردش‌ می‌کرد تا طریق‌ درخت‌ حیات‌ را محافظت‌ کند.

گناه انسان

25 و اما مار از همۀ وحوش صحرا که یهوه خدا ساخته بود، زیرکتر بود. او به زن گفت: «آیا خدا براستی گفته است که از هیچ‌یک از درختان باغ نخورید؟»

گناه انسان

26 زن به مار گفت: «از میوۀ درختان باغ می‌خوریم،

گناه انسان

27 اما خدا گفته است، ”از میوۀ درختی که در وسط باغ است مخورید و بدان دست مزنید، مبادا بمیرید.“»

گناه انسان

28 مار به زن گفت: «به‌یقین نخواهید مرد.

گناه انسان

29 بلکه خدا می‌داند روزی که از آن بخورید، چشمان شما باز خواهد شد و همچون خدا شناسندۀ نیک و بد خواهید بود.»

گناه انسان

30 چون زن دید که آن درخت خوش‌خوراک است و چشم‌نواز، و درختی دلخواه برای افزودن دانش، پس از میوۀ آن گرفت و خورد، و به شوهر خویش نیز که با وی بود داد، و او خورد.

گناه انسان

31 آنگاه چشمان هر دوی آنها باز شد و دریافتند که عریانند؛ پس برگهای انجیر به هم دوختند و لونگها برای خویشتن ساختند.

گناه انسان

32 و صدای یهوه خدا را شنیدند که در خنکی روز در باغ می‌خرامید، و آدم و زنش خود را از حضور یهوه خدا در میان درختان باغ پنهان کردند.

گناه انسان

33 ولی یهوه خدا آدم را ندا در داده، گفت: «کجا هستی؟»

گناه انسان

34 گفت: «صدای تو را در باغ شنیدم و ترسیدم، زیرا که عریانم، از این‌رو خود را پنهان کردم.»

گناه انسان

35 خدا گفت: «که تو را گفت که عریانی؟ آیا از آن درخت که تو را امر فرمودم از آن نخوری، خوردی؟»

گناه انسان

36 آدم گفت: «این زن که به من بخشیدی تا با من باشد، او از آن درخت به من داد و من خوردم.»

گناه انسان

37 آنگاه یهوه خدا به زن گفت: «این چه کار است که کردی؟» زن گفت: «مار فریبم داد و من خوردم.»

گناه انسان

38 پس یهوه خدا به مار گفت: «چون چنین کردی، از همۀ چارپایان و همۀ وحوش صحرا ملعونتری! بر شکمت خواهی خزید و همۀ روزهای زندگی‌ات خاک خواهی خورد.

گناه انسان

39 میان تو و زن، و میان نسل تو و نسل زن، دشمنی می‌گذارم؛ او سر تو را خواهد کوبید و تو پاشنۀ وی را خواهی زد.»

گناه انسان

40 و به زن گفت: «درد زایمان تو را بسیار افزون گردانم؛ با درد، فرزندان خواهی زایید. اشتیاق تو به شوهرت خواهد بود، و او بر تو فرمان خواهد راند.»

گناه انسان

41 و به آدم گفت: «چون سخن زنت را شنیدی و از درختی که تو را امر کردم از آن نخوری خوردی، به‌سبب تو زمین ملعون شد؛ در همۀ روزهای زندگی‌ات با رنج از آن خواهی خورد.

گناه انسان

42 برایت خار و خَس خواهد رویانید، و از گیاهان صحرا خواهی خورد.

گناه انسان

43 با عرق جبین نان خواهی خورد، تا آن هنگام که به خاک بازگردی که از آن گرفته شدی؛ چرا که تو خاک هستی و به خاک باز خواهی گشت.»

گناه انسان

44 و اما، آدم زن خود را حوا نامید، زیرا او مادر همۀ زندگان بود.

گناه انسان

45 یهوه خدا پیراهنهایی از پوست برای آدم و زنش ساخت و ایشان را پوشانید.

گناه انسان

46 و یهوه خدا فرمود: «اکنون آدم همچون یکی از ما شده است که نیک و بد را می‌شناسد. مبادا دست خود را دراز کند و از درخت حیات نیز گرفته بخورد و تا ابد زنده بماند.»

گناه انسان

47 پس یهوه خدا آدم را از باغ عدن بیرون راند تا بر زمین که از آن گرفته شده بود زراعت کند.

گناه انسان

48 پس آدم را بیرون راند، و در جانب شرقی باغ عدن کروبیان را قرار داد و شمشیری آتشبار را که به هر سو می‌گشت، تا راه درخت حیات را پاس بدارد.

نافرمانی انسان

49 مار که از تمام حیواناتی که خداوند ساخته بود حیله‌گرتر بود، از زن پرسید: «آیا واقعاً خدا به شما گفته است که از هیچ یک از میوه‌های درختهای باغ نخورید؟»

نافرمانی انسان

50 زن جواب داد: «ما اجازه داریم از میوة تمام درختهای باغ بخوریم

نافرمانی انسان

51 به غیراز میوة درختی که در وسط باغ است.‌‌‌ ‌خدا به ما گفته است که از میوة آن درخت نخورید و حتّی آن را لمس نکنید مبادا بمیرید.»

نافرمانی انسان

52 مار جواب داد: «این درست نیست. شما نخواهید مرد.

نافرمانی انسان

53 خدا این را گفت زیرا می‌داند وقتی از آن بخورید شما هم مثل او خواهید شد و خواهید دانست چه چیز خوب و چه چیز بد است.»

نافرمانی انسان

54 زن نگاه کرد و دید آن درخت بسیار زیبا و میوة آن برای خوردن خوب است. همچنین فکر کرد چقدر خوب است که دانا بشود. بنابراین از میوة آن درخت کند و خورد. همچنین به شوهر خود نیز داد و او هم خورد.

نافرمانی انسان

55 همين كه آن را خوردند به آنها دانشي داده شد و فهميدند كه برهنه هستند. پس برگهاي درخت انجير را به هم دوخته خود را با آن پوشاندند.

نافرمانی انسان

56 عصر آن روز شنیدند خداوند در باغ راه می‌رود. پس خود را پشت درختان پنهان کردند.

نافرمانی انسان

57 امّا خداوند آدم را صدا کرد و فرمود: «کجا هست؟»

نافرمانی انسان

58 آدم جواب داد: «چون صدای تو را در باغ شنیدم ترسیدم و پنهان شدم زیرا برهنه هستم.»

نافرمانی انسان

59 خدا پرسید: «چه کسی به تو گفت برهنه هستی؟ آیا از میوة درختی که به تو گفتم نباید از آن بخوری خوردی؟»

نافرمانی انسان

60 آدم گفت: «این زنی که تو اینجا نزد من گذاشتی آن میوه را به من داد و من خوردم.»

نافرمانی انسان

61 خداوند از زن پرسید: «چرا این کار را کردی؟» زن جواب داد: «مار مرا فریب داد که از آن خوردم.»

داوری خدا

62 سپس خداوند به مار فرمود: «چون این کار را کردی از همة حیوانات ملعون‌تر هستی. بر روی شکمت راه خواهی رفت و در تمام مدّت عمرت خاک خواهی خورد.

داوری خدا

63 در بین تو و زن کینه می‌‌گذارم. نسل او و نسل تو همیشه دشمن هم خواهند بود. او سر تو را خواهد کوبید و تو پاشنة او را خواهی گزید.»

داوری خدا

64 و به زن فرمود: «درد و زحمت تو را در ایّام حاملگی و در وقت زاییدن بسیار زیاد می‌کنم. اشتیاق تو به شوهرت خواهد بود و او بر تو تسلّط خواهد داشت.»

داوری خدا

65 و به آدم فرمود: «تو به حرف زنت گوش دادی و میوه‌ای را که به تو گفته بودم نخوری، خوردی. به خاطر این کار، زمین لعنت شد و تو باید در تمام مدّت زندگی با سختی کار کنی تا از زمین خوراک به دست بیاوری.

داوری خدا

66 زمين خار و علفهاي هرزه خواهد رويانيد و تو گياهان صحرا را خواهي خورد.

داوری خدا

67 با زحمت و عرق پیشانی از زمین خوراک به دست خواهی آورد تا روزی که به خاک بازگردی، خاکی که از آن به وجود آمدی. تو از خاک هستی و دوباره خاک خواهی شد.»

داوری خدا

68 آدم اسم زن خود را حوا گذاشت چون او مادر تمام انسانهاست.

داوری خدا

69 خداوند از پوست حيوانات براي آدم و زنش لباس تهيّه كرد و به آنها پوشانيد.

اخراج آدم و حوا از باغ عدن

70 پس خداوند فرمود: «حال، آدم مثل ما شده و می‌داند چه چیز خوب و چه چیز بد است. مبادا از درخت حیات نیز بخورد و برای همیشه زنده بماند.»

اخراج آدم و حوا از باغ عدن

71 بنابراين خداوند او را از باغ عدن بيرون كرد تا در روي زمين كه از آن به وجود آمده بود به كار زراعت مشغول شود.

اخراج آدم و حوا از باغ عدن

72 خداوند، آدم را از باغ عدن بیرون کرد و فرشتگان نگهبانی در طرف شرق باغ عدن گذاشت و شمشیر آتشینی که به هر طرف می‌چرخید در آنجا قرار داد تا کسی نتواند به درخت حیات نزدیک شود.

نافرمانی انسان

73 مار، از تمام حیواناتی که خداوند، خدا ساخته بود زیرکتر بود. او از زن پرسید:  «آیا واقعاً خدا به شما گفته است که از همۀ درختان باغ نخورید؟»

نافرمانی انسان

74 زن جواب داد:  «ما اجازه داریم از میوۀ تمام درختان باغ بخوریم

نافرمانی انسان

75 بغیر از میوۀ درختی که در وسط باغ است. خدا به ما گفته است از میوۀ آن درخت نخورید و حتی به آن دست نزنید، مبادا بمیرید.»

نافرمانی انسان

76 مار جواب داد:  «این درست نیست. شما نمیمیرید.

نافرمانی انسان

77 خدا این را گفت، زیرا میداند وقتی از آن بخورید شما هم مثل خدا میشوید و میدانید چه چیز خوب و چه چیز بد است.»

نافرمانی انسان

78 زن نگاه کرد و دید آن درخت بسیار زیبا و میوۀ آن برای خوردن گوارا است. همچنین فکر کرد چقدر خوب است که دانا بشود. بنابراین، از میوۀ آن درخت گرفت و خورد. همچنین به شوهر خود داد و او هم خورد.

نافرمانی انسان

79 همینکه آنرا خوردند به آنها دانشی داده شد و فهمیدند که برهنه هستند، پس برگهای درخت انجیر را بهم دوخته خود را با آن پوشانیدند.

نافرمانی انسان

80 عصر آن روز شنیدند خداوند، خدا در باغ راه میرود، پس خود را پُشت درختها پنهان کردند.

نافرمانی انسان

81 اما خداوند، خدا آدم را صدا کرد و فرمود:  «کجا هستی؟»

نافرمانی انسان

82 آدم جواب داد:  «چون صدای تو را در باغ شنیدم ترسیدم و پنهان شدم، زیرا برهنه هستم.»

نافرمانی انسان

83 خدا پرسید:  «چه کسی به تو گفت که برهنه هستی؟ آیا از میوۀ درختی که به تو گفتم نباید از آن بخوری، خوردی؟»

نافرمانی انسان

84 آدم گفت:  «این زنی که تو او را همدم من کردی، آن میوه را به من داد و من خوردم.»

نافرمانی انسان

85 خداوند، خدا از زن پرسید:  «چرا این کار را کردی؟» زن جواب داد:  «مار مرا فریب داد که از آن بخورم.»

قضاوت خدا

86 سپس خداوند، خدا به مار فرمود:  «چون این کار را کردی، از همه حیوانات ملعونتر هستی. بر روی شکمت راه میروی و در تمام مدت عمرت خاک میخوری.

قضاوت خدا

87 در بین تو و زن دشمنی میاندازم. نسل تو و نسل وی همیشه دشمن هم میباشند. او سر تو را میشکند و تو کُری پای او را میگزی.»

قضاوت خدا

88 به زن فرمود:  «درد و زحمت تو را در ایام حاملگی و در وقت زائیدن بسیار زیاد میکنم. تو به عشق شوهرت محتاج میباشی و اختیار تو بهدست او میباشد.»

قضاوت خدا

89 به آدم فرمود:  «تو به حرف زنت گوش دادی و از درختی که به تو گفته بودم نخوری، خوردی. به خاطر این کار تو، زمین لعنت شد و تو باید در تمام مدت زندگی با سختی کار کنی تا از زمین خوراک بهدست بیاوری.

قضاوت خدا

90 زمین خار و علفهای هرزه میرویاند و تو نباتات صحرا را میخوری.

قضاوت خدا

91 با زحمت و عرق پیشانی از زمین خوراک بهدست میآوری، تا روزی که به خاک، یعنی خاکی که از آن به وجود آمدهای، برگردی. تو از خاک هستی و دوباره خاک میشوی.»

قضاوت خدا

92 آدم اسم زن خود را حوا گذاشت چون او مادر تمام انسانها است.

قضاوت خدا

93 خداوند، خدا از پوست حیوانات برای آدم و زنش لباس تهیه کرد و به آنها پوشانید.

بیرون کردن آدم و حوا از باغ عدن

94 پس خداوند، خدا فرمود:  «حالا آدم مثل ما شده و میداند چه چیز خوب و چه چیز بد است. مبادا از درخت حیات نیز بخورد و برای همیشه زنده بماند.»

بیرون کردن آدم و حوا از باغ عدن

95 بنابراین، خداوند، خدا او را از باغ عدن بیرون کرد تا در روی زمین، که از آن بوجود آمده بود، به کار زراعت مشغول شود.

بیرون کردن آدم و حوا از باغ عدن

96 خداوند آدم را از باغ عدن بیرون کرد و نگهبانانی در طرف شرق باغ عدن گماشت و شمشیر آتشینی را که به هر طرف میچرخید در آنجا قرار داد تا کسی نتواند به درخت زندگی نزدیک شود.

سقوط انسان

97 مار از همه‌ حیواناتی‌ که‌ خداوند به‌ وجود آورد، زیرکتر بود. روزی‌ مار نزد زن‌ آمده‌، به‌ او گفت‌: «آیا حقیقت‌ دارد که‌ خدا شما را از خوردن‌ میوه‌ تمام‌ درختان‌ باغ‌ منع‌ کرده‌ است‌؟»

سقوط انسان

98 زن‌ در جواب‌ گفت‌: «ما اجازه‌ داریم‌ از میوه‌ همه‌ درختان‌ بخوریم‌، بجز میوه‌ درختی‌ که‌ در وسط‌ باغ‌ است‌.

سقوط انسان

99 خدا امر فرموده‌ است‌ که‌ از میوه‌ آن‌ درخت‌ نخوریم‌ و حتی‌ آن‌ را لمس‌ نکنیم‌ و گرنه‌ می‌میریم‌.»

سقوط انسان

100 مار گفت‌: «مطمئن‌ باش‌ نخواهید مُرد!

سقوط انسان

101 بلکه‌ خدا خوب‌ می‌داند زمانی‌ که‌ از میوه‌ آن‌ درخت‌ بخورید، چشمان‌ شما باز می‌شود و مانند خدا می‌شوید و می‌توانید خوب‌ را از بد تشخیص‌ دهید.»

سقوط انسان

102 آن‌ درخت‌ در نظر زن‌، زیبا آمد و با خود اندیشید: «میوه‌ این‌ درختِ دلپذیر، می‌تواند، خوش‌ طعم‌ باشد و به‌ من‌ دانایی‌ ببخشد.» پس‌ از میوه‌ درخت‌ چید و خورد و به‌ شوهرش‌ هم‌ داد و او نیز خورد.

سقوط انسان

103 آنگاه‌ چشمانِ هر دو باز شد و از برهنگی‌ خود آگاه‌ شدند؛ پس‌ با برگهای‌ درختِ انجیر پوششی‌ برای‌ خود درست‌ کردند.

سقوط انسان

104 عصر همان‌ روز، آدم‌ و زنش‌، صدای‌ خداوند را که‌ در باغ‌ راه‌ می‌رفت‌ شنیدند و خود را لابلای‌ درختان‌ پنهان‌ کردند.

سقوط انسان

105 خداوند آدم‌ را ندا داد: «ای‌ آدم‌، چرا خود را پنهان‌ می‌کنی‌؟»

سقوط انسان

106 آدم‌ جواب‌ داد: «صدای‌ تو را در باغ‌ شنیدم‌ و ترسیدم‌، زیرا برهنه‌ بودم‌؛ پس‌ خود را پنهان‌ کردم‌.»

سقوط انسان

107 خداوند فرمود: «چه‌ کسی‌ به‌ تو گفت‌ که‌ برهنه‌ای‌؟ آیا از میوه‌ آن‌ درختی‌ خوردی‌ که‌ به‌ تو گفته‌ بودم‌ از آن‌ نخوری‌؟»

سقوط انسان

108 آدم‌ جواب‌ داد: «این‌ زن‌ که‌ یار من‌ ساختی‌، از آن‌ میوه‌ به‌ من‌ داد و من‌ هم‌ خوردم‌.»

سقوط انسان

109 آنگاه‌ خداوند از زن‌ پرسید: «این‌ چه‌ کاری‌ بود که‌ کردی‌؟» زن‌ گفت‌: «مار مرا فریب‌ داد.»

سقوط انسان

110 پس‌ خداوند به‌ مار فرمود: «بسبب‌ انجام‌ این‌ کار، از تمام‌ حیوانات‌ وحشی‌ و اهلی‌ زمین‌ ملعونتر خواهی‌ بود. تا زنده‌ای‌ روی‌ شکمت‌ خواهی‌ خزید و خاک‌ خواهی‌ خورد.

سقوط انسان

111 بین‌ تو و زن‌، و نیز بین‌ نسل‌ تو و نسل‌ زن‌، خصومت‌ می‌گذارم‌. نسلِ زنْ سر تو را خواهد کوبید و تو پاشنه‌ وی‌ را خواهی‌ زد.»

سقوط انسان

112 آنگاه‌ خداوند به‌ زن‌ فرمود: «درد زایمان‌ تو را زیاد می‌کنم‌ و تو با درد فرزندان‌ خواهی‌ زایید. مشتاق‌ شوهرت‌ خواهی‌ بود و او بر تو تسلط‌ خواهد داشت‌.»

سقوط انسان

113 سپس‌ خداوند به‌ آدم‌ فرمود: «چون‌ گفته‌ زنت‌ را پذیرفتی‌ و از میوه‌ آن‌ درختی‌ خوردی‌ که‌ به‌ تو گفته‌ بودم‌ از آن‌ نخوری‌، زمین‌ زیر لعنت‌ قرار خواهد گرفت‌ و تو تمام‌ ایام‌ عمرت‌ با رنج‌ و زحمت‌ از آن‌ کسب‌ معاش‌ خواهی‌ کرد.

سقوط انسان

114 از زمین‌ خار و خاشاک‌ برایت‌ خواهد رویید و گیاهان‌ صحرا را خواهی‌ خورد.

سقوط انسان

115 تا آخر عمر به‌ عرق‌ پیشانی‌ات‌ نان‌ خواهی‌ خورد و سرانجام‌ به‌ همان‌ خاکی‌ باز خواهی‌ گشت‌ که‌ از آن‌ گرفته‌ شدی‌؛ زیرا تو از خاک‌ سرشته‌ شدی‌ و به‌ خاک‌ هم‌ برخواهی‌ گشت‌.»

سقوط انسان

116 آدم‌، زن‌ خود را حَوّا (یعنی‌ «زندگی‌») نامید، چون‌ او می‌بایست‌ مادر همه‌ زندگان‌ شود.

سقوط انسان

117 خداوند لباسهایی‌ از پوست‌ حیوان‌ تهیه‌ کرد و آدم‌ و همسرش‌ را پوشانید.

سقوط انسان

118 سپس‌ خداوند فرمود: «حال‌ که‌ آدم‌ مانند ما شده‌ است‌ و خوب‌ و بد را می‌شناسد، نباید گذاشت‌ از میوه‌ "درخت‌ حیات‌" نیز بخورد وتا ابد زنده‌ بماند.»

سقوط انسان

119 پس‌ خداوند او را از باغ‌ عدن‌ بیرون‌ راند تا برود و در زمینی‌ که‌ از خاکِ آن‌ سرشته‌ شده‌ بود، کار کند.

سقوط انسان

120 بدین‌ ترتیب‌ او آدم‌ را بیرون‌ کرد ودرسمت‌ شرقی‌ باغ‌ عدن‌ فرشتگانی‌ قرار داد تابا شمشیر آتشینی‌ که‌ به‌ هر طرف‌ می‌چرخید، راه‌«درخت‌ حیات‌» را محافظت‌ کنند.

Chapter 4

قائن و هابیل

1 و آدم‌، زن‌ خود حوا را بشناخت‌ و او حامله شده‌، قائن‌ را زایید و گفت‌: «مردی‌ از یهوه‌ حاصل‌ نمودم‌.»

قائن و هابیل

2 و بار دیگر برادر او هابیل‌ را زایید. و هابیل‌ گله‌بان‌ بود، و قائن‌ کارکُن‌ زمین‌ بود.

قائن و هابیل

3 و بعد از مرور ایام‌، واقع‌ شد که‌ قائن‌ هدیه‌ای‌ از محصول‌ زمین‌ برای‌ خداوند آورد.

قائن و هابیل

4 و هابیل‌ نیز از نخست‌زادگان‌ گلۀ خویش‌ و پیه‌ آنها هدیه‌ای‌ آورد. و خداوند هابیل‌ و هدیۀ او را منظور داشت‌،

قائن و هابیل

5 اما قائن‌ و هدیۀ او را منظور نداشت‌. پس‌ خشم‌ قائن‌ به‌ شدت‌ افروخته‌ شده‌، سر خود را بزیر افکند.

قائن و هابیل

6 آنگاه‌ خداوند به‌ قائن‌ گفت‌: «چرا خشمناک‌ شدی‌؟ و چرا سر خود را بزیر افکندی‌؟

قائن و هابیل

7 اگر نیکویی‌ می‌کردی‌، آیا مقبول‌ نمی‌شدی‌؟ و اگر نیکویی‌ نکردی‌، گناه‌ بر در، در کمین‌ است‌ و اشتیاق‌ تو دارد، اما تو بر وی‌ مسلط شوی‌.»

قائن و هابیل

8 و قائن‌ با برادر خود هابیل‌ سخن‌ گفت‌. و واقع‌ شد چون‌ در صحرا بودند، قائن‌ بر برادر خود هابیل‌ برخاسته‌، او را کشت‌.

قائن و هابیل

9 پس‌ خداوند به‌ قائن‌ گفت‌: «برادرت‌ هابیل‌ کجاست‌؟» گفت‌: «نمی‌دانم‌، مگر پاسبان‌ برادرم‌ هستم‌؟»

قائن و هابیل

10 گفت‌: «چه‌ کرده‌ای‌؟ خون‌ برادرت‌ از زمین‌ نزد من‌ فریاد بر می‌آورد!

قائن و هابیل

11 و اکنون‌ تو ملعون‌ هستی‌ از زمینی‌ که‌ دهان‌ خود را باز کرد تا خون‌ برادرت‌ را از دستت‌ فرو برد.

قائن و هابیل

12 هر گاه‌ کار زمین‌ کنی‌، همانا قوت‌ خود را دیگر به‌ تو ندهد. و پریشان‌ و آواره‌ در جهان‌ خواهی‌ بود.»

قائن و هابیل

13 قائن‌ به‌ خداوند گفت‌: «عقوبتم‌ از تحملم‌ زیاده‌ است‌.

قائن و هابیل

14 اینک‌ مرا امروز بر روی‌ زمین‌ مطرود ساختی‌، و از روی‌ تو پنهان‌ خواهم‌ بود. و پریشان‌ و آواره‌ در جهان‌ خواهم‌ بود و واقع‌ می‌شود هر که‌ مرا یابد، مرا خواهد کشت‌.»

قائن و هابیل

15 خداوند به‌ وی‌ گفت‌: «پس‌ هر که‌ قائن‌ را بکشد، هفت‌ چندان‌ انتقام‌ گرفته‌ شود.» و خداوند به‌ قائن‌ نشانی‌ای‌ داد که‌ هر که‌ او را یابد، وی‌ را نکشد.

قائن و هابیل

16 پس‌ قائن‌ از حضور خداوند بیرون‌ رفت‌ و در زمین‌ نود، بطرف‌ شرقی‌ عدن‌، ساکن‌ شد.

قائن و هابیل

17 و قائن‌ زوجۀ خود را شناخت‌. پس‌ حامله‌ شده‌، خنوخ‌ را زایید. و شهری‌ بنا می‌کرد، و آن‌ شهر را به‌ اسم‌ پسر خود، خنوخ‌ نام‌ نهاد.

قائن و هابیل

18 و برای‌ خنوخ‌ عیراد متولد شد، و عیراد، مَحُویائیل‌ را آورد، و مَحُویائیل‌، مَتُوشائیل‌ را آورد، و مَتوشائیل‌، لَمَک‌ را آورد.

قائن و هابیل

19 و لَمَک‌، دو زن‌ برای‌ خود گرفت‌، یکی‌ را عاده‌ نام‌ بود و دیگری‌ را ظِلَّه‌.

قائن و هابیل

20 و عاده‌، یابال‌ را زایید. وی‌ پدر خیمه‌نشینان‌ و صاحبان‌ مواشی‌ بود.

قائن و هابیل

21 و نام‌ برادرش‌ یوبال‌ بود. وی‌ پدر همۀ نوازندگان‌ بربط‌ و نی‌ بود.

قائن و هابیل

22 و ظِلَّه‌ نیز توبل‌ قائن‌ را زایید، که‌ صانع‌ هر آلت‌ مس‌ و آهن‌ بود. و خواهر توبل‌ قائن‌، نعمه‌ بود.

قائن و هابیل

23 و لَمَک‌ به‌ زنان‌ خود گفت‌: «ای‌ عاده‌ و ظله‌، قول‌ مرا بشنوید! ای‌ زنان‌ لَمَک‌، سخن‌ مرا گوش‌ گیرید! زیرا مردی‌ را کشتم‌ بسبب‌ جراحت‌ خود، و جوانی‌ را بسبب‌ ضرب‌ خویش‌.

قائن و هابیل

24 اگر برای‌ قائن‌ هفت‌ چندان‌ انتقام‌ گرفته‌ شود، هر آینه‌ برای‌ لَمَک‌، هفتاد و هفت‌ چندان‌.»

قائن و هابیل

25 پس‌ آدم‌ بار دیگر زن‌ خود را شناخت‌، و او پسری‌ بزاد و او را شیث ‌نام‌ نهاد، زیرا گفت‌: «خدا نسلی‌ دیگر به‌ من‌ قرار داد، به‌ عوض‌ هابیل‌ که‌ قائن‌ او را کشت‌.»

قائن و هابیل

26 و برای‌ شیث‌ نیز پسری‌ متولد شد و او را اَنوش‌ نامید. در آنوقت‌ به‌ خواندن‌ اسم‌ یهوه‌ شروع‌ کردند.

قائن و هابیل

27 آدم زن خود حوا را بشناخت و او باردار شده، قائن را زایید، و گفت: «به یاری خداوند مردی حاصل کردم!»

قائن و هابیل

28 و دیگر بار، برادر او هابیل را زایید. هابیل گله‌بان بود و قائن کِشتگر زمین.

قائن و هابیل

29 پس از چندی، قائن هدیه‌ای از محصول زمین برای خداوند آورد.

قائن و هابیل

30 ولی هابیل از نخست‌زادگان گلۀ خویش و از بهترین قسمتهای آنها هدیه‌ای آورد. خداوند هابیل و هدیۀ او را منظور داشت،

قائن و هابیل

31 ولی قائن و هدیه‌اش را منظور نداشت. پس قائن بسیار خشمگین شد و دلریش گشت.

قائن و هابیل

32 آنگاه خداوند به قائن گفت: «از چه سبب خشمگینی و چرا دلریش گشته‌ای؟

قائن و هابیل

33 اگر آنچه را که نیکوست انجام دهی، آیا پذیرفته نمی‌شوی؟ ولی اگر آنچه را که نیکوست انجام ندهی، بدان که گناه بر در به کمین نشسته و مشتاق توست، اما تو باید بر آن چیره شوی.»

قائن و هابیل

34 قائن به برادر خویش هابیل گفت: «بیا تا به صحرا برویم». و چون در صحرا بودند قائن بر برادرش هابیل برخاست و او را کشت.

قائن و هابیل

35 آنگاه خداوند به قائن گفت: «برادرت هابیل کجاست؟» گفت: «نمی‌دانم؛ مگر من نگهبان برادرم هستم؟»

قائن و هابیل

36 خداوند فرمود: «چه کرده‌ای؟ خون برادرت از زمین نزد من فریاد برمی‌آورد.

قائن و هابیل

37 و اکنون تو ملعون هستی از زمینی که دهان خود را گشود تا خون برادرت را از دست تو دریافت کند.

قائن و هابیل

38 چون زمین را کِشت کنی، دیگر قوت خود را به تو نخواهد داد. و تو بر زمین آواره و سرگردان خواهی بود.»

قائن و هابیل

39 قائن به خداوند گفت: «مکافاتم بیش از تحمل من است.

قائن و هابیل

40 هان امروز مرا از این زمین طرد کردی و از حضور تو پنهان خواهم بود. پس در جهان آواره و سرگردان خواهم بود و هرکه مرا یابد، مرا خواهد کشت.»

قائن و هابیل

41 آنگاه خداوند به او گفت: «در این صورت، هرکه قائن را بکشد، از او هفت چندان انتقام گرفته خواهد شد.» و خداوند نشانی بر قائن گذاشت تا اگر کسی او را بیابد، وی را نکشد.

قائن و هابیل

42 پس قائن از حضور خداوند بیرون رفت، و در سرزمین نود در شرق عدن ساکن شد.

قائن و هابیل

43 قائن زن خود را بشناخت، و او باردار شد و خَنوخ را زایید. آنگاه قائن شهری ساخت و آن را به نام پسر خود، خَنوخ نامید.

قائن و هابیل

44 و برای خَنوخ عیراد زاده شد، و عیراد مِحویائیل را آورد، مِحویائیل مِتوشائیل را، و مِتوشائیل لَمِک را.

قائن و هابیل

45 لَمِک دو زن گرفت، یکی عادَه نام داشت و دیگری ظِلَّه.

قائن و هابیل

46 عادَه، یابال را زایید؛ او پدر چادر‌نشینان و دامداران بود.

قائن و هابیل

47 برادر او یوبال نام داشت؛ او پدر همۀ نوازندگان بربط و نی بود.

قائن و هابیل

48 ظِلَّه نیز توبال‌قائن را زایید، که صانع همه گونه ابزار برنجی و آهنی بود. خواهر توبال‌قائن، نَعَمَه نام داشت.

قائن و هابیل

49 لَمِک به زنان خود گفت: «ای عادَه، ای ظِلَّه، به من گوش فرا دهید، ای زنان لَمِک سخنانم را بشنوید. مردی را به‌سبب زخمی که به من زد کشتم، و جوانی را به‌سبب جراحتی که بر من وارد آورد.

قائن و هابیل

50 اگر برای قائن هفت چندان انتقام گرفته شود، برای لَمِک، هفتاد و هفت چندان.»

قائن و هابیل

51 و آدم دیگر بار زن خود را بشناخت و او پسری بزاد و او را شِیث نامید و گفت: «خدا به‌جای هابیل که قائن او را کشت، نسلی دیگر برای من برقرار داشت.»

قائن و هابیل

52 برای شِیث نیز پسری زاده شد و او را اِنوش نامید. در آن زمان، مردم به خواندن نام خداوند آغاز کردند.

قائن و هابیل

53 خداوند فرمود: «چه کار کرده‌ای؟ خون برادرت از زمین برای انتقام نزد من فریاد می‌کند.

قائن و هابیل

54 الآن در روی زمین، ملعون شده‌ای و زمین دهان خود را باز کرده تا خون برادرت را که تو ریختی، بنوشد.

قائن و هابیل

55 وقتی زراعت کنی، زمین دیگر برای تو محصول نخواهد آورد و تو در روی زمین پریشان و آواره خواهی بود.»

قائن و هابیل

56 قائن به خداوند عرض کرد: «مجازات من بیشتر از آن است که بتوانم آن را تحمّل کنم.

قائن و هابیل

57 تو مرا از کار زمین و از حضور خود بیرون کرده‌ای. من در جهان آواره و بی خانمان خواهم بود و هرکه مرا پیدا کند، مرا خواهد کشت.»

قائن و هابیل

58 خداوند فرمود: «نه، اگر کسی تو را بکشد، هفت برابر از او انتقام گرفته خواهد شد» پس خداوند نشانه‌ای بر قائن گذاشت تا هرکه او را ببیند، او را نکشد.

قائن و هابیل

59 قائن از حضور خداوند رفت و در سرزمینی به نام سرگردان که در شرق عدن است، ساکن شد.

فرزندان قائن

60 قائن و زنش دارای پسری شدند و اسم او را خنوخ گذاشتند. قائن شهری بنا کرد و آن را به نام پسرش، خنوخ، نامگذاری کرد.

فرزندان قائن

61 خنوخ صاحب پسری شد و اسم او را عیراد گذاشت. عیراد، پدر محویائیل بود. محویائیل دارای پسری شد که اسم او را متوشائیل گذاشت. متوشائیل پدر لمک بود.

فرزندان قائن

62 لمک دو زن داشت به نام عاده و ظلّه.

فرزندان قائن

63 عاده، یابال را به دنیا آورد و یابال جدّ چادرنشینان و گلّه‌داران بود.

فرزندان قائن

64 برادر او یوبال، جدّ نوازندگان چنگ و نی بود.

فرزندان قائن

65 ظلّه، توبل قائن را زایید که سازندة هر نوع اسباب برنزی و آهنی بود و خواهر توبل قائن، نعمه بود.

فرزندان قائن

66 لمک به زنان خود گفت: «به حرفهای من گوش کنید. من مرد جوانی را که به من حمله کرده بود، کشتم.

فرزندان قائن

67 اگر قرار است کسی که قائن را بکشد، هفت برابر از او انتقام گرفته شود، پس کسی که مرا بکشد، هفتاد و هفت مرتبه از او انتقام گرفته خواهد شد.»

شیث و انوش

68 آدم و زنش صاحب پسر دیگری شدند. آدم گفت: «خدا به جای هابیل، پسری به من داده است.» پس اسم او را شیث گذاشت.

شیث و انوش

69 شیث دارای پسری شد که اسم او را انوش گذاشت. و از این موقع بود که مردم پرستش نام خداوند را آغاز کردند.

قائن و هابیل

70 پس از آن آدم با زنش حوا همخواب شد و او آبستن شده پسری زایید. حوا گفت: «خداوند پسری به من بخشیده است.» بنابراین اسم او را قائن گذاشت.

قائن و هابیل

71 حوا بار دیگر آبستن شد و پسری زایید و اسم او را هابیل گذاشت. هابیل چوپان و قائن کشاورز شد.

قائن و هابیل

72 پس از مدّتي قائن مقداري از محصول خود را به عنوان هديه نزد خدا آورد.

قائن و هابیل

73 هابیل هم اولین برة گلّة خود را آورد و قربانی کرد و بهترین قسمت آن را به عنوان هدیه به خدا تقدیم نمود. خداوند از هابیل و هدیة او خشنود گشت،

قائن و هابیل

74 امّا قائن و هدیة او را قبول نکرد. قائن از این بابت خشمگین شد و سر خود را به زیر انداخت.

قائن و هابیل

75 خداوند به قائن فرمود: «چرا خشمگین شدی و سر خود را به زیر انداختی؟

قائن و هابیل

76 اگر رفتار تو خوب بود، قربانی تو قبول می‌شد. ولی اگر خوب نباشد، گناه نزدیک در، در کمین توست و می خواهد بر تو مسلّط گردد. امّا تو باید او را مغلوب کنی.»

قائن و هابیل

77 بعد، قائن به برادرش هابیل گفت: «بیا با هم به مزرعه برویم.» وقتی در مزرعه بودند، قائن به برادرش حمله کرد و او را کشت.

قائن و هابیل

78 خداوند از قائن پرسید: «برادرت هابیل کجاست؟» او جواب داد: «نمی‌دانم. مگر من نگهبان برادرم هستم؟»

قائن و هابیل

79 پس از آن آدم با زن خود، حوا، همبستر شد و او حامله شده پسری به دنیا آورد. حوا گفت:  «خداوند پسری به من بخشیده است.» بنابراین، اسم او را قائن گذاشت.

قائن و هابیل

80 حوا بار دیگر حامله شد و پسری به دنیا آورد و اسم او را هابیل گذاشت. هابیل چوپان و قائن دهقان شد.

قائن و هابیل

81 پس از مدتی قائن مقداری از محصول زمین خود را به عنوان هدیه پیش خدا آورد.

قائن و هابیل

82 هابیل هم اولین برۀ گلۀ خود را آورد و قربانی کرد و بهترین قسمت آنرا به عنوان هدیه به خدا تقدیم نمود. خداوند از هابیل و هدیۀ او راضی گشت،

قائن و هابیل

83 اما قائن و هدیۀ او را قبول نکرد. قائن از این خاطر قهر شد و سر خود را به زیر انداخت.

قائن و هابیل

84 خداوند به قائن فرمود:  «چرا قهر شدی و سر خود را به زیر انداختی؟

قائن و هابیل

85 اگر رفتار تو خوب باشد قربانی تو قبول میشود. ولی اگر خوب نباشد، گناه بر در، در کمین تو است و میخواهد بر تو غالب گردد. اما تو باید او را مغلوب کنی.»

قائن و هابیل

86 بعد، قائن به برادر خود هابیل گفت:  «بیا باهم به مزرعه برویم.» و وقتی در مزرعه بودند، قائن به برادر خود حمله کرد و او را کشت.

قائن و هابیل

87 خداوند از قائن پرسید:  «برادرت هابیل کجاست؟» او جواب داد:  «نمیدانم. مگر من نگهبان برادرم هستم؟»

قائن و هابیل

88 خداوند فرمود:  «چه کار کردهای؟ خون برادرت از زمین برای انتقام پیش من فریاد میکند.

قائن و هابیل

89 حالا تو در روی زمین، ملعون شدهای و زمین دهان خود را باز کرده تا خون برادرت را از دست تو بنوشد.

قائن و هابیل

90 وقتی زراعت کنی زمین دیگر برای تو محصول نمیآورد و تو در روی زمین پریشان و آواره میشوی.»

قائن و هابیل

91 قائن به خداوند عرض کرد:  «مجازات من زیادتر از آن است که بتوانم آنرا تحمل کنم.

قائن و هابیل

92 تو مرا از کار زمین و از حضور خود بیرون راندهای. من در جهان آواره و پریشان میشوم و هر که مرا پیدا کند، مرا میکشد.»

قائن و هابیل

93 خداوند فرمود:  «نی، اگر کسی تو را بکشد، هفت برابر از او انتقام گرفته میشود.» سپس خداوند یک نشانی بر قائن گذاشت تا هر که او را ببیند، او را نکشد.

قائن و هابیل

94 قائن از حضور خدا رفت و در جائی بنام نُود (یعنی سرگردانی) که در شرق عدن است ساکن شد.

فرزندان قائن

95 قائن و زنش دارای پسری شدند و اسم او را خنوخ گذاشتند. قائن شهری بنا کرد و آنرا بنام پسر خود، خنوخ، نامگذاری کرد.

فرزندان قائن

96 خنوخ صاحب پسری شد و اسم او را عیراد گذاشت. عیراد پدر مَحُویائیل بود. مَحُویائیل دارای پسری شد که اسم او را مَتوشائیل گذاشت. مَتوشائیل پدر لَمَک بود.

فرزندان قائن

97 لَمَک دو زن داشت بنام عاده و زِله.

فرزندان قائن

98 عاده، یابال را به دنیا آورد و یابال جد کسانی بود که در خیمه زندگی میکردند و چوپان بودند.

فرزندان قائن

99 برادر او یوبال جد نوازندگان چنگ و نی بود.

فرزندان قائن

100 زِله، توبل قائن را به دنیا آورد که ریختهگر هر نوع اسباب مسی و آهنی بود و خواهر توبل قائن، نعمه بود.

فرزندان قائن

101 لَمَک به زنان خود گفت:  «به حرفهای من گوش کنید. من مرد جوانی را که به من حمله کرده بود، کشتم.

فرزندان قائن

102 اگر قرار باشد کسی که قائن را بکشد هفت برابر از او انتقام گرفته شود، پس کسی که مرا بکشد هفتاد و هفت مرتبه از او انتقام گرفته میشود.»

شیت و انوش

103 آدم و زنش صاحب پسر دیگری شدند. حوا گفت:  «خدا به جای هابیل پسری به من داده است.» پس اسم او را شیت گذاشت.

شیت و انوش

104 شیت دارای پسری شد که اسم را انوش گذاشت. در این موقع بود که مردم به پرستش نام خداوند شروع کردند.

قائن و هابیل

105 حوّا از آدم‌ حامله‌ شده‌، پسری‌ زایید. آنگاه‌ حوّا گفت‌: «به‌ کمک‌ خداوند مردی‌ حاصل‌ نمودم‌.» پس‌ نام‌ او را قائن‌ (یعنی‌ «حاصل‌ شده‌») گذاشت‌.

قائن و هابیل

106 حوّا بار دیگر حامله‌ شده‌، پسری‌ زایید و نام‌ او را هابیل‌ گذاشت‌. هابیل‌ به‌ گله‌داری‌ پرداخت‌ و قائن‌ به‌ کشاورزی‌ مشغول‌ شد.

قائن و هابیل

107 پس‌ از مدتی‌، قائن‌ هدیه‌ای‌ از حاصلِ زمینِ خود را بحضور خداوند آورد.

قائن و هابیل

108 هابیل‌ نیز چند رأس‌ از نخست‌زادگان‌ گله‌ خود را ذبح‌ کرد و بهترین‌ قسمت‌ گوشت‌ آنها را به‌ خداوند تتفسیری‌ نمود. خداوند هابیل‌ و هدیه‌اش‌ را پذیرفت‌،

قائن و هابیل

109 اما قائن‌ و هدیه‌اش‌ را قبول‌ نکرد. پس‌ قائن‌ بر آشفت‌ و از شدت‌ خشم‌ سرش‌ را به‌ زیر افکند.

قائن و هابیل

110 خداوند از قائن‌ پرسید: «چرا خشمگین‌ شده‌ای‌ و سرت‌ را به‌ زیر افکنده‌ای‌؟

قائن و هابیل

111 اگر درست‌ عمل‌ می‌کردی‌، آیا مقبول‌ نمی‌شدی‌؟ اما چون‌ چنین‌ نکردی‌، گناه‌ در کمین‌ توست‌ و می‌خواهد بر تو مسلط‌ شود؛ ولی‌ تو بر آن‌ چیره‌ شو!»

قائن و هابیل

112 روزی‌ قائن‌ از برادرش‌ هابیل‌ خواست‌ که‌ با او به‌ صحرا برود. هنگامی‌که‌ آنها در صحرا بودند، ناگهان‌ قائن‌ به‌ برادرش‌ حمله‌ کرد و او را کشت‌.

قائن و هابیل

113 آنگاه‌ خداوند از قائن‌ پرسید: «برادرت‌ هابیل‌ کجاست‌؟» قائن‌ جواب‌ داد: «از کجا بدانم‌؟ مگر من‌ نگهبان‌ برادرم‌ هستم‌؟»

قائن و هابیل

114 خداوند فرمود: «این‌ چه‌ کاری‌ بود که‌ کردی‌؟ خون‌ برادرت‌ از زمین‌ نزد من‌ فریاد برمی‌آورد.

قائن و هابیل

115 اکنون‌ ملعون‌ هستی‌ و از زمینی‌ که‌ با خون‌ برادرت‌ آن‌ را رنگین‌ کرده‌ای‌، طرد خواهی‌ شد.

قائن و هابیل

116 از این‌ پس‌، هر چه‌ کار کنی‌، دیگر زمین‌ محصول‌ خود را آنچنان‌ که‌ باید، به‌ تو نخواهد داد، و تو در جهان‌ آواره‌ و پریشان‌ خواهی‌ بود.»

قائن و هابیل

117 قائن‌ گفت‌: «مجازات‌ من‌ سنگینتر از آن‌ است‌ که‌ بتوانم‌ تحمل‌ کنم‌.

قائن و هابیل

118 امروز مرا از این‌ سرزمین‌ و ازحضور خودت‌ می‌رانی‌ و مرا در جهان‌ آواره‌ و پریشان‌ می‌گردانی‌، پس‌ هر که‌ مرا ببیند مرا خواهد کُشت‌.»

قائن و هابیل

119 خداوند جواب‌ داد: «چنین‌ نخواهد شد؛ زیرا هر که‌ تو را بکشد، مجازاتش‌ هفت‌ برابر شدیدتر از مجازات‌ تو خواهد بود.» سپس‌ خداوند نشانی‌ بر قائن‌ گذاشت‌ تا اگر کسی‌ با او برخورد کند، او را نکشد.

قائن و هابیل

120 آنگاه‌ قائن‌ از حضور خداوند بیرون‌ رفت‌ و در زمین‌ نُود (یعنی‌ «سرگردانی‌») در سمت‌ شرقی‌ عدن‌ ساکن‌ شد.

قائن و هابیل

121 چندی‌ بعد همسر قائن‌ حامله‌ شده‌، پسری‌ بدنیا آورد و او را خَنوخ‌ نامیدند. در آن‌ موقع‌ قائن‌ سرگرم‌ ساختن‌ شهری‌ بود، پس‌ نام‌ پسرش‌ خنوخ‌ را بر آن‌ شهر گذاشت‌.

قائن و هابیل

122 خنوخ‌ پدر عیراد، عیراد پدر محویائیل‌، محویائیل‌ پدر متوشائیل‌ و متوشائیل‌ پدر لِمک‌ بود.

قائن و هابیل

123 لِمک‌ دو زن‌ به‌ نامهای‌ عاده‌ و ظله‌ گرفت‌.

قائن و هابیل

124 عاده‌ پسری‌ زایید و اسم‌ او را یابال‌ گذاشتند. او کسی‌ بود که‌ خیمه‌نشینی‌ و گله‌داری‌ را رواج‌ داد.

قائن و هابیل

125 برادرش‌ یوبال‌ اولین‌ موسیقی‌دان‌ و مخترع‌ چنگ‌ و نی‌ بود.

قائن و هابیل

126 ظله‌، زنِ دیگر لمک‌ هم‌ پسری‌ زایید که‌ او را توبل‌ قائن‌ نامیدند. او کسی‌ بود که‌ کار ساختن‌ آلات‌ آهنی‌ و مسی‌ را شروع‌ کرد. خواهر توبل‌ قائن‌، نَعمه‌ نام‌ داشت‌.

قائن و هابیل

127 روزی‌ لمک‌ به‌ همسران‌ خود، عاده‌ و ظله‌، گفت‌: «ای‌ زنان‌ به‌ من‌ گوش‌ کنید. جوانی‌ را که‌ مرا مجروح‌ کرده‌ بود، کُشتم‌.

قائن و هابیل

128 اگر قرار است‌ مجازات‌ کسی‌ که‌ قائن‌ را بکشد، هفت‌ برابر مجازات‌ قائن‌ باشد، پس‌ مجازات‌ کسی‌ هم‌ که‌ بخواهد مرا بکشد، هفتاد و هفت‌ برابر خواهد بود.»

قائن و هابیل

129 پس‌ از آن‌، آدم‌ و حوّا صاحب‌ پسر دیگری‌ شدند. حوّا گفت‌: «خدا بجای‌ هابیل‌ که‌ بدست‌ برادرش‌ قائن‌ کشته‌ شده‌ بود، پسری‌ دیگر به‌ من‌ عطا کرد.» پس‌ نام‌ او را شیث‌ (یعنی‌ «عطا شده‌») گذاشت‌.

قائن و هابیل

130 چون‌ شیث‌ بزرگ‌ شد، برایش‌ فرزندی‌ به‌ دنیا آمد که‌ او را انوش‌ نام‌ نهادند. در زمان‌ انوش‌ بود که‌ مردم‌ شروع‌ به‌ عبادت‌ خداوند نمودند.

Chapter 5

از آدم‌ تا نوح‌

1 این‌ است‌ کتاب‌ پیدایش‌ آدم‌ در روزی‌ که خدا آدم‌ را آفرید، به‌ شبیه‌ خدا او را ساخت‌،

از آدم‌ تا نوح‌

2 نر و ماده‌ ایشان‌ را آفرید. و ایشان‌ را برکت‌ داد و ایشان‌ را «آدم‌» نام‌ نهاد، در روز آفرینش‌ ایشان‌.

از آدم‌ تا نوح‌

3 و آدم‌ صد و سی‌ سال‌ بزیست‌، پس‌ پسری‌ به‌ شبیه‌ و بصورت‌ خود آورد، و او را شیث‌ نامید.

از آدم‌ تا نوح‌

4 و ایام‌ آدم‌ بعد از آوردن‌ شیث‌، هشتصد سال‌ بود، و پسران‌ و دختران‌ آورد.

از آدم‌ تا نوح‌

5 پس‌ تمام‌ ایام‌ آدم‌ که‌ زیست‌، نهصد و سی‌ سال‌ بود که‌ مرد.

از آدم‌ تا نوح‌

6 و شیث‌ صد و پنج‌ سال‌ بزیست‌، و اَنوش‌ را آورد.

از آدم‌ تا نوح‌

7 و شیث‌ بعد از آوردن‌ اَنوش‌، هشتصد و هفت‌ سال‌ بزیست‌ و پسران‌ و دختران‌ آورد.

از آدم‌ تا نوح‌

8 و جملۀ ایام‌ شیث‌، نهصد و دوازده‌ سال‌ بود که‌ مرد.

از آدم‌ تا نوح‌

9 و اَنوش‌ نود سال‌ بزیست‌، و قینان‌ را آورد.

از آدم‌ تا نوح‌

10 و اَنوش‌ بعد از آوردن‌ قینان‌، هشتصد و پانزده‌ سال‌ زندگانی‌ کرد و پسران‌ و دختران‌ آورد.

از آدم‌ تا نوح‌

11 پس‌ جملۀ ایام‌ اَنوش‌ نهصد و پنج‌ سال‌ بود که‌ مرد.

از آدم‌ تا نوح‌

12 و قینان‌ هفتاد سال‌ بزیست‌، و مَهَلَلْئیل‌ را آورد.

از آدم‌ تا نوح‌

13 و قینان‌ بعد از آوردن‌ مَهَلَلْئیل‌، هشتصد و چهل‌ سال‌ زندگانی‌ کرد و پسران‌ و دختران‌ آورد.

از آدم‌ تا نوح‌

14 و تمامی‌ ایام‌ قینان‌، نهصد و ده‌ سال‌ بود که‌ مرد.

از آدم‌ تا نوح‌

15 و مَهَلَلْئیل‌، شصت‌ و پنج‌ سال‌ بزیست‌، و یارِد را آورد.

از آدم‌ تا نوح‌

16 و مَهَلَلْئیل‌ بعد از آوردن‌ یارِد، هشتصد و سی‌ سال‌ زندگانی‌ کرد و پسران‌ و دختران‌ آورد.

از آدم‌ تا نوح‌

17 پس‌ همۀ ایام‌ مَهَلَلْئیل‌، هشتصد و نود و پنج‌ سال‌ بود که‌ مرد.

از آدم‌ تا نوح‌

18 و یارِد صد و شصت‌ و دو سال‌ بزیست‌، و خنوخ‌ را آورد.

از آدم‌ تا نوح‌

19 و یارِد بعد از آوردن‌ خَنوخ‌، هشتصد سال‌ زندگانی‌ کرد و پسران‌ و دختران‌ آورد.

از آدم‌ تا نوح‌

20 و تمامی‌ ایام‌ یارِد، نهصد و شصت‌ و دو سال‌ بود که‌ مرد.

از آدم‌ تا نوح‌

21 و خنوخ‌ شصت‌ و پنج‌ سال‌ بزیست‌، و مَتوشالَح‌ را آورد.

از آدم‌ تا نوح‌

22 و خنوخ‌ بعد از آوردن‌ متوشالح‌، سیصد سال‌ با خدا راه‌ می‌رفت‌ و پسران‌ و دختران‌ آورد.

از آدم‌ تا نوح‌

23 و همۀ ایام‌ خنوخ‌، سیصد و شصت‌ و پنج‌ سال‌ بود.

از آدم‌ تا نوح‌

24 و خنوخ‌ با خدا راه‌ می‌رفت‌ و نایاب‌ شد، زیرا خدا او را برگرفت‌.

از آدم‌ تا نوح‌

25 و متوشالح‌ صد و هشتاد و هفت‌ سال‌ بزیست‌، و لَمَک‌ را آورد.

از آدم‌ تا نوح‌

26 و متوشالح‌ بعد از آوردن‌ لَمَک‌، هفتصد و هشتاد و دو سال‌ زندگانی‌ کرد و پسران‌ و دختران‌ آورد.

از آدم‌ تا نوح‌

27 پس‌ جملۀ ایام‌ متوشالح‌، نهصد و شصت‌ و نه‌ سال‌ بود که‌ مرد.

از آدم‌ تا نوح‌

28 و لَمَک‌ صد و هشتاد و دو سال‌ بزیست‌، و پسری‌ آورد

از آدم‌ تا نوح‌

29 و وی‌ را نوح‌ نام‌ نهاده‌ گفت‌: «این‌ ما را تسلی‌ خواهد داد از اعمال‌ ما و از محنت‌ دستهای‌ ما از زمینی‌ که‌ خداوند آن‌ را ملعون‌ کرد.»

از آدم‌ تا نوح‌

30 و لَمَک‌ بعد از آوردن‌ نوح‌، پانصد و نود و پنج‌ سال‌ زندگانی‌ کرد و پسران‌ و دختران‌ آورد.

از آدم‌ تا نوح‌

31 پس‌ تمام‌ ایام‌ لَمَک‌، هفتصد و هفتاد و هفت‌ سال‌ بود که‌ مرد.

از آدم‌ تا نوح‌

32 و نوح‌ پانصد ساله‌ بود، پس‌ نوح‌ سام‌ و حام‌ و یافِث‌ را آورد.

از آدم تا نوح

33 این است کتاب تاریخچۀ نسل آدم. روزی که خدا انسان را آفرید، او را شبیه خدا ساخت.

از آدم تا نوح

34 او آنان را مذکر و مونث آفرید و ایشان را برکت داد، و در روز آفرینش آنها، ایشان را انسان نام نهاد.

از آدم تا نوح

35 آدم صد و سی ساله بود که پسری شبیه خود و به صورت خویش آورد، و او را شِیث نامید.

از آدم تا نوح

36 و آدم پس از آوردن شِیث، هشتصد سال زندگی کرد و پسران و دختران دیگر آورد.

از آدم تا نوح

37 پس روزهای زندگی آدم به تمامی، نهصد و سی سال بود؛ و او مرد.

از آدم تا نوح

38 شِیث صد و پنج ساله بود که اِنوش را آورد.

از آدم تا نوح

39 شِیث پس از آوردن اِنوش، هشتصد و هفت سال زندگی کرد و پسران و دختران دیگر آورد.

از آدم تا نوح

40 پس روزهای زندگی شِیث به تمامی، نهصد و دوازده سال بود؛ و او مرد.

از آدم تا نوح

41 اِنوش نود ساله بود که قینان را آورد.

از آدم تا نوح

42 اِنوش پس از آوردن قینان، هشتصد و پانزده سال زندگی کرد و پسران و دختران دیگر آورد.

از آدم تا نوح

43 پس روزهای زندگی اِنوش به تمامی، نهصد و پنج سال بود؛ و او مرد.

از آدم تا نوح

44 قینان هفتاد ساله بود که مَهَلَلئیل را آورد.

از آدم تا نوح

45 قینان پس از آوردن مَهَلَلئیل، هشتصد و چهل سال زندگی کرد و پسران و دختران دیگر آورد.

از آدم تا نوح

46 پس روزهای زندگی قینان به تمامی، نهصد و ده سال بود؛ و او مرد.

از آدم تا نوح

47 و مَهَلَلئیل شصت و پنج ساله بود که یارِد را آورد.

از آدم تا نوح

48 مَهَلَلئیل پس از آوردن یارِد، هشتصد و سی سال زندگی کرد و پسران و دختران دیگر آورد.

از آدم تا نوح

49 پس روزهای زندگی مَهَلَلئیل به تمامی، هشتصد و نود و پنج سال بود؛ و او مرد.

از آدم تا نوح

50 یارِد صد و شصت و دو ساله بود که خَنوخ را آورد.

از آدم تا نوح

51 یارِد پس از آوردن خَنوخ هشتصد سال زندگی کرد و پسران و دختران دیگر آورد.

از آدم تا نوح

52 پس روزهای زندگی یارِد به تمامی، نهصد و شصت و دو سال بود؛ و او مرد.

از آدم تا نوح

53 خَنوخ شصت و پنج ساله بود که مِتوشالح را آورد.

از آدم تا نوح

54 خَنوخ پس از آوردن مِتوشالح، سیصد سال با خدا راه می‌رفت و پسران و دختران دیگر آورد.

از آدم تا نوح

55 پس روزهای زندگی خَنوخ به تمامی، سیصد و شصت و پنج سال بود.

از آدم تا نوح

56 خَنوخ با خدا راه می‌رفت، و دیگر یافت نشد؛ زیرا خدا او را برگرفت.

از آدم تا نوح

57 مِتوشالح صد و هشتاد و هفت ساله بود که لَمِک را آورد.

از آدم تا نوح

58 مِتوشالح پس از آوردن لَمِک، هفتصد و هشتاد و دو سال زندگی کرد و پسران و دختران دیگر آورد.

از آدم تا نوح

59 پس روزهای زندگی مِتوشالح به تمامی، نهصد و شصت و نه سال بود؛ و او مرد.

از آدم تا نوح

60 لَمِک صد و هشتاد و دو ساله بود که پسری آورد،

از آدم تا نوح

61 و او را نوح نامید و گفت: «این پسر ما را از کار و محنت دستهایمان به‌سبب زمینی که خداوند لعنت کرد، آسودگی خواهد بخشید.»

از آدم تا نوح

62 لَمِک پس از آوردن نوح، پانصد و نود و پنج سال زندگی کرد و پسران و دختران دیگر آورد.

از آدم تا نوح

63 پس روزهای زندگی لَمِک به تمامی، هفتصد و هفتاد و هفت سال بود؛ و او مرد.

از آدم تا نوح

64 نوح پانصد ساله بود که سام و حام و یافِث را آورد.

فرزندان آدم (اول تواریخ 1: 4-1)

65 او در نهصد و شصت و دو سالگي مرد.

فرزندان آدم (اول تواریخ 1: 4-1)

66 خنوخ، شصت و پنج ساله بود که پسرش متوشالح به دنیا آمد.

فرزندان آدم (اول تواریخ 1: 4-1)

67 بعد از آن، خنوخ سیصد سال دیگر زندگی کرد و همیشه رابطة نزدیکی با خدا داشت. او دارای پسران و دختران دیگر شد،

فرزندان آدم (اول تواریخ 1: 4-1)

68 و تا سیصد و شصت و پنج سالگی درحالی که رابطة نزدیکی با خدا داشت، زندگی کرد و بعد از آن ناپدید شد، چون خدا او را برد.

فرزندان آدم (اول تواریخ 1: 4-1)

69 متوشالح، صد و هشتاد و هفت ساله بود که پسرش لمک به دنیا آمد.

فرزندان آدم (اول تواریخ 1: 4-1)

70 بعد از آن هفتصد و هشتاد و دو سال ديگر زندگي كرد و داراي پسران و دختران ديگر شد.

فرزندان آدم (اول تواریخ 1: 4-1)

71 او در نهصد و شصت و نه سالگي مرد.

فرزندان آدم (اول تواریخ 1: 4-1)

72 لمک، صد و هشتاد و دو ساله بود که پسری برای او به دنیا آمد.

فرزندان آدم (اول تواریخ 1: 4-1)

73 لمک گفت: «این پسر، ما را از سختی کار زراعت در روی زمینی که خداوند آن را لعنت کرده، آرام خواهد ساخت.» بنابراین، اسم او را نوح گذاشت.

فرزندان آدم (اول تواریخ 1: 4-1)

74 لمک بعد از آن پانصد و نود و پنج سال ديگر زندگي كرد و داراي پسران و دختران ديگر شد.

فرزندان آدم (اول تواریخ 1: 4-1)

75 او در سن هفتصد و هفتاد و هفت سالگي مرد.

فرزندان آدم (اول تواریخ 1: 4-1)

76 بعد از آنکه نوح پانصد ساله شد، صاحب سه پسر گردید، به نامهای سام، حام و یافث.

فرزندان آدم (اول تواریخ 1: 4-1)

77 اسامی فرزندان آدم از این قرار است. وقتی خدا، انسان را خلق کرد، ایشان را شبیه خود آفرید.

فرزندان آدم (اول تواریخ 1: 4-1)

78 ایشان را زن و مرد آفرید. و آنان را برکت داد و اسم آنها را انسان گذاشت.

فرزندان آدم (اول تواریخ 1: 4-1)

79 وقتی آدم صد و سی ساله شد صاحب پسری شد که شکل خودش بود. اسم او را شیث گذاشت.

فرزندان آدم (اول تواریخ 1: 4-1)

80 بعد از آن آدم هشتصد سال ديگر زندگي كرد و داراي پسران و دختران ديگري شد.

فرزندان آدم (اول تواریخ 1: 4-1)

81 او در نهصد و سي سالگي مرد.

فرزندان آدم (اول تواریخ 1: 4-1)

82 وقتي شيث صد و پنج ساله بود، پسرش انوش به دنيا آمد.

فرزندان آدم (اول تواریخ 1: 4-1)

83 بعد از آن هشتصد و هفت سال ديگر زندگي كرد و داراي پسران و دختران ديگر شد.

فرزندان آدم (اول تواریخ 1: 4-1)

84 او در نهصد و دوازده سالگي مرد.

فرزندان آدم (اول تواریخ 1: 4-1)

85 وقتي انوش نود ساله شد، پسرش قينان به دنيا آمد.

فرزندان آدم (اول تواریخ 1: 4-1)

86 بعد از آن هشتصد و پانزده سال ديگر زندگي كرد و داراي پسران و دختران ديگر شد.

فرزندان آدم (اول تواریخ 1: 4-1)

87 او در نهصد و پنج سالگي مرد.

فرزندان آدم (اول تواریخ 1: 4-1)

88 قینان، هفتاد ساله بود که پسرش مهللئیل به دنیا آمد.

فرزندان آدم (اول تواریخ 1: 4-1)

89 بعد از آن هشتصد و چهل سال ديگر زندگي كرد و داراي پسران و دختران ديگر شد.

فرزندان آدم (اول تواریخ 1: 4-1)

90 او در نهصد و ده سالگي مرد.

فرزندان آدم (اول تواریخ 1: 4-1)

91 مهللئیل، شصت و پنج ساله بود که پسرش یارد به دنیا آمد.

فرزندان آدم (اول تواریخ 1: 4-1)

92 بعد از آن هشتصد و سي سال ديگر زندگي كرد و داراي پسران و دختران ديگر شد.

فرزندان آدم (اول تواریخ 1: 4-1)

93 او در هشتصد و نود و پنج سالگي مرد.

فرزندان آدم (اول تواریخ 1: 4-1)

94 يارد، صد و شصت و دو ساله بود كه پسرش خنوخ به دنيا آمد.

فرزندان آدم (اول تواریخ 1: 4-1)

95 بعد از آن هشتصد سال ديگر زندگي كرد و داراي پسران و دختران ديگر شد.

فرزندان آدم

96 نامهای فرزندان آدم از این قرار است. (وقتی خدا انسان را خلق کرد، او را مثل خود آفرید.

فرزندان آدم

97 آنها را مرد و زن آفرید. آنها را برکت داد و اسم آنها را آدم گذاشت.)

فرزندان آدم

98 وقتی آدم یکصد و سی ساله بود صاحب پسری شد، که به شکل خودش بود. اسم او را شیت گذاشت.

فرزندان آدم

99 بعد از آن آدم هشتصد سال دیگر زندگی کرد و دارای پسران و دختران دیگری شد.

فرزندان آدم

100 او در نهصد و سی سالگی مُرد.

فرزندان آدم

101 وقتی شیت یکصد و پنج ساله بود، پسرش انوش به دنیا آمد.

فرزندان آدم

102 بعد از آن هشتصد و هفت سال دیگر زندگی کرد، و دارای پسران و دختران دیگر شد.

فرزندان آدم

103 او در نهصد و دوازده سالگی مُرد.

فرزندان آدم

104 وقتی انوش نَوَد ساله شد، پسرش قینان بدنیا آمد.

فرزندان آدم

105 بعد از آن هشتصد و پانزده سال دیگر زندگی کرد و دارای پسران و دختران دیگر شد.

فرزندان آدم

106 او در نهصد و پنج سالگی مُرد.

فرزندان آدم

107 قینان هفتاد ساله بود که پسرش مَهللئیل به دنیا آمد.

فرزندان آدم

108 بعد از آن هشتصد و چهل سال دیگر زندگی کرد و دارای پسران و دختران دیگر شد.

فرزندان آدم

109 او در نهصد و ده سالگی مُرد.

فرزندان آدم

110 مَهللئیل شصت و پنج ساله بود که پسرش یارِد به دنیا آمد.

فرزندان آدم

111 بعد از آن هشتصد و سی سال دیگر زندگی کرد و دارای پسران و دختران دیگر شد.

فرزندان آدم

112 او در هشتصد و نود و پنج سالگی مُرد.

فرزندان آدم

113 یارِد یکصد و شصت و دو ساله بود که پسرش خنوخ به دنیا آمد.

فرزندان آدم

114 بعد از آن هشتصد سال دیگر زندگی کرد و دارای پسران و دختران دیگر شد.

فرزندان آدم

115 او در نهصد و شصت و دو سالگی مُرد.

فرزندان آدم

116 خنوخ شصت و پنج ساله بود که پسرش متوشالح به دنیا آمد.

فرزندان آدم

117 بعد از تولد متوشالح، خنوخ سهصد سال دیگر زندگی کرد و همیشه رابطۀ نزدیکی با خدا داشت. او دارای پسران و دختران دیگر شد،

فرزندان آدم

118 و جمعاً سهصد و شصت و پنج سال زندگی کرد.

فرزندان آدم

119 خنوخ در حالیکه رابطۀ نزدیکی با خدا داشت، ناپدید شد، زیرا خدا او را بُرد.

فرزندان آدم

120 متوشالح یکصد و هشتاد و هفت ساله بود که پسرش لَمَک به دنیا آمد.

فرزندان آدم

121 بعد از آن هفتصد و هشتاد و دو سال دیگر زندگی کرد و دارای پسران و دختران دیگر شد.

فرزندان آدم

122 او در نهصد و شصت و نه سالگی مُرد.

فرزندان آدم

123 لَمَک یکصد و هشتاد و دو ساله بود که پسرش برای او به دنیا آمد.

فرزندان آدم

124 لَمَک گفت:  «این پسر ما را از سختی کار زراعت در روی زمینی، که خداوند آنرا لعنت کرده، نجات میدهد.» بنابرین اسم او را نوح گذاشت.

فرزندان آدم

125 لَمَک بعد از آن پنجصد و نود و پنج سال دیگر زندگی کرد و دارای پسران و دختران دیگر شد.

فرزندان آدم

126 او در سن هفتصد و هفتاد و هفت سالگی مُرد.

فرزندان آدم

127 بعد از آنکه نوح پنجصد ساله شد، صاحب سه پسر گردید، به نامهای سام، حام و یافت.

از آدم تا نوح

128 این‌ است‌ شرح‌ پیدایش‌ آدم‌ و نسل‌ او. هنگامی‌ که‌ خدا خواست‌ انسان‌ را بیافریند، او را شبیه‌ خود آفرید.

از آدم تا نوح

129 او انسان‌ را مرد و زن‌ خلق‌ فرموده‌، آنها را برکت‌ داد و از همان‌ آغاز خلقت‌، ایشان‌ را «آدم‌» نامید.

از آدم تا نوح

130 آدم‌: وقتی‌ آدم‌ صد و سی ساله‌ بود، پسرش‌ شیث‌ به‌ دنیا آمد. او شبیه‌ پدرش‌ آدم‌ بود.

از آدم تا نوح

131 بعد از تولد شیث‌، آدم‌ هشتصد سال‌ دیگر عمر کرد و صاحب‌ پسران‌ و دختران‌ شد.

از آدم تا نوح

132 آدم‌ در سن‌ نهصد و سی سالگی‌ مرد.

از آدم تا نوح

133 شیث‌: وقتی‌ شیث‌ صد و پنج ساله‌ بود، پسرش‌ انوش‌ به‌ دنیا آمد.

از آدم تا نوح

134 بعد از تولد انوش‌، شیث‌ هشتصد و هفت سال‌ دیگر عمر کرد و صاحب‌ پسران‌ و دختران‌ شد.

از آدم تا نوح

135 شیث‌ در سن‌ نهصد و دوازده سالگی‌ مرد.

از آدم تا نوح

136 انوش:‌ وقتی‌ انوش‌ نود ساله‌ بود، پسرش‌ قینان‌ به‌ دنیا آمد.

از آدم تا نوح

137 بعد از تولد قینان‌، انوش‌ هشتصد و پانزده سال‌ دیگر عمر کرد و صاحب‌ پسران‌ و دختران‌ شد.

از آدم تا نوح

138 انوش‌ در سن‌ نهصد و پنج سالگی‌ مرد.

از آدم تا نوح

139 قینان‌: وقتی‌ قینان‌ هفتاد ساله‌ بود، پسرش‌ مهلل‌ئیل‌ به‌ دنیا آمد.

از آدم تا نوح

140 بعد از تولد مهلل‌ئیل‌، قینان‌ هشتصد و چهل سال‌ دیگر عمر کرد و صاحب‌ پسران‌ و دختران‌ شد.

از آدم تا نوح

141 او در سن‌ نهصد و ده سالگی‌ مرد.

از آدم تا نوح

142 مهلل‌ئیل‌: وقتی‌ مهلل‌ئیل‌ شصت‌ و پنج‌ ساله‌ بود، پسرش‌ یارد به‌ دنیا آمد.

از آدم تا نوح

143 پس‌ از تولد یارد، مهلل‌ئیل‌ هشتصد و سی سال‌ دیگر عمر کرد و صاحب‌ پسران‌ و دختران‌ شد.

از آدم تا نوح

144 او در سن‌ هشتصد و نود و پنج سالگی‌ مرد.

از آدم تا نوح

145 یارد: وقتی‌ یارد صد و شصت و دو ساله‌ بود، پسرش‌ خنوخ‌ به‌ دنیا آمد.

از آدم تا نوح

146 بعد از تولد خنوخ‌، یارد هشتصد سال‌ دیگر عمر کرد و صاحب‌ پسران‌ و دختران‌ شد.

از آدم تا نوح

147 یارد در سن‌ نهصد و شصت و دو سالگی‌ مرد.

از آدم تا نوح

148 خنوخ‌: وقتی‌ خنوخ‌ شصت‌ و پنج‌ ساله‌ بود، پسرش‌ متوشالح‌ به‌ دنیا آمد.

از آدم تا نوح

149 بعد از تولد متوشالح‌، خنوخ‌ سیصد سال‌ دیگر با خدا زیست‌.

از آدم تا نوح

150 او صاحب‌ پسران‌ و دخترانی‌ شد و سیصد و شصت و پنج سال‌ زندگی‌ کرد.

از آدم تا نوح

151 خنوخ‌ با خدا می‌زیست‌ و خدا او را بحضور خود به‌ بالا برد و دیگر کسی‌ او را ندید.

از آدم تا نوح

152 متوشالح‌: وقتی‌ متوشالح‌ صد و هشتاد و هفت ساله‌ بود، پسرش‌ لمک‌ به‌ دنیا آمد.

از آدم تا نوح

153 بعد از تولد لمک‌، متوشالح‌ هفتصد و هشتاد و دو سال‌ دیگر زندگی‌ کرد و صاحب‌ پسران‌ و دختران‌ شد.

از آدم تا نوح

154 متوشالح‌ در سن‌ نهصد و شصت و نه سالگی‌ مرد.

از آدم تا نوح

155 لمک‌: وقتی‌ لمک‌ صد و هشتاد و دو ساله‌ بود، پسرش‌ نوح‌ به‌ دنیا آمد.

از آدم تا نوح

156 لمک‌ گفت‌: «این‌ پسر، ما را از کار سختِ زراعت‌ که‌ در اثر لعنت‌ خداوند بر زمین‌، دامنگیر ما شده‌، آسوده‌ خواهد کرد.»

از آدم تا نوح

157 پس‌ لمک‌ اسم‌ او را نوح‌ (یعنی‌ «آسودگی‌») گذاشت‌. بعد از تولد نوح‌، لمک‌ پانصد و نود و پنج سال‌ دیگر عمر کرد و صاحب‌ پسران‌ و دختران‌ شد.

از آدم تا نوح

158 او در سن‌ هفتصد و هفتاد و هفت سالگی‌ مرد.

از آدم تا نوح

159 نوح‌: نوح‌ در سن‌ پانصد سالگی‌ صاحب‌ سه‌ پسر به‌ نامهای‌ سام‌، حام‌ و یافث‌ بود.

Chapter 6

شرارت‌ انسان‌

1 و واقع‌ شد که‌ چون‌ آدمیان‌ شروع‌ کردند به‌ زیاد شدن‌ بر روی‌ زمین‌ و دختران‌ برای‌ ایشان‌ متولد گردیدند،

شرارت‌ انسان‌

2 پسران‌ خدا دختران‌ آدمیان‌ را دیدند که‌ نیکومنظرند، و از هر کدام‌ که‌ خواستند، زنان‌ برای‌ خویشتن‌ می‌گرفتند.

شرارت‌ انسان‌

3 و خداوند گفت‌: «روح‌ من‌ در انسان‌ دائماً داوری‌ نخواهد کرد، زیرا که‌ او نیز بشر است‌. لیکن‌ ایام‌ وی‌ صد و بیست‌ سال‌ خواهد بود.»

شرارت‌ انسان‌

4 و در آن‌ ایام‌ مردان‌ تنومند در زمین‌ بودند. و بعد از هنگامی‌ که‌ پسران‌ خدا به‌ دختران‌ آدمیان‌ در آمدند و آنها برای‌ ایشان‌ اولاد زاییدند، ایشان‌ جبارانی‌ بودند که‌ در زمان‌ سَلَفْ، مردان‌ نامور شدند.

شرارت‌ انسان‌

5 و خداوند دید که‌ شرارت‌ انسان‌ در زمین‌ بسیار است‌، و هر تصور از خیالهای‌ دل‌ وی‌ دائماً محض‌ شرارت‌ است‌.

شرارت‌ انسان‌

6 و خداوند پشیمان‌ شد که‌ انسان‌ را بر زمین‌ ساخته‌ بود، و در دل‌ خود محزون‌ گشت‌.

شرارت‌ انسان‌

7 و خداوند گفت‌: «انسان‌ را که‌ آفریده‌ام‌، از روی‌ زمین‌ محو سازم‌، انسان‌ و بهایم‌ و حشرات‌ و پرندگان‌ هوا را، چونکه‌ متأسف‌ شدم‌ از ساختن‌ ایشان‌.»

شرارت‌ انسان‌

8 اما نوح‌ در نظر خداوند التفات‌ یافت‌.

نوح

9 این‌ است‌ پیدایش‌ نوح‌. نوح‌ مردی‌ عادل‌ بود، و در عصر خود کامل‌. و نوح‌ با خدا راه‌ می‌رفت‌.

نوح

10 و نوح‌ سه‌ پسر آورد: سام‌ و حام‌ و یافث‌.

نوح

11 و زمین‌ نیز بنظر خدا فاسد گردیده‌ و زمین‌ از ظلم‌ پرشده‌ بود.

نوح

12 و خدا زمین‌ را دید که‌ اینک‌ فاسد شده‌ است‌، زیرا که‌ تمامی‌ بشر راه‌ خود را بر زمین‌ فاسد کرده‌ بودند.

نوح

13 و خدا به‌ نوح‌ گفت‌: «انتهای‌ تمامی‌ بشر به‌ حضورم‌ رسیده‌ است‌، زیرا که‌ زمین‌ بسبب‌ ایشان‌ پر از ظلم‌ شده‌ است‌. و اینک‌ من‌ ایشان‌ را با زمین‌ هلاک‌ خواهم‌ ساخت‌.

نوح

14 پس‌ برای‌ خود کشتی‌ای‌ از چوب‌ کوفر بساز، و حُجَرات‌ در کشتی‌ بنا کن‌ و درون‌ و بیرونش‌ را به‌ قیر بیندا.

نوح

15 و آن‌ را بدین‌ ترکیب‌ بساز که‌ طول‌ کشتی‌ سیصد ذراع‌ باشد، و عرضش‌ پنجاه‌ ذراع‌ و ارتفاع‌ آن‌ سی‌ ذراع‌.

نوح

16 و روشنی‌ای‌ برای‌ کشتی‌ بساز و آن‌ را به‌ ذراعی‌ از بالا تمام‌ کن‌. و درِ کشتی‌ را در جنب‌ آن‌ بگذار، و طبقات‌ تحتانی‌ و وسطی‌ و فوقانی‌ بساز.

نوح

17 زیرا اینک‌ من‌ طوفان‌ آب‌ را بر زمین‌ می‌آورم‌ تا هر جسدی‌ را که‌ روح‌ حیات‌ در آن‌ باشد، از زیر آسمان‌ هلاک‌ گردانم‌. و هر چه‌ بر زمین‌ است‌، خواهد مرد.

نوح

18 لکن‌ عهد خود را با تو استوار می‌سازم‌، و به‌ کشتی‌ در خواهی‌ آمد، تو و پسرانت‌ و زوجه‌ات‌ و ازواج‌ پسرانت‌ با تو.

نوح

19 و از جمیع‌ حیوانات‌، از هر ذی‌جسدی‌، جفتی‌ از همه به‌ کشتی‌ در خواهی‌ آورد، تا با خویشتن‌ زنده‌ نگاه‌ داری‌، نر و ماده‌ باشند.

نوح

20 از پرندگان‌ به‌ اجناس‌ آنها، و از بهایم‌ به‌ اجناس‌ آنها، و از همۀ حشرات‌ زمین‌ به‌ اجناس‌ آنها، دو دو از همه‌ نزد تو آیند تا زنده‌ نگاه‌ داری‌.

نوح

21 و از هر آذوقه‌ای‌ که‌ خورده‌ شود، بگیر و نزد خود ذخیره‌ نما تا برای‌ تو و آنها خوراک‌ باشد.»

نوح

22 پس‌ نوح‌ چنین‌ کرد و به‌ هرچه‌ خدا او را امر فرمود، عمل‌ نمود.

توفان

23 و اما چون شمار آدمیان بر زمین فزونی گرفت و دختران برای ایشان زاده شدند،

توفان

24 پسران خدا دیدند که دختران آدمیان زیبارویند، و هر یک را که برمی‌گزیدند به زنی می‌گرفتند.

توفان

25 و خداوند فرمود: «روح من همیشه در انسان نخواهد ماند، زیرا که او موجودی فانی است: روزهای او صد و بیست سال خواهد بود.»

توفان

26 در آن روزگار و پس از آن، غول‌پیکران بر زمین بودند، زمانی که پسران خدا به دختران آدمیان درآمدند و آنان فرزندان برای ایشان به دنیا آوردند. اینان پهلوانانی از روزگاران کهن بودند که مردانی نام‌آور شدند.

توفان

27 و خداوند دید که شرارت انسان بر زمین بسیار است، و هر نیتِ اندیشه‌های دل او پیوسته برای بدی است و بس؛

توفان

28 و خداوند از این که انسان را بر زمین ساخته بود، متأسف شد و در دل خود غمگین گشت.

توفان

29 پس خداوند فرمود: «انسان را که آفریده‌ام از روی زمین محو خواهم ساخت، انسان و چارپایان و خزندگان و پرندگان آسمان را، زیرا که از ساختن آنها متأسف شدم.»

توفان

30 اما نوح در نظر خداوند فیض یافت.

توفان

31 و این است تاریخچۀ نسل نوح. نوح مردی بود پارسا و در روزگار خویش بی‌نقص. نوح با خدا راه می‌رفت.

توفان

32 و نوح سه پسر آورد: سام و حام و یافِث.

توفان

33 باری، زمین در نظر خدا فاسد و آکنده از خشونت شده بود.

توفان

34 و خدا زمین را دید که اینک فاسد گشته بود، زیرا که تمامی بشر راه خود را بر زمین فاسد کرده بودند.

توفان

35 پس خدا به نوح گفت: «پایان تمامی بشر به حضورم رسیده است، زیرا زمین به‌سبب آنان آکنده از خشونت شده است. اینک آنان را با زمین نابود خواهم کرد.

توفان

36 پس برای خود کشتی‌ای از چوب کوفر بساز، و حجره‌هایی در آن بنا کن، و درون و بیرونش را قیراندود نما.

توفان

37 آن را این‌گونه بساز: درازای کشتی سیصد ذِراع ، پهنایش پنجاه ذِراع و بلند‌ی‌اش سی ذِراع باشد.

توفان

38 برای کشتی روزنه‌ای به اندازۀ یک ذِراع از بالای آن بساز. درِ کشتی را در پهلوی آن بگذار و طبقات پایین و وسط و بالا در آن بنا کن.

توفان

39 زیرا اینک من توفانِ آب بر زمین می‌آورم تا هر ذی‌جسدی را که نفَس حیات در آن باشد از زیر آسمان نابود سازم. هرچه بر زمین است، خواهد مرد.

توفان

40 لیکن عهد خود را با تو استوار خواهم ساخت، و تو به کشتی در خواهی آمد؛ تو و پسرانت و زنت و زنان پسرانت، همراه تو.

توفان

41 از همۀ جانداران، از هر ذی‌جسدی، جفتی از هر گونه، به درون کشتی ببر تا آنها را با خود زنده نگاه داری. نر و ماده باشند.

توفان

42 از هرگونه پرنده، از هرگونه چارپا و از هرگونه خزندۀ زمین، جفتی از هر گونه نزد تو خواهند آمد تا آنها را زنده نگاه داری.

توفان

43 همچنین از هر گونه آذوقۀ خوردنی برگیر و بیندوز، تا برای تو و آنها خوراک باشد.»

توفان

44 پس نوح چنین کرد؛ او هرآنچه را که خدا به وی فرمان داده بود، به انجام رسانید.

شرارت انسان

45 وقتي تعداد آدميان در روي زمين زياد شد و دختران متولّد شدند،

شرارت انسان

46 پسران خدا، ديدند كه دختران آدميان چقدر زيبا هستند. پس هر كدام را كه دوست داشتند، به همسري خود گرفتند.

شرارت انسان

47 سپس خداوند فرمود: «روح من براي هميشه در انسان فاني، باقي نخواهد ماند. از اين به بعد، طول عمر او يک صد و بيست سال خواهد بود.»

شرارت انسان

48 در آن روزها و بعد از آن،‌‌ مردان قوی هیکلی از نسل دختران آدمیان و پسران خدا به وجود آمدند که دلاوران بزرگ و مشهوری در زمان قدیم شدند.

شرارت انسان

49 وقتی خداوند دید که چگونه تمام مردم روی زمین، شریر شده‌اند و تمام افکار آنها فکرهای گناه آلود است،

شرارت انسان

50 از اينكه انسان را آفريده و در روي زمين گذاشته بود، متأسف و بسيار غمگين شد.

شرارت انسان

51 پس فرمود: «من این مردم و چارپایان و خزندگان و پرندگانی را که آفریده‌ام، نابود خواهم کرد. زیرا از اینکه آنها را آفریده‌ام، متأسف هستم.»

شرارت انسان

52 امّا خداوند از نوح راضي بود.

نوح

53 داستان زندگی نوح از این قرار بود: نوح سه پسر داشت به نامهای سام، حام و یافث. او در زمان خود مردی عادل و پرهیزکار بود و همیشه با خدا ارتباط داشت.

نوح

54 امّا تمام مردم در حضور خدا گناهكار بودند و ظلم و ستم همه جا را پُر كرده بود.

نوح

55 خدا دید که مردم زمین فاسد شده‌اند و همه راه فساد پیش گرفته‌اند.

نوح

56 خدا به نوح فرمود: «تصمیم گرفته‌ام بشر را از بین ببرم. چون ظلم و فساد آنها دنیا را پُر کرده است، بنابراین من ایشان را همراه با زمین نابود خواهم کرد.

نوح

57 «تو برای خودت یک کشتی از چوب درخت سرو بساز که چندین اتاق داشته باشد. داخل و خارج آن را با قیر بپوشان.

نوح

58 آن را اين طور بساز: درازاي آن صد و پنجاه متر، پهناي آن بيست و پنج متر و ارتفاع آن پانزده متر.

نوح

59 پنجره‌ای هم نزدیک سقف در حدود نیم متر بساز و در کشتی را در کنار آن قرار بده. کشتی را طوری بساز که دارای سه طبقه باشد.

نوح

60 «من توفان و باران شديد بر زمين خواهم فرستاد تا همه جانداران هلاک گردند و هرچه بر روي زمين است بميرد.

نوح

61 امّا با تو پیمان می‌بندم. تو به اتّفاق پسرانت و همسرت و عروسهایت به کشتی داخل می‌شوی.

نوح

62 از تمام حیوانات یعنی پرندگان، چارپایان و خزندگان یک جفت نر و ماده با خودت به کشتی ببر تا آنها را زنده نگاه‌داری.

نوح

63 از هر نوع غذا براي خودت و براي آنها با خود بردار.»

نوح

64 نوح هرچه خدا به او دستور داده بود، انجام داد.

شرارت انسان

65 وقتی تعداد آدمیان در روی زمین زیاد شد و دختران متولد شدند،

شرارت انسان

66 پسران خدا دیدند که دختران آدمیان چقدر زیبا هستند. پس هر کدام را که دوست داشتند، به همسری خود گرفتند.

شرارت انسان

67 سپس خداوند فرمود:  «روح من برای همیشه در انسان فانی باقی نمیماند. از این ببعد، طول عمر او یکصد و بیست سال باشد.»

شرارت انسان

68 در آن ایام و بعد از آن، مردان قوی هیکلی از نسل دختران آدمیان و پسران خدا به وجود آمدند که دلاوران بزرگ و مشهوری در زمان قدیم شدند.

شرارت انسان

69 وقتی خداوند دید که چگونه تمام مردم روی زمین شریر شدهاند و تمام افکار آنها اندیشههای گناهآلود است،

شرارت انسان

70 از اینکه انسان را آفریده و در روی زمین گذاشته بود، پشیمان و بسیار غمگین شد.

شرارت انسان

71 پس فرمود:  «من این مردم و چهارپایان و خزندگان و پرندگانی را که آفریدهام، نابود میکنم، زیرا از اینکه آنها را آفریدهام، پشیمان هستم.»

شرارت انسان

72 اما خداوند از نوح راضی بود.

نوح

73 سرگذشت نوح از این قرار است:  او در زمان خود یک مرد عادل و پرهیزگار بود و همیشه با خدا رابطۀ خاصی داشت.

نوح

74 نوح دارای سه پسر بود به نامهای حام، سام و یافت.

نوح

75 اما تمام مردم در حضور خدا گناهکار بودند و ظلم و ستم همه جا را پُر کرده بود.

نوح

76 خدا دید که مردم زمین فاسد شدهاند و همه راه فساد را پیش گرفتهاند.

نوح

77 خدا به نوح فرمود:  «تصمیم گرفتهام بشر را از بین ببرم. چون ظلم و فساد آنها دنیا را پُر کرده است، بنابراین، من آنها را با زمین نابود میکنم.

نوح

78 تو برای خود یک کشتی از چوب درخت سرو بساز که چندین اطاق داشته باشد. داخل و خارج آنرا با قیر بپوشان.

نوح

79 آنرا این طور بساز:  طول آن یکصد و پنجاه متر، عرض آن بیست و پنج متر و بلندی آن پانزده متر.

نوح

80 کلکینی هم نزدیک سقف به اندازۀ پنجاه سانتی متر بساز و دروازۀ کشتی را در کنار آن قرار بده. کشتی را طوری بساز که دارای سه طبقه باشد.

نوح

81 من طوفان و باران شدید بر زمین میفرستم تا همۀ جانداران هلاک گردند و هر چه بر روی زمین است بمیرد.

نوح

82 اما با تو پیمان میبندم. تو به اتفاق پسران، همسر و عروسهایت به کشتی داخل میشوی.

نوح

83 از تمام حیوانات یعنی پرندگان، چهارپایان و خزندگان یک جفت نر و ماده با خود به کشتی ببر،

نوح

84 تا آنها را زنده نگهداری.

نوح

85 از هر نوع غذا برای خود و برای آنها با خود بردار.»

نوح

86 نوح هر چه خدا به او فرمود انجام داد.

طوفان نوح

87 در این‌ زمان‌ که‌ تعداد انسانها روی‌ زمین‌ زیادمی‌شد، پسران‌ خدا مجذوب‌ دختران‌ زیباروی‌ انسانها شدند

طوفان نوح

88 و هر کدام‌ را که‌ پسندیدند، برای‌ خود به‌ زنی‌ گرفتند.

طوفان نوح

89 آنگاه‌ خداوند فرمود: «روح‌ من‌ همیشه‌ در انسان‌ باقی‌ نخواهد ماند، زیرا او موجودی‌ است‌ فانی‌ و نفسانی‌. پس‌ صد و بیست‌ سال‌ به‌ او فرصت‌ می‌دهم‌ تا خود را اصلاح‌ کند.»

طوفان نوح

90 پس‌ از آنکه‌ پسران‌ خدا و دختران‌ انسانها باهم‌ وصلت‌ نمودند، مردانی‌ غول‌آسا از آنان‌ به‌ وجود آمدند. اینان‌ دلاوران‌ معروف‌ دوران‌ تفسیری‌ هستند.

طوفان نوح

91 هنگامی‌ که‌ خداوند دید مردم‌ غرق‌ در گناهند و دایماً بسوی‌ زشتی‌ها و پلیدی‌ها می‌روند،

طوفان نوح

92 از آفرینش‌ انسان‌ متأسف‌ و محزون‌ شد.

طوفان نوح

93 پس‌ خداوند فرمود: «من‌ انسانی‌ را که‌ آفریده‌ام‌از روی‌ زمین‌ محو می‌کنم‌. حتی‌ حیوانات‌ و خزندگان‌ و پرندگان‌ را نیز از بین‌ می‌برم‌، زیرا از آفریدن‌ آنها متأسف‌ شدم‌.»

طوفان نوح

94 اما در این‌ میان‌ نوح‌ مورد لطف‌ خداوند قرار گرفت‌.

طوفان نوح

95 این‌ است‌ سرگذشت‌ او: نوح‌ سه‌ پسر داشت‌ به‌ نامهای‌ سام‌، حام‌ و یافث‌.

طوفان نوح

96 او تنها مرد درستکار و خدا ترس‌ زمان‌ خودش‌ بود و همیشه‌ می‌کوشید مطابق‌ خواست‌ خدا زندگی‌ کند.

طوفان نوح

97 در این‌ زمان‌، افزونی‌ گناه‌ و ظلم‌ در نظر خدا به‌ منتها درجه‌ خود رسیده‌ و دنیا بکلی‌ فاسد شده‌ بود.

طوفان نوح

98 وقتی‌ خدا فساد و شرارت‌ بشر را مشاهده‌ کرد، به‌ نوح‌ فرمود: «تصمیم‌ گرفته‌ام‌ تمام‌ این‌ مردم‌ را هلاک‌ کنم‌، زیرا زمین‌ را از شرارت‌ پُر ساخته‌اند.

طوفان نوح

99 من‌ آنها را همراه‌ زمین‌ از بین‌ می‌برم‌.»

طوفان نوح

100 «اما تو، ای‌ نوح‌، با چوب‌ درخت‌ سرو یک‌ کشتی‌ بساز و در آن‌ اتاقهایی‌ درست‌ کن‌. درزها و شکافهای‌ کشتی‌ را با قیر بپوشان‌.

طوفان نوح

101 آن‌ را طوری‌ بساز که‌ طولش‌ سیصد ذراع‌، عرضش‌ پنجاه ذراع‌ و ارتفاع‌ آن‌ سی ذراع‌ باشد.

طوفان نوح

102 یک‌ ذراع‌ پایین‌تر از سقف‌، پنجره‌ای‌ برای‌ روشنایی‌ کشتی‌ بساز. در داخل‌ آن‌ سه‌ طبقه‌ بنا کن‌ و در ورودی‌ کشتی‌ را در پهلوی‌ آن‌ بگذار.»

طوفان نوح

103 «بزودی‌ من‌ سراسر زمین‌ را با آب‌ خواهم‌ پوشانید تا هر موجود زنده‌ای‌ که‌ در آن‌ هست‌، هلاک‌ گردد.

طوفان نوح

104 اما با تو عهد می‌بندم‌ که‌ تو را با همسر و پسران‌ و عروسانت‌ در کشتی‌ سلامت‌ نگاه‌ دارم‌.

طوفان نوح

105 از تمام‌ حیوانات‌، خزندگان‌ و پرندگان‌ یک‌ جفت‌ نر و ماده‌ با خود به‌ داخل‌ کشتی‌ ببر،

طوفان نوح

106 تا از خطر این‌ طوفان‌ در امان‌ باشند.

طوفان نوح

107 همچنین‌ خوراک‌ کافی‌ برای‌ خود و برای‌ تمام‌ موجودات‌ در کشتی‌ ذخیره‌ کن‌.»

طوفان نوح

108 نوح‌ تمام‌ اوامر خدا را انجام‌ داد.

Chapter 7

طوفان‌ نوح

1 و خداوند به‌ نوح‌ گفت‌: «تو و تمامی‌ اهل خانه‌ات‌ به‌ کشتی‌ در آیید، زیرا تو را در این‌ عصر به‌ حضور خود عادل‌ دیدم‌.

طوفان‌ نوح

2 و از همۀ بهایم‌ پاک‌، هفت‌ هفت‌، نر و ماده‌ با خود بگیر، و از بهایم‌ ناپاک‌، دو دو، نر و ماده‌،

طوفان‌ نوح

3 و از پرندگان‌ آسمان‌ نیز هفت‌ هفت‌، نر و ماده‌ را، تا نسلی‌ بر روی‌ تمام‌ زمین‌ نگاه‌ داری‌.

طوفان‌ نوح

4 زیرا که‌ من‌ بعد از هفت‌ روز دیگر، چهل‌ روز و چهل‌ شب‌ باران‌ می‌بارانم‌، و هر موجودی‌ را که‌ ساخته‌ام‌، از روی‌ زمین‌ محو می‌سازم‌.»

طوفان‌ نوح

5 پس‌ نوح‌ موافق‌ آنچه‌ خداوند او را امر فرموده‌ بود، عمل‌ نمود.

طوفان‌ نوح

6 و نوح‌ ششصد ساله‌ بود، چون‌ طوفان‌ آب‌ بر زمین‌ آمد.

طوفان‌ نوح

7 و نوح‌ و پسرانش‌ و زنش‌ و زنان‌ پسرانش‌ با وی‌ از آب‌ طوفان‌ به‌ کشتی‌ در آمدند.

طوفان‌ نوح

8 از بهایم‌ پاک‌ و از بهایم‌ ناپاک‌، و از پرندگان‌ و از همۀ حشرات‌ زمین‌،

طوفان‌ نوح

9 دو دو، نر و ماده‌، نزد نوح‌ به‌ کشتی‌ در آمدند، چنانکه‌ خدا نوح‌ را امر کرده‌ بود.

طوفان‌ نوح

10 و واقع‌ شد بعد از هفت‌ روز که‌ آب‌ طوفان‌ بر زمین‌ آمد.

طوفان‌ نوح

11 و در سال‌ ششصد از زندگانی‌ نوح‌، در روز هفدهم‌ از ماه‌ دوم‌، در همان‌ روز جمیع‌ چشمه‌های‌ لجۀ عظیم‌ شکافته‌ شد، و روزنهای‌ آسمان‌ گشوده‌.

طوفان‌ نوح

12 و باران‌، چهل‌ روز و چهل‌ شب‌ بر روی‌ زمین‌ می‌بارید.

طوفان‌ نوح

13 در همان‌ روز نوح‌ و پسرانش‌، سام‌ و حام‌ و یافث‌، و زوجۀ نوح‌ و سه‌ زوجۀ پسرانش‌، با ایشان‌ داخل‌ کشتی‌ شدند.

طوفان‌ نوح

14 ایشان‌ و همۀ حیوانات‌ به‌ اجناس‌ آنها، و همۀ بهایم‌ به‌ اجناس‌ آنها، و همۀ حشراتی‌ که‌ بر زمین‌ می‌خزند به‌ اجناس‌ آنها، و همۀ پرندگان‌ به اجناس‌ آنها، همۀ مرغان‌ و همۀ بالداران‌.

طوفان‌ نوح

15 دو دو از هر ذی‌‌جسدی‌ که‌ روح‌ حیات‌ دارد، نزد نوح‌ به‌ کشتی‌ در آمدند.

طوفان‌ نوح

16 و آنهایی‌ که‌ آمدند نر و ماده‌ از هر ذی‌جسد آمدند، چنانکه‌ خدا وی‌ را امر فرموده‌ بود. و خداوند در را از عقب‌ او بست‌.

طوفان‌ نوح

17 و طوفان‌ چهل‌ روز بر زمین‌ می‌آمد، و آب‌ همی‌ افزود و کشتی‌ را برداشت‌ که‌ از زمین‌ بلند شد.

طوفان‌ نوح

18 و آب‌ غلبه‌ یافته‌، بر زمین‌ همی‌ افزود، و کشتی‌ بر سطح‌ آب‌ می‌رفت‌.

طوفان‌ نوح

19 و آب‌ بر زمین‌ زیاد و زیاد غلبه‌ یافت‌، تا آنکه‌ همۀ کوههای‌ بلند که‌ زیر تمامی‌ آسمانها بود، مستور شد.

طوفان‌ نوح

20 پانزده‌ ذراع‌ بالاتر، آب‌ غلبه‌ یافت‌ و کوهها مستورگردید.

طوفان‌ نوح

21 و هر ذی‌جسدی‌ که‌ بر زمین‌ حرکت‌ می‌کرد، از پرندگان‌ و بهایم‌ و حیوانات‌ و کل‌ حشرات‌ خزندۀ بر زمین‌، و جمیع‌ آدمیان‌، مردند.

طوفان‌ نوح

22 هرکه‌ دم‌ روح‌ حیات‌ در بینی‌ او بود، از هر که‌ در خشکی‌ بود، مرد.

طوفان‌ نوح

23 و خدا محو کرد هر موجودی‌ را که‌ بر روی‌ زمین‌ بود، از آدمیان‌ و بهایم‌ و حشرات‌ و پرندگان‌ آسمان‌، پس‌ از زمین‌ محو شدند. و نوح‌ با آنچه‌ همراه‌ وی‌ در کشتی‌ بود فقط باقی‌ ماند.

طوفان‌ نوح

24 و آب‌ بر زمین‌ صد و پنجاه‌ روز غلبه‌ می‌یافت‌.

توفان

25 آنگاه خداوند به نوح گفت: «تو و همۀ اهل خانه‌ات به کشتی درآیید، زیرا تو را در این عصر در حضور خود پارسا دیدم.

توفان

26 از همۀ چارپایان طاهر، هفت جفت، نر و ماده‌، با خود برگیر، و از چارپایان نجس، یک جفت، نر و ماده‌،

توفان

27 و نیز از پرندگان آسمان هفت جفت، نر و ماده، تا نسل آنها را بر روی تمام زمین زنده نگاه داری.

توفان

28 زیرا من پس از هفت روز، چهل روز و چهل شب باران بر زمین خواهم بارانید، و هر موجودی را که ساخته‌ام از روی زمین محو خواهم کرد.»

توفان

29 و نوح هرآنچه را که خداوند به وی فرمان داده بود، به انجام رسانید.

توفان

30 نوح ششصد ساله بود که توفانِ آب بر زمین آمد؛

توفان

31 و نوح با پسرانش و زنش و زنان پسرانش به کشتی درآمدند تا از آب توفان در امان باشند.

توفان

32 چارپایان طاهر و چارپایان نجس، پرندگان و همۀ خزندگان روی زمین،

توفان

33 دو به دو، نر و ماده، همان‌گونه که خدا به نوح فرمان داده بود، نزد نوح به کشتی درآمدند.

توفان

34 و پس از هفت روز، آب توفان بر زمین آمد.

توفان

35 در سال ششصدم از زندگی نوح، در روز هفدهم از ماه دوم، بلی، در همان روز، همۀ چشمه‌های ژرفای عظیم فوران کرد و پنجره‌های آسمان گشوده شد.

توفان

36 و باران چهل روز و چهل شب بر زمین فرو‌ بارید.

توفان

37 در همان روز، نوح و پسرانش سام و حام و یافِث و زن نوح و سه زوجۀ پسرانش با آنها به کشتی درآمدند،

توفان

38 آنان و همۀ وحوش، گونه به گونه، و همۀ چارپایان، گونه به گونه، و همۀ خزندگان روی زمین، گونه به گونه، و همۀ پرندگان گونه به گونه، همۀ مرغان و همۀ بالداران.

توفان

39 پس دو به دو، از هر ذی‌جسدی که نفَس حیات در خود داشت، نزد نوح به کشتی درآمدند.

توفان

40 و آنهایی که داخل شدند، همان‌گونه که خدا به نوح فرمان داده بود، نر و ماده از هر ذی‌جسد بودند. آنگاه خداوند در را بر او بست.

توفان

41 و توفان چهل روز بر زمین ادامه داشت، و آب افزون گشت و کشتی را برگرفت که از زمین بلند شد.

توفان

42 و آب چیرگی یافته، بر زمین بسیار فزونی گرفت، و کشتی بر سطح آب شناور شد.

توفان

43 و آب بر زمین زیاد و زیادتر غلبه یافت تا آنکه همۀ کوههای بلند که زیر تمامی آسمان بود، پوشیده شد.

توفان

44 آبها پانزده ذِراع از کوهها بالاتر رفتند و آنها را پوشانیدند.

توفان

45 هر ذی‌جسدی که بر زمین حرکت می‌کرد، از پرندگان و چارپایان و وحوش و همۀ انبوه جنبندگان کوچک روی زمین و همۀ آدمیان، تلف شد.

توفان

46 هرآنچه بر خشکی بود و نَفَس حیات در بینی داشت، بمرد.

توفان

47 او هر موجودی را که بر روی زمین بود، محو کرد، از آدمیان و چارپایان و خزندگان و پرندگان آسمان. آنها از زمین محو شدند؛ تنها نوح باقی ماند و آنها که با وی در کشتی بودند.

توفان

48 و آب صد و پنجاه روز بر زمین چیره بود.

توفان

49 خداوند به نوح فرمود: «تو با تمام اهل خانه‌ات به کشتی داخل شو. زیرا در این زمان فقط تو در حضور من پرهیزکار هستی.

توفان

50 از تمام چارپایان پاک از هر کدام هفت نر و هفت ماده و از چارپایان ناپاک از هر کدام یک نر و یک ماده

توفان

51 و از پرندگان آسمان نيز از هركدام هفت نر و هفت ماده با خودت بردار تا از هر كدام نسلي روي زمين باقي بماند.

توفان

52 زیرا من هفت روز دیگر مدّت چهل شبانه‌روز باران می بارانم و هر جانداری را که آفریده‌ام از روی زمین نابود می‌کنم.»

توفان

53 نوح هرچه خداوند به او دستور داده بود، انجام داد.

توفان

54 وقتي توفان آمد، نوح ششصد ساله بود.

توفان

55 او با زنش و پسرهایش و عروس‌هایش به داخل کشتی رفتند تا از توفان رهایی یابند.

توفان

56 همان‌طورکه خدا به نوح دستور داده بود، از تمام چارپایان پاک و ناپاک و پرندگان و خزندگان یک جفت نر و ماده،

توفان

57 با نوح به داخل كشتي رفتند.

توفان

58 پس از هفت روز،‌‌‌ آب روی زمین را گرفت.

توفان

59 در ششصدمین سال زندگی نوح در روز هفدهم از ماه دوم، تمام چشمه‌های عظیم در زیر زمین شکافته شد و همة روزنه‌های آسمان باز شد

توفان

60 و مدّت چهل شبانه‌روز باران می‌بارید.

توفان

61 در همان روز، همان‌طور که خدا دستور داده بود، نوح و پسرانش سام، حام و یافث و همسر نوح و عروس‌هایش

توفان

62 و انواع حیوانات یعنی چارپایان و خزندگان و پرندگان و مرغان و همة بالداران،

توفان

63 دو به دو نر و ماده با نوح داخل کشتی شدند و خداوند در کشتی را پشت سر ایشان بست.

توفان

64 مدّت چهل روز باران مانند سیل بر روی زمین می‌بارید و آب زیادتر می‌شد به طوری که کشتی از زمین بلند شد.

توفان

65 آب به قدري زياد شد كه كشتي بر روي آب به حركت آمد.

توفان

66 آب از روی زمین بالا می‌آمد و زورآورتر می‌شد تا اینکه آب تمام کوههای بلند را پوشانید.

توفان

67 و به اندازة هفت متر از کوهها بالاتر رفت و همه چیز را پوشانید.

توفان

68 هر جنبنده‌ای که در روی زمین حرکت می‌کرد یعنی تمام پرندگان، چارپایان و خزندگان و تمام مردم، همه مردند.

توفان

69 هر جانداري كه در روي زمين بود مرد.

توفان

70 خدا هر موجودی را که در روی زمین بود یعنی انسان، چارپایان و خزندگان و پرندگان آسمان، همه را نابود کرد. فقط نوح با هرچه در کشتی با او بود باقی ماند.

توفان

71 آب صد و پنجاه روز روي زمين را پوشانده بود.

طوفان

72 خداوند به نوح فرمود:  «تو با تمام اهل خانهات به کشتی داخل شو، زیرا در این زمان فقط تو در حضور من پرهیزگار هستی.

طوفان

73 از تمام چهارپایان حلال از هر کدام هفت نر و هفت ماده و از چهارپایان حرام از هرکدام یک نر و یک ماده

طوفان

74 و از پرندگان آسمان نیز از هرکدام هفت نر و هفت ماده با خود بردار، تا از هرکدام نسلی در روی زمین باقی بماند،

طوفان

75 زیرا من هفت روز بعد، برای مدت چهل شبانه روز باران میبارانم و هر جانداری را که آفریدهام از روی زمین نابود میکنم.»

طوفان

76 نوح هر چه خداوند به او فرموده بود انجام داد.

طوفان

77 وقتی طوفان آمد، نوح ششصد ساله بود.

طوفان

78 او با زن، پسرها و عروسهایش به داخل کشتی رفتند تا از طوفان رهایی یابند.

طوفان

79 همانطوری که خداوند به نوح هدایت داده بود، از تمام چهارپایان حلال و حرام و خزندگان جفت جفت نر و ماده

طوفان

80 با نوح به داخل کشتی رفتند.

طوفان

81 پس از هفت روز آب روی زمین را فراگرفت.

طوفان

82 در ششصدمین سال زندگی نوح، در روز هفدهمِ ماه دوم، تمام چشمههای عظیم در زیر زمین باز شد و همۀ روزنههای آسمان باز شدند

طوفان

83 و مدت چهل شبانه روز باران میبارید.

طوفان

84 در همان روز، همانطور که خدا فرموده بود، نوح و پسرانش سام، حام و یافت و همسر نوح و عروسهایش و

طوفان

85 انواع حیوانات، یعنی چهارپایان و خزندگان و مرغان و همۀ پرندگان،

طوفان

86 دو به دو نر و ماده با نوح داخل کشتی شدند و خداوند دروازۀ کشتی را پشت سر آنها بست.

طوفان

87 دو به دو نر و ماده با نوح داخل کشتی شدند و خداوند دروازۀ کشتی را پشت سر آنها بست.

طوفان

88 مدت چهل روز باران مانند سیل بر زمین میبارید و آب زیادتر میشد بطوری که کشتی از زمین بلند شد.

طوفان

89 آب به قدری زیاد شد که کشتی بر روی آب به حرکت آمد.

طوفان

90 آب از روی زمین بالا میآمد و آنقدر بلند شد تا اینکه آب تمام کوههای بلند را پوشانید

طوفان

91 و به اندازۀ هفت متر از کوهها بالاتر رفت و همه چیز را پوشانید.

طوفان

92 هر زنده جانی که در روی زمین حرکت میکرد، یعنی تمام پرندگان، چهارپایان و خزندگان و تمام مردم، همه مُردند.

طوفان

93 هر جانداری که در روی زمین بود مُرد.

طوفان

94 خدا هر موجودی را که در روی زمین بود یعنی انسان، چهارپایان و خزندگان و پرندگان آسمان، همه را نابود کرد. فقط نوح با هر چه در کشتی با او بود باقی ماند.

طوفان

95 آب یکصد و پنجاه روز روی زمین را پوشانده بود.

طوفان نوح

96 سپس‌ خداوند به‌ نوح‌ فرمود: «تو و اهل‌ خانه‌ات‌ داخل‌ کشتی‌ شوید، زیرا در بین‌ همه‌ مردمان‌ این‌ روزگار فقط‌ تو را درستکار یافتم‌.

طوفان نوح

97 همراه‌ خود هفت‌ جفت‌ از حیوانات‌ حلال‌ گوشت‌، هفت‌ جفت‌ از پرندگان‌ و یک‌ جفت‌ از بقیه‌ حیوانات‌ را به‌ درون‌ کشتی‌ ببر،

طوفان نوح

98 تا بعد از طوفان‌، نسل‌ آنها روی زمین‌ باقی‌ بماند.

طوفان نوح

99 پس‌ از یک‌ هفته‌، به‌ مدت‌ چهل‌ شبانه‌ روز باران‌ فرو خواهم‌ ریخت‌ و هر موجودی‌ را که‌ به‌ وجود آورده‌ام‌، از روی‌ زمین‌ محو خواهم‌ کرد.»

طوفان نوح

100 پس‌ نوح‌ هر آنچه‌ را که‌ خداوند به‌ او امر فرموده‌ بود انجام‌ داد.

طوفان نوح

101 وقتی‌ که‌ آن‌ طوفان‌ عظیم‌ بر زمین‌ آمد، نوح‌ ششصد ساله‌ بود.

طوفان نوح

102 او و همسرش‌ به‌ اتفاق‌ پسران‌ و عروسانش‌ به‌ درون‌ کشتی‌ رفتند تا از خطر طوفان‌ در امان‌ باشند.

طوفان نوح

103 پرندگان‌ و خزندگان‌ و حیوانات‌ نیز، چه‌ حلال‌ گوشت‌ و چه‌ حرام‌ گوشت‌، همراه‌ او به‌ کشتی‌ رفتند.

طوفان نوح

104 همانطوری‌ که‌ خدا فرموده‌ بود، آنها جفت‌ جفت‌، نر و ماده‌، داخل‌ کشتی‌ جای‌ گرفتند.

طوفان نوح

105 بعد از یک‌ هفته‌، هنگامی‌ که‌ نوح‌ ششصد ساله‌ بود،

طوفان نوح

106 در روز هفدهم‌ ماه‌ دوم‌، طوفان‌ شروع‌ شد و چهل‌ شبانه‌ روز بشدت‌ باران‌ بارید.

طوفان نوح

107 همچنین‌ همه‌ آبهای‌ زیرزمینی‌ فوران‌ کرده‌، بر زمین‌ جاری‌ شدند.

طوفان نوح

108 اما روزی‌ که‌ طوفان‌ شروع‌ شد، نوح‌ و همسر و پسرانش‌، سام‌ و حام‌ و یافث‌ و زنان‌ آنها داخل‌ کشتی‌ بودند.

طوفان نوح

109 از هر نوع‌ حیوان‌ اهلی‌ و وحشی‌،

طوفان نوح

110 پرنده‌ و خزنده‌ نیز یک‌ جفت‌ با آنها بودند.

طوفان نوح

111 پس‌ از آنکه‌ حیوانات‌ نر و ماده‌، طبق‌ دستور خدا به‌ نوح‌، وارد کشتی‌ شدند خداوند درِ کشتی‌ را از عقب‌ آنها بست‌.

طوفان نوح

112 به‌ مدت‌ چهل‌ شبانه‌ روز باران‌ سیل‌ آسا می‌بارید و بتدریج‌ زمین‌ را می‌پوشانید، تا اینکه‌ کشتی‌ از روی‌ زمین‌ بلند شد.

طوفان نوح

113 رفته‌ رفته‌ آب‌ آنقدر بالا آمد که‌ کشتی‌ روی‌ آن‌ شناور گردید.

طوفان نوح

114 سرانجام‌ بلندترین‌ کوهها نیز به‌ زیر آب‌ فرو رفتند.

طوفان نوح

115 باران‌ آنقدر بارید که‌ سطح‌ آب‌ به‌ هفت‌ متر بالاتر از قله‌ کوهها رسید.

طوفان نوح

116 همه‌ جاندارانِ روی‌ زمین‌ یعنی‌ حیواناتِ اهلی‌ و وحشی‌، خزندگان‌ و پرندگان‌، با آدمیان‌ هلاک‌ شدند.

طوفان نوح

117 هر موجودِ زنده‌ای‌ که‌ در خشکی‌ بود، نابود گشت‌.

طوفان نوح

118 بدینسان‌ خدا تمام‌ موجودات‌ زنده‌ را از روی‌ زمین‌ محو کرد، بجز نوح‌ و آنانی‌ که‌ در کشتی‌ همراهش‌ بودند.

طوفان نوح

119 آب‌ تا صد و پنجاه‌ روز همچنان‌ پهنه‌ زمین‌ را پوشانیده‌ بود.

Chapter 8

طوفان نوح

1 و خدا نوح‌ و همۀ حیوانات‌ و همۀ بهایمی‌ را که‌ با وی‌ در کشتی‌ بودند، بیاد آورد. و خدا بادی‌ بر زمین‌ وزانید و آب‌ ساکن‌ گردید.

طوفان نوح

2 و چشمه‌های‌ لجه‌ و روزنهای‌ آسمان‌ بسته‌ شد، و باران‌ از آسمان‌ باز ایستاد.

طوفان نوح

3 و آب‌ رفته‌رفته‌ از روی‌ زمین‌ برگشت‌. و بعد از انقضای‌ صد و پنجاه‌ روز، آب‌ کم‌ شد،

طوفان نوح

4 و روز هفدهم‌ از ماه‌ هفتم‌، کشتی‌ بر کوههای‌ آرارات‌ قرار گرفت‌.

طوفان نوح

5 و تا ماه‌ دهم‌، آب‌ رفته‌رفته‌ کمتر می‌شد، و در روز اول‌ از ماه‌ دهم‌، قله‌های‌ کوهها ظاهر گردید.

طوفان نوح

6 و واقع‌ شد بعد از چهل‌ روز که‌ نوح‌ دریچۀ کشتی‌ را که‌ ساخته‌ بود، باز کرد.

طوفان نوح

7 و زاغ‌ را رها کرد. او بیرون‌ رفته‌، در تردد می‌بود تا آب‌ از زمین‌ خشک‌ شد.

طوفان نوح

8 پس‌ کبوتر را از نزد خود رها کرد تا ببیند که‌ آیا آب‌ از روی‌ زمین‌ کم‌ شده‌ است‌.

طوفان نوح

9 اما کبوتر چون‌ نشیمنی‌ برای‌ کف‌ پای‌ خود نیافت‌، زیرا که‌ آب‌ در تمام‌ روی‌ زمین‌ بود، نزد وی‌ به‌ کشتی‌ برگشت‌. پس‌ دست‌ خود را دراز کرد و آن‌ را گرفته‌ نزد خود به‌ کشتی‌ در آورد.

طوفان نوح

10 و هفت‌ روز دیگر نیز درنگ‌ کرده‌، باز کبوتر را از کشتی‌ رها کرد.

طوفان نوح

11 و در وقت‌ عصر، کبوتر نزد وی‌ برگشت‌، و اینک‌ برگ‌ زیتون‌ تازه‌ در منقار وی‌ است‌. پس‌ نوح‌ دانست‌ که‌ آب‌ از روی‌ زمین‌ کم‌ شده‌ است‌.

طوفان نوح

12 و هفت‌ روز دیگر نیز توقف‌ نموده‌، کبوتر را رها کرد، و او دیگر نزد وی‌ برنگشت‌.

طوفان نوح

13 و در سال‌ ششصد و یکم‌ در روز اول‌ از ماه‌ اول‌، آب‌ از روی‌ زمین‌ خشک‌ شد. پس‌ نوح‌ پوشش‌ کشتی‌ را برداشته‌، نگریست‌، و اینک‌ روی‌ زمین‌ خشک‌ بود.

طوفان نوح

14 و در روز بیست‌ و هفتم‌ از ماه‌ دوم‌، زمین‌ خشک‌ شد.

طوفان نوح

15 آنگاه‌ خدا نوح‌ را مخاطب‌ ساخته‌، گفت‌:

طوفان نوح

16 «از کشتی‌ بیرون‌ شو، تو و زوجه‌ات‌ و پسرانت‌ و ازواج‌ پسرانت‌ با تو.

طوفان نوح

17 و همۀ حیواناتی‌ را که‌ نزد خود داری‌، هر ذی‌جسدی‌ را از پرندگان‌ و بهایم‌ و کل‌ حشرات‌ خزندۀ بر زمین‌، با خود بیرون‌ آور، تا بر زمین‌ منتشر شده‌، در جهان‌ بارور و کثیر شوند.»

طوفان نوح

18 پس‌ نوح‌ و پسران‌ او و زنش‌ و زنان‌ پسرانش‌، با وی‌ بیرون‌ آمدند.

طوفان نوح

19 و همۀ حیوانات‌ و همۀ حشرات‌ و همۀ پرندگان‌، و هر چه‌ بر زمین‌ حرکت‌ می‌کند، به‌ اجناس‌ آنها، از کشتی‌ به‌ در شدند.

طوفان نوح

20 و نوح‌ مذبحی‌ برای‌ خداوند بنا کرد، و از هر بهیمۀ پاک‌ و از هر پرندۀ پاک‌ گرفته‌، قربانی‌های‌ سوختنی‌ بر مذبح‌ گذرانید.

طوفان نوح

21 و خداوند بوی‌ خوش‌ بویید وخداوند در دل‌ خود گفت‌: «بعد از این‌ دیگر زمین‌ را بسبب‌ انسان‌ لعنت‌ نکنم‌، زیرا که‌ خیال‌ دل‌ انسان‌ از طفولیت‌ بد است‌، و بار دیگر همۀ حیوانات‌ را هلاک‌ نکنم‌، چنانکه‌ کردم‌.

طوفان نوح

22 مادامی‌ که‌ جهان‌ باقی‌ است‌، زرع‌ و حصاد، و سرما و گرما، و زمستان‌ و تابستان‌، و روز و شب‌ موقوف‌ نخواهد شد.»

توفان

23 و اما، خدا نوح و همۀ وحوش و چارپایان را که با او در کشتی بودند به یاد آورد، و خدا بادی بر زمین وزانید و آب فروکش کرد.

توفان

24 چشمه‌های ژرفا و پنجره‌های آسمان بسته شد؛ و باران از آسمان باز ایستاد.

توفان

25 و آب رفته رفته از روی زمین برگشت. در پایان صد و پنجاه روز، آب کم شده بود.

توفان

26 در روز هفدهم از ماه هفتم، کشتی بر کوههای آرارات قرار گرفت.

توفان

27 تا ماه دهم، آب همچنان کاهش می‌یافت تا آن که در نخستین روز از ماه دهم، قله‌های کوهها نمایان گشت.

توفان

28 پس از چهل روز، نوح پنجره‌ای را که برای کشتی ساخته بود، گشود

توفان

29 و کلاغی را رها کرد. کلاغ به این سو و آن سو می‌رفت و بازمی‌گشت تا آن که زمین خشک شد.

توفان

30 سپس کبوتری را از نزد خویش رها کرد تا ببیند آیا آب از روی زمین فروکش کرده است.

توفان

31 ولی کبوتر نشیمنگاهی برای کف پاهای خود نیافت و نزد نوح به کشتی بازگشت، زیرا آب همۀ سطح زمین را پوشانیده بود. پس او دست خود را دراز کرد و کبوتر را گرفت و آن را نزد خود به کشتی بازگردانید.

توفان

32 نوح هفت روز دیگر درنگ کرد و دیگر بار کبوتر را از کشتی رها کرد.

توفان

33 شامگاهان، کبوتر نزد او بازگشت، و اینک برگ زیتون تازه‌ای به منقار داشت. پس نوح دانست که آب از روی زمین کم شده است.

توفان

34 او هفت روز دیگر نیز درنگ کرد و کبوتر را رها ساخت، و او دیگر نزد وی باز‌نگشت.

توفان

35 در ششصد و یکمین سال از زندگی نوح، در روز نخست از ماه نخست، آب از روی زمین خشک شد. آنگاه نوح سرپوش کشتی را برگرفت و دید که اینک سطح زمین خشک شده است.

توفان

36 در روز بیست و هفتم از ماه دوم، زمین خشک شده بود.

توفان

37 آنگاه خدا به نوح گفت:

توفان

38 «از کشتی بیرون بیا، تو و زنت و پسرانت و زنان پسرانت همراه تو.

توفان

39 همۀ جاندارانی را که با تواند، هر ذی‌جسدی را از پرندگان و چارپایان و همۀ خزندگانی که بر زمین می‌خزند، با خود بیرون آور تا بر زمین منتشر شده، در جهان بارور و کثیر گردند.»

توفان

40 پس نوح با پسرانش و زنش و زنان پسرانش بیرون آمد.

توفان

41 و همۀ وحوش، همۀ خزندگان، همۀ پرندگان، و هرآنچه بر زمین حرکت می‌کند، بر حسب خانواده‌هایشان، از کشتی به‌در آمدند.

عهد خدا با نوح

42 آنگاه نوح مذبحی برای خداوند بنا کرد و از همۀ چارپایان طاهر و از همۀ پرندگان طاهر گرفته، قربانیهای تمام‌سوز بر مذبح تقدیم کرد.

عهد خدا با نوح

43 و رایحۀ خوشایند به مشام خداوند رسید و خداوند در دل خود گفت: «دیگر هرگز زمین را به‌سبب انسان لعنت نخواهم کرد، هر چند که نیت دل انسان از جوانی بد است. و دیگر هرگز همۀ جانداران را هلاک نخواهم کرد، چنان که کردم.

عهد خدا با نوح

44 «تا زمانی که جهان باقی است، کِشت و درو، سرما و گرما، تابستان و زمستان، و روز و شب، باز نخواهد ایستاد.»

آرامش بعد از توفان

45 هفت روز ديگر صبر كرد و دوباره كبوتر را رها كرد.

آرامش بعد از توفان

46 وقت عصر بود که کبوتر در حالی که یک برگ زیتون تازه در منقار داشت، به نزد نوح برگشت. نوح فهمید که آب کم شده است.

آرامش بعد از توفان

47 بعد از هفت روز دیگر دوباره کبوتر را بیرون فرستاد. این مرتبه کبوتر به کشتی برنگشت.

آرامش بعد از توفان

48 وقتی نوح ششصد و یک ساله بود در روز اول ماه اول، آب روی زمین خشک شد. پس نوح دریچة کشتی را باز کرد و دید زمین در حال خشک شدن است.

آرامش بعد از توفان

49 در روز بيست و هفتم ماه دوم زمين كاملاً خشک بود.

آرامش بعد از توفان

50 خدا به نوح فرمود:

آرامش بعد از توفان

51 «تو و زنت و پسرهایت و عروس‌هایت از کشتی بیرون بیایید.

آرامش بعد از توفان

52 تمام حیواناتی که نزد تو هستند، تمام پرندگان و چارپایان و خزندگان را هم بیرون بیاور تا در روی زمین پراکنده شوند و به فراوانی بارور و کثیر گردند.»

آرامش بعد از توفان

53 پس نوح و زنش و پسرهایش و عروس‌هایش از کشتی بیرون رفتند.

آرامش بعد از توفان

54 تمام چارپایان‌، پرندگان و خزندگان هم با جفتهای خود از کشتی خارج شدند.

آرامش بعد از توفان

55 نوح، قربانگاهی برای خداوند بنا کرد و از هر پرنده و هر حیوان پاک یکی را به عنوان قربانی سوختنی بر قربانگاه گذرانید.

آرامش بعد از توفان

56 وقتی بوی خوش قربانی به پیشگاه خداوند رسید، خداوند با خود گفت: «بعد از این، دیگر زمین را به خاطر انسان لعنت نخواهم کرد. زیرا خیال دل انسان حتّی از زمان کودکی بد است. دیگر همة حیوانات را هلاک نمی‌کنم، چنانکه کردم.

آرامش بعد از توفان

57 تا زمانی که دنیا هست، کشت و زرع، سرما و گرما، زمستان و تابستان و روز و شب هم خواهد بود.»

آرامش بعد از توفان

58 خدا نوح و تمام حیواناتی را که با او در کشتی بودند فراموش نکرده بود. پس بادی بر روی زمین فرستاد و آب رفته رفته پایین می‌رفت.

آرامش بعد از توفان

59 چشمه‌های عظیم زیرزمین و روزنه‌های آسمان بسته شد و دیگر باران نبارید.

آرامش بعد از توفان

60 آب مرتب از روی زمین کَم می‌شد و بعد از صد و پنجاه روز فرو نشست.

آرامش بعد از توفان

61 در روز هفدهم ماه هفتم کشتی بر روی کوههای آرارات نشست.

آرامش بعد از توفان

62 آب تا ماه دهم رفته رفته کم می‌شد تا اینکه در روز اول ماه دهم قلّه‌های کوهها ظاهر شدند.

آرامش بعد از توفان

63 بعد از چهل روز نوح پنجرة کشتی را باز کرد،

آرامش بعد از توفان

64 و کلاغ سیاهی را بیرون فرستاد. کلاغ سیاه بیرون رفت و دیگر برنگشت او همین طور در پرواز بود تا وقتی که آب فرو نشست.

آرامش بعد از توفان

65 پس نوح كبوتري را بيرون فرستاد تا ببيند كه آيا آب از روي زمين فرو نشسته است يا خير؟

آرامش بعد از توفان

66 امّا کبوتر جایی برای نشستن پیدا نکرد، چون آب همه جا را گرفته بود. پس به کشتی برگشت و نوح او را گرفت و در کشتی گذاشت.

آرامش بعد از طوفان

67 خدا نوح و تمام حیواناتی را که با او در کشتی بودند فراموش نکرده بود. پس بادی بر روی زمین فرستاد و آب رفته رفته پائین آمد.

آرامش بعد از طوفان

68 چشمههای عظیم زیر زمینی و روزنههای آسمان بسته شدند و دیگر باران نبارید.

آرامش بعد از طوفان

69 آب مرتب از روی زمین کم میشد و بعد از یکصد و پنجاه روز فرونشست.

آرامش بعد از طوفان

70 در روز هفدهم ماه هفتم کشتی بر روی کوههای آرارات نشست.

آرامش بعد از طوفان

71 آب تا ماه دهم رفته رفته کم میشد تا اینکه در روز اول ماه دهم قلۀ کوهها ظاهر شد.

آرامش بعد از طوفان

72 بعد از چهل روز، نوح کلکین کشتی را باز کرد

آرامش بعد از طوفان

73 و زاغی را بیرون فرستاد. زاغ بیرون رفت و دیگر برنگشت. او همین طور در پرواز بود تا وقتی که آب فرونشست.

آرامش بعد از طوفان

74 پس نوح کبوتری را بیرون فرستاد تا ببیند که آیا آب از روی زمین فرونشسته است یا خیر؟

آرامش بعد از طوفان

75 اما کبوتر جائی برای نشستن پیدا نکرد، چون آب همه جا را گرفته بود. پس به کشتی برگشت و نوح او را گرفت و در کشتی گذاشت.

آرامش بعد از طوفان

76 هفت روز دیگر صبر کرد و دوباره کبوتر را رها کرد.

آرامش بعد از طوفان

77 وقت عصر بود که کبوتر در حالیکه یک برگ زیتون تازه در نول داشت به نزد نوح برگشت. نوح فهمید که آب کم شده است.

آرامش بعد از طوفان

78 بعد از هفت روز دیگر دوباره کبوتر را بیرون فرستاد. این مرتبه کبوتر به کشتی برنگشت.

آرامش بعد از طوفان

79 در روز اول ماه اول، نوح ششصد و یک ساله شد و در این وقت بود که آب روی زمین خشک شد. پس نوح دریچۀ کشتی را باز کرد و دید زمین در حال خشک شدن است.

آرامش بعد از طوفان

80 در روز بیست و هفتم ماه دوم زمین کاملاً خشک بود.

آرامش بعد از طوفان

81 خدا به نوح فرمود: 

آرامش بعد از طوفان

82 «تو و زن، پسرها و عروسهایت از کشتی بیرون بیائید.

آرامش بعد از طوفان

83 تمام حیواناتی که نزد تو هستند یعنی تمام پرندگان و چهارپایان و خزندگان را هم بیرون بیاور تا در روی زمین پراگنده شوند و به فراوانی بارور و زیاد گردند.»

آرامش بعد از طوفان

84 پس نوح، زن، پسرها و عروسهایش از کشتی بیرون رفتند.

آرامش بعد از طوفان

85 تمام چهارپایان و پرندگان و خزندگان هم با جفتهای خود از کشتی خارج شدند.

آرامش بعد از طوفان

86 نوح قربانگاهی برای خداوند بنا کرد و از هر پرنده و هر حیوان حلال یکی را به عنوان قربانی سوختنی بر قربانگاه قربانی کرد.

آرامش بعد از طوفان

87 وقتی بوی خوش قربانی به پیشگاه خداوند رسید، خداوند با خود گفت:  «بعد از این دیگر زمین را به خاطر انسان لعنت نمیکنم. گرچه انسان از کودکی افکار شریرانه داشته است. دیگر همۀ حیوانات را هلاک نمیکنم چنان که کردم.

آرامش بعد از طوفان

88 تا زمانی که دنیا هست، کشت و زراعت، سرما و گرما، زمستان و تابستان و روز و شب هم باشد.»

طوفان نوح

89 اما خدا، نوح‌ و حیوانات‌ درون‌ کشتی‌ را فراموش‌ نکرده‌ بود. او بادی‌ بر سطح‌ آبها وزانید و سیلاب‌ کم‌کم‌ کاهش‌ یافت‌.

طوفان نوح

90 آبهای‌ زیرزمینی‌ از فوران‌ باز ایستادند و باران‌ قطع‌ شد.

طوفان نوح

91 آب‌ رفته‌رفته‌ فرو نشست‌

طوفان نوح

92 تا اینکه‌ کشتی‌ صد و پنجاه‌ روز پس‌ از شروع‌ طوفان‌ روی‌ کوههای‌ آرارات‌ قرار گرفت‌.

طوفان نوح

93 سه‌ ماه‌ بعد قله‌های‌ کوهها نیز نمایان‌ شدند.

طوفان نوح

94 پس‌ از گذشت‌ چهل‌ روز، نوح‌ پنجره‌ کشتی‌ را گشود و کلاغی‌ رها کرد،

طوفان نوح

95 ولی‌ کلاغ‌ به‌ داخل‌ کشتی‌ باز نگشت‌، بلکه‌ به‌ این‌ سو و آن‌ سو پرواز کرد تا زمین‌ خشک‌ شد.

طوفان نوح

96 پس‌ از آن‌، کبوتری‌ رها کرد تا ببیند آیا کبوتر می‌تواند زمین‌ خشکی‌ برای‌ نشستن‌ پیدا کند.

طوفان نوح

97 اما کبوتر جایی‌ را نیافت‌، زیرا هنوز آب‌ بر سطح‌ زمین‌ بود. وقتی‌ کبوتر برگشت‌، نوح‌ دست‌ خود را دراز کرد و کبوتر را گرفت‌ و به‌ داخل‌ کشتی‌ برد.

طوفان نوح

98 نوح‌ هفت‌ روز دیگر صبر کرد و بار دیگر همان‌ کبوتر را رها نمود.

طوفان نوح

99 این‌ بار، هنگام‌ غروب‌ آفتاب‌، کبوتر در حالی‌ که‌ برگ‌ زیتون‌ تازه‌ای‌ به‌ منقار داشت‌، نزد نوح‌ بازگشت‌. پس‌ نوح‌ فهمید که‌ در بیشتر نقاط‌، آب‌ فرو نشسته‌ است‌.

طوفان نوح

100 یک‌ هفته‌ بعد، نوح‌ باز همان‌ کبوتر را رها کرد، ولی‌ این‌ بار کبوتر باز نگشت‌.

طوفان نوح

101 یک‌ ماه‌ پس‌ از رها کردن‌ کبوتر، نوح‌ پوشش‌ کشتی‌ را برداشت‌ و به‌ بیرون‌ نگریست‌ و دید که‌ سطح‌ زمین‌ خشک‌ شده‌ است‌.

طوفان نوح

102 هشت‌ هفته‌ دیگر هم‌ گذشت‌ و سرانجام‌ همه‌ جا خشک‌ شد.

طوفان نوح

103 در این‌ هنگام‌ خدا به‌ نوح‌ فرمود:

طوفان نوح

104 «اینک‌ زمان‌ آن‌ رسیده‌ که‌ همه‌ از کشتی‌ خارج‌ شوید.

طوفان نوح

105 تمام‌ حیوانات‌، پرندگان‌ و خزندگان‌ را رها کن‌ تا تولید مثل‌ کنند و برروی‌ زمین‌ زیاد شوند.»

طوفان نوح

106 پس‌ نوح‌ با همسر و پسران‌ و عروسانش‌ از کشتی‌ بیرون‌ آمد.

طوفان نوح

107 تمام‌ حیوانات‌ و خزندگان‌ و پرندگان‌ نیز دسته‌ دسته‌ از کشتی‌ خارج‌ شدند.

طوفان نوح

108 آنگاه‌ نوح‌ قربانگاهی‌ برای‌ خداوند ساخت‌ و از هر حیوان‌ و پرنده‌ حلال‌ گوشت‌ بر آن‌ قربانی‌ کرد.

طوفان نوح

109 خداوند از این‌ عمل‌ نوح‌ خشنود گردید و با خود گفت‌: «من‌ بار دیگر زمین‌ را بخاطر انسان‌ که‌ دلش‌ از کودکی‌ بطرف‌ گناه‌ متمایل‌ است‌، لعنت‌ نخواهم‌ کرد و این‌ چنین‌ تمام‌ موجودات‌ زنده‌ را از بین‌ نخواهم‌ برد.

طوفان نوح

110 تا زمانی‌ که‌ جهان‌ باقی‌ است‌، کشت‌ و زرع‌، سرما و گرما، زمستان‌ و تابستان‌، و روز و شب‌ همچنان‌ برقرار خواهد بود.»

Chapter 9

عهد خدا

1 و خدا، نوح‌ و پسرانش‌ را برکت‌ داده‌، بدیشان‌ گفت‌: «بارور و کثیر شوید و زمین‌ را پر سازید.

عهد خدا

2 و خوف‌ شما و هیبت‌ شما بر همۀ حیوانات‌ زمین‌ و بر همۀ پرندگان‌ آسمان‌، و بر هر چه‌ بر زمین‌ می‌خزد، و بر همۀ ماهیان‌ دریا خواهد بود؛ به‌ دست‌ شما تسلیم‌ شده‌اند.

عهد خدا

3 و هر جنبنده‌ای‌ که‌ زندگی‌ دارد، برای‌ شما طعام‌ باشد. همه‌ را چون‌ علف‌ سبز به‌ شما دادم‌،

عهد خدا

4 مگر گوشت‌ را با جانش‌ که‌ خون‌ او باشد، مخورید.

عهد خدا

5 و هر آینه‌ انتقام‌ خون‌ شما را برای‌ جان‌ شما خواهم‌ گرفت‌. از دست‌ هر حیوان‌ آن‌ را خواهم‌ گرفت‌. و از دست‌ انسان‌، انتقام‌ جان‌ انسان‌ را از دست‌ برادرش‌ خواهم‌ گرفت‌.

عهد خدا

6 هر که‌ خون‌ انسان‌ ریزد، خون‌ وی‌ به‌ دست‌ انسان‌ ریخته‌ شود، زیرا خدا انسان‌ را به‌ صورت‌ خود ساخت‌.

عهد خدا

7 و شما بارور و کثیر شوید، و در زمین‌ منتشر شده‌، در آن‌ بیفزایید.»

عهد خدا

8 و خدا نوح‌ و پسرانش‌ را با وی‌ خطاب‌ کرده‌، گفت‌:

عهد خدا

9 «اینک‌ من‌ عهد خود را با شما و بعد از شما با ذریت‌ شما استوار سازم‌،

عهد خدا

10 و با همۀ جانورانی‌ که‌ با شما باشند، از پرندگان‌ و بهایم‌ وهمۀ حیوانات‌ زمین‌ با شما، با هر چه‌ از کشتی‌ بیرون‌ آمد، حتی‌ جمیع‌ حیوانات‌ زمین‌.

عهد خدا

11 عهد خود را با شما استوار می‌گردانم‌ که‌ بار دیگر هر ذی‌جسد از آب‌ طوفان‌ هلاک‌ نشود، و طوفان‌ بعد از این‌ نباشد تا زمین‌ را خراب‌ کند.»

عهد خدا

12 و خدا گفت‌: «اینست‌ نشان‌ عهدی‌ که‌ من‌ می‌بندم‌، در میان‌ خود و شما، و همۀ جانورانی‌ که‌ با شما باشند، نسلاً بعد نسل‌ تا به‌ ابد:

عهد خدا

13 قوس‌ خود را در ابر می‌گذارم‌، و نشان‌ آن‌ عهدی‌ که‌ در میان‌ من‌ و جهان‌ است‌، خواهد بود.

عهد خدا

14 و هنگامی‌ که‌ ابر را بالای‌ زمین‌ گسترانم‌، و قوس‌ در ابر ظاهر شود،

عهد خدا

15 آنگاه‌ عهد خود را که‌ در میان‌ من‌ و شما و همۀ جانوران‌ ذی‌جسد می‌باشد، بیاد خواهم‌ آورد. و آب‌ طوفان‌ دیگر نخواهد بود تا هر ذی‌جسدی‌ را هلاک‌ کند.

عهد خدا

16 و قوس‌ در ابر خواهد بود، و آن‌ را خواهم‌ نگریست‌ تا بیاد آورم‌ آن‌ عهد جاودانی‌ را که‌ در میان‌ خدا و همۀ جانوران‌ است‌، از هر ذی‌جسدی‌ که‌ بر زمین‌ است‌.»

عهد خدا

17 و خدا به‌ نوح‌ گفت‌: «این‌ است‌ نشان‌ عهدی‌ که‌ استوار ساختم‌ در میان‌ خود و هر ذی‌جسدی‌ که‌ بر زمین‌ است‌.»

پسران نوح

18 و پسران‌ نوح‌ که‌ از کشتی‌ بیرون‌ آمدند، سام‌ و حام‌ و یافث‌ بودند. و حام‌ پدر کنعان‌ است‌.

پسران نوح

19 اینانند سه‌ پسر نوح‌، و از ایشان‌ تمامی‌ جهان‌ منشعب‌ شد.

پسران نوح

20 و نوح‌ به‌ فلاحت‌ زمین‌ شروع‌ کرد، و تاکستانی‌ غرس‌ نمود.

پسران نوح

21 و شراب‌ نوشیده‌، مست‌ شد، و در خیمۀ خود عریان‌ گردید.

پسران نوح

22 و حام‌، پدر کنعان‌، برهنگی‌ پدر خود را دید و دو برادر خود را بیرون‌ خبر داد.

پسران نوح

23 و سام‌ و یافث‌، ردا را گرفته‌، بر کتف‌ خود انداختند، و پس‌پس‌ رفته‌، برهنگی‌ پدر خود را پوشانیدند. و روی‌ ایشان‌ باز پس‌ بود که‌ برهنگی‌ پدر خود را ندیدند.

پسران نوح

24 و نوح‌ از مستی‌ خود به‌ هوش‌ آمده‌، دریافت‌ که‌ پسر کهترش‌ با وی‌ چه‌ کرده‌ بود.

پسران نوح

25 پس‌ گفت‌: «کنعان‌ ملعون‌ باد! برادران‌ خود را بندۀ بندگان‌ باشد.»

پسران نوح

26 و گفت‌: «متبارک‌ باد یهوه‌ خدای‌ سام‌! و کنعان‌، بندۀ او باشد.

پسران نوح

27 خدا یافث‌ را وسعت‌ دهد، و در خیمه‌های‌ سام‌ ساکن‌ شود، و کنعان‌ بندۀ او باشد.»

پسران نوح

28 و نوح‌ بعد از طوفان‌، سیصد و پنجاه‌ سال‌ زندگانی‌ کرد.

پسران نوح

29 پس‌ جملۀ ایام‌ نوح‌ نهصد و پنجاه‌ سال‌ بود که‌ مرد.

عهد خدا با نوح

30 آنگاه خدا نوح و پسرانش را برکت داد و به ایشان فرمود: «بارور و کثیر شوید و زمین را پر سازید.

عهد خدا با نوح

31 ترس و هیبت شما بر همۀ جانوران زمین و بر همۀ پرندگان آسمان و بر هرآنچه بر زمین می‌خزد و بر همۀ ماهیان دریا خواهد بود؛ آنها به دستان شما سپرده شده‌اند.

عهد خدا با نوح

32 هر جنبنده‌ای که حیات دارد، خوراک شما خواهد بود. همان‌گونه که گیاهان سبز را به شما دادم، اکنون همه چیز را به شما می‌بخشم.

عهد خدا با نوح

33 اما گوشت را با حیاتش که خون آن باشد، مخورید.

عهد خدا با نوح

34 به‌یقین تاوان خون شما را که حیات در آن است باز خواهم ستانید: از هر جانوری آن را باز خواهم ستانید. تاوان جان انسان را از دست همنوعش نیز باز خواهم ستانید.

عهد خدا با نوح

35 «هرکه خون انسان ریزد، خونش به دست انسان ریخته شود؛ زیرا خدا انسان را به صورت خود ساخت.

عهد خدا با نوح

36 و اما شما، بارور و کثیر شوید؛ بر زمین منتشر گردید و در آن بیفزایید.»

عهد خدا با نوح

37 سپس خدا، نوح و پسرانش را با وی خطاب کرده، گفت:

عهد خدا با نوح

38 «اینک من عهد خویش را با شما و پس از شما با فرزندان شما استوار می‌سازم،

عهد خدا با نوح

39 و نیز با هر جانداری که با شما باشد، از پرندگان و چارپایان و همۀ جانوران زمین با شما، یعنی با همۀ آنها که از کشتی بیرون آمدند؛ این برای همۀ جانوران زمین خواهد بود.

عهد خدا با نوح

40 من عهد خود را با شما استوار می‌گردانم که دیگر هرگز هر ذی‌جسد به آب توفان هلاک نشود، و دیگر هرگز توفانی نباشد که همۀ زمین را ویران کند.»

عهد خدا با نوح

41 و خدا گفت: «این است نشان عهدی که من میان خود و شما و هر جانداری که با شماست، برای همۀ نسلهای آینده می‌بندم.

عهد خدا با نوح

42 رنگین‌کمان خود را در ابر قرار داده‌ام، و آن نشان عهدی خواهد بود که میان من و زمین است.

عهد خدا با نوح

43 هرگاه ابرها را بر فراز زمین بگسترانم و رنگین‌کمان در ابرها پدیدار شود،

عهد خدا با نوح

44 آنگاه عهد خود را با شما و هر جاندار ذی‌جسد به یاد خواهم آورد. و آبها دیگر هرگز سیل نخواهد شد تا هر ذی‌جسد را هلاک کند.

عهد خدا با نوح

45 هرگاه رنگین‌کمان در ابرها پدیدار شود، آن را خواهم دید و عهد جاودانی میان خدا و هر جاندار ذی‌جسد را که بر زمین است به یاد خواهم آورد.»

عهد خدا با نوح

46 پس خدا به نوح فرمود: «این است نشان عهدی که در میان خود و هر ذی‌جسدی که بر زمین است، استوار ساخته‌ام.»

پسران نوح

47 پسران نوح که از کشتی بیرون آمدند، سام و حام و یافِث بودند. حام پدر کَنعان بود.

پسران نوح

48 اینان سه پسر نوح بودند و مردمان تمامی جهان از ایشان منشعب شدند.

پسران نوح

49 نوح به کِشتکاری زمین آغاز کرد، و تاکستانی غرس نمود.

پسران نوح

50 او از شراب آن نوشیده، مست شد و در میان خیمۀ خویش ناپوشیده دراز کشید.

پسران نوح

51 حام، پدر کنعان، برهنگی پدر را دید و دو برادر خویش را در بیرون خبر داد.

پسران نوح

52 پس سام و یافِث ردایی برگرفته، آن را بر شانه‌های خویش افکندند و پس پس رفته، برهنگی پدر خود را پوشانیدند. ایشان روی به جانب دیگر داشتند و برهنگی پدر را ندیدند.

پسران نوح

53 چون نوح از مستی خود به هوش آمد و دریافت که پسر کوچکتر با وی چه کرده است،

پسران نوح

54 گفت: «لعنت بر کنعان! برادران خود را بندۀ بندگان باشد.»

پسران نوح

55 و نیز گفت: «متبارک باد یهوه، خدای سام! کنعان بندۀ او باشد.

پسران نوح

56 خدا یافِث را وسعت بخشد؛ او در خیمه‌های سام ساکن شود، و کنعان بندۀ او باشد.»

پسران نوح

57 نوح پس از توفان سیصد و پنجاه سال زندگی کرد.

پسران نوح

58 پس روزهای زندگی نوح به تمامی نهصد و پنجاه سال بود؛ و او مرد.

پیمان خداوند با نوح

59 خدا نوح و پسرانش را بركت داد و فرمود: «بارور و كثير شويد و دوباره همه جاي زمين را پُر كنيد.

پیمان خداوند با نوح

60 همة حیوانات زمین و پرندگان آسمان و خزندگان و ماهیان از شما خواهند ترسید. همة آنها در اختیار شماست.

پیمان خداوند با نوح

61 شما می‌توانید آنها را مثل علف سبز بخورید.

پیمان خداوند با نوح

62 امّا گوشت را با جان يعني با خون آن نخوريد.

پیمان خداوند با نوح

63 اگر كسي جان انساني را بگيرد، مجازات خواهد شد و هر حيواني كه جان انساني را بگيرد، او را به مرگ محكوم خواهم كرد.

پیمان خداوند با نوح

64 انسان به صورت خدا آفريده شد. پس هرکه انساني را بكشد به دست انسان كشته خواهد شد.

پیمان خداوند با نوح

65 «شما بارور و كثير شويد و در روي زمين زياد شويد.»

پیمان خداوند با نوح

66 خدا به نوح و پسرانش فرمود:

پیمان خداوند با نوح

67 «من با شما و بعد از شما با فرزندان شما پیمان می‌بندم.

پیمان خداوند با نوح

68 همچنین پیمان خود را با همة جانورانی که با تو هستند، یعنی پرندگان، چارپایان و هر حیوان وحشی و هرچه با شما از کشتی بیرون آمدند و همچنین تمام جانداران روی زمین حفظ خواهم کرد.

پیمان خداوند با نوح

69 من با شما پیمان می‌بندم که دیگر همة جانداران با هم از توفان هلاک نخواهند شد و بعد از این، دیگر توفانی که زمین را خراب کند نخواهد بود.

پیمان خداوند با نوح

70 نشانة پیمانی که نسل بعد از نسل با شما و همة جانورانی که با شما باشند می‌بندم این است:

پیمان خداوند با نوح

71 رنگین کمان را تا به ابد در ابرها قرار می‌دهم تا نشانة آن پیمانی باشد که بین من و جهان بسته شده است.

پیمان خداوند با نوح

72 هر وقت ابر را بالای زمین پهن می‌کنم و رنگین کمان ظاهر می‌شود،

پیمان خداوند با نوح

73 پیمان خود را که بین من و شما و تمامی جانوران می‌باشد به یاد خواهم آورد تا توفان دیگر همة جانداران را با هم هلاک نکند.

پیمان خداوند با نوح

74 رنگین کمان در ابر خواهد بود و من آن را خواهم دید و آن پیمانی را که بین من و همة جانداران روی زمین بسته شده، به یاد می‌آورم.»

پیمان خداوند با نوح

75 خدا به نوح فرمود: «این نشان آن پیمانی است که با همة جانداران زمین بسته‌ام.»

نوح و پسرانش

76 سام و حام و یافث پسران نوح بودند که از کشتی بیرون آمدند. حام پدر کنعانیان است.

نوح و پسرانش

77 ایشان سه پسر نوح بودند که تمام ملل جهان از آنها به وجود آمدن.

نوح و پسرانش

78 نوح مشغول زراعت شد و اولين كسي بود كه باغ انگور درست كرد.

نوح و پسرانش

79 او از شراب آن نوشيد و مست شد. درحالي که مست بود در چادر خود لخت شد.

نوح و پسرانش

80 در این موقع، حام دید که پدرش برهنه است. او رفت و دو برادر دیگر خود را که بیرون بودند، خبر کرد.

نوح و پسرانش

81 سام و یافث ردایی را بر دوشهای خود انداختند و عقب عقب رفته پدر خود را با آن پوشاندند. صورت آنها به طرف دیگر بود و بدن برهنة پدر خود را ندیدند.

نوح و پسرانش

82 وقتی نوح به هوش آمد، فهمید که پسر کوچکش چه کرده است.

نوح و پسرانش

83 پس گفت: «کنعان ملعون باد. او همیشه بندة برادران خود باشد.»

نوح و پسرانش

84 همچنین گفت: «خداوندِ سام، متبارک باد و کنعان بندة او باشد.

نوح و پسرانش

85 خدا یافث را فراوانی دهد و همیشه در چادرهای سام حضور داشته باشد و کنعان بندة او باشد.»

نوح و پسرانش

86 نوح بعد از توفان سيصد و پنجاه سال زندگي كرد

نوح و پسرانش

87 و در سن نهصد و پنجاه سالگی وفات یافت.

پیمان خداوند با نوح

88 خدا نوح و پسرانش را برکت داده فرمود:  «فراوان و زیاد شوید و دوباره همه جای زمین را پُر کنید.

پیمان خداوند با نوح

89 همۀ حیوانات زمین و پرندگان آسمان و خزندگان و ماهیان از شما میترسند. همۀ آنها در اختیار شما باشند.

پیمان خداوند با نوح

90 شما میتوانید آنها را مثل علف سبز بخورید.

پیمان خداوند با نوح

91 اما گوشت را با خون که نشانۀ حیات است، نخورید.

پیمان خداوند با نوح

92 اگر کسی انسانی را بکشد، مجازات خواهد شد و هر حیوانی که انسانی را بکشد، به مرگ محکوم میکنم.

پیمان خداوند با نوح

93 انسان به صورت خدا آفریده شد. پس هر که انسانی را بکشد به دست انسان کشته میشود.

پیمان خداوند با نوح

94 شما فراوان و بیشمار و در روی زمین زیاد شوید.»

پیمان خداوند با نوح

95 خدا به نوح و پسرانش فرمود: 

پیمان خداوند با نوح

96 «من با شما و بعد از شما با اولادۀ شما پیمان میبندم.

پیمان خداوند با نوح

97 همچنین پیمان خود را با همۀ جانورانی که با تو هستند، یعنی پرندگان، چهارپایان و هر حیوان وحشی و هر چه با شما از کشتی بیرون آمدند و همچنین تمام جانداران روی زمین حفظ میکنم.

پیمان خداوند با نوح

98 من با شما پیمان میبندم که دیگر همۀ جانداران باهم از طوفان هلاک نمیشوند و بعد از این دیگر طوفانی که زمین را خراب کند نمیباشد.»

پیمان خداوند با نوح

99 خدا فرمود:  «نشانۀ پیمانی که نسل بعد از نسل با شما و همۀ جانورانی که با شما باشند، میبندم این است: 

پیمان خداوند با نوح

100 کمان رستم را تا به ابد در ابرها قرار میدهم تا نشانۀ آن پیمانی باشد که بین من و جهان بسته شده است.

پیمان خداوند با نوح

101 هر وقت ابر را در بالای زمین پهن میکنم و کمان رستم ظاهر میشود،

پیمان خداوند با نوح

102 پیمان خود را که بین من و شما و تمامی جانوران عقد شده است، به یاد میآورم تا طوفان دیگر همۀ جانداران را با هم هلاک نکند.

پیمان خداوند با نوح

103 کمان رستم در ابر میباشد و من آنرا میبینم و آن پیمانی را که بین من و همۀ جانداران روی زمین بسته شده، به یاد میآورم.»

پیمان خداوند با نوح

104 خدا به نوح فرمود:  «این نشانۀ آن پیمانی است که با همۀ جانداران زمین بستهام.»

نوح و پسرانش

105 سام و حام و یافت پسران نوح بودند که از کشتی بیرون آمدند (حام پدر کنعانیان است).

نوح و پسرانش

106 اینها سه پسر نوح بودند که تمام ملل جهان از آنها بوجود آمد.

نوح و پسرانش

107 نوح مشغول زراعت شد و اولین کسی بود که باغ انگور درست کرد.

نوح و پسرانش

108 او از شراب آن نوشید و نشئه شد. در حالیکه نشئه بود در خیمۀ خود برهنه شد.

نوح و پسرانش

109 در این موقع حام دید که پدرش برهنه است. او رفت و دو برادر دیگر را که بیرون بودند خبر کرد.

نوح و پسرانش

110 سام و یافت چپنی را بر شانههای خود انداخته و پس پس رفته پدر خود را با آن پوشانیدند. روی آنها به طرف دیگر بود و بدن برهنۀ پدر خود را ندیدند.

نوح و پسرانش

111 وقتی نوح به هوش آمد، فهمید که پسر کوچکش چه کرده است.

نوح و پسرانش

112 پس گفت:  «بر کنعان لعنت. او همیشه خدمتگارِ غلامان برادران خود باشد.»

نوح و پسرانش

113 همچنین گفت:  «خداوند، خدای سام متبارک باد و کنعان خدمتگار او باشد.

نوح و پسرانش

114 خدا یافت را فراوانی دهد و همیشه در خیمههای سام حضور داشته باشد و کنعان خدمتگار او باشد.»

نوح و پسرانش

115 نوح بعد از طوفان سهصد و پنجاه سال زندگی کرد

نوح و پسرانش

116 و در سن نهصد و پنجاه سالگی وفات یافت.

عهد خدا با نوح

117 خدا، نوح‌ و پسرانش‌ را برکت‌ داد وبه‌ ایشان‌ فرمود: «بارور و زیاد شوید و زمین‌ را پُر سازید.

عهد خدا با نوح

118 همه‌ حیوانات‌ و خزندگان‌ زمین‌، پرندگان‌ هوا و ماهیان‌ دریا از شما خواهند ترسید،

عهد خدا با نوح

119 زیرا همه‌ آنها را زیر سلطه‌ شما قرار داده‌ام‌ و شما می‌توانید علاوه‌ بر غلات‌ و سبزیجات‌، از گوشت‌ آنها نیز برای‌ خوراک‌ استفاده‌ کنید.

عهد خدا با نوح

120 اما گوشت‌ را با خونش‌ که‌ بدان‌ حیات‌ می‌بخشد نخورید.

عهد خدا با نوح

121 کُشتن‌ انسان‌ جایز نیست‌، زیرا انسان‌ شبیه‌ خدا آفریده‌ شده‌ است‌. هر حیوانی‌ که‌ انسانی‌ را بکُشد باید کشته‌ شود.

عهد خدا با نوح

122 هر انسانی‌ هم‌ که‌ انسان‌ دیگری‌ را به‌ قتل‌ برساند، باید به‌ دست‌ انسان‌ کشته‌ شود.

عهد خدا با نوح

123 و اما شما، فرزندان‌ زیاد تولید کنید و زمین‌ را پُر سازید.»

عهد خدا با نوح

124 سپس‌ خدا به‌ نوح‌ و پسرانش‌ فرمود:

عهد خدا با نوح

125 «من‌ با شما و با نسلهای‌ آینده‌ شما و حتی‌ با تمام‌ حیوانات‌، پرندگان‌ و خزندگان‌ عهد می‌بندم‌

عهد خدا با نوح

126 که‌ بعد از این‌ هرگز موجودات‌ زنده‌ را بوسیله‌ طوفان‌ هلاک‌ نکنم‌

عهد خدا با نوح

127 و زمین‌ را نیز دیگر بر اثر طوفان‌ خراب‌ ننمایم‌.

عهد خدا با نوح

128 این‌ است‌ نشان‌ عهد جاودانی‌ من‌:

عهد خدا با نوح

129 رنگین‌کمان‌ خود را در ابرها می‌گذارم‌ و این‌ نشان‌ عهدی‌ خواهد بود که‌ من‌ با جهان‌ بسته‌ام‌.

عهد خدا با نوح

130 وقتی‌ ابرها را بالای‌ زمین‌ بگسترانم‌ و رنگین‌ کمان‌ دیده‌ شود،

عهد خدا با نوح

131 آنگاه‌ قولی‌ را که‌ به‌ شما و تمام‌ جانداران‌ داده‌ام‌ به‌ یاد خواهم‌ آورد و دیگرهرگز تمام‌ موجودات‌ زنده‌ بوسیله‌ طوفان‌ هلاک‌ نخواهند شد.

عهد خدا با نوح

132 آری‌، رنگین‌ کمان‌ نشانه‌ عهد من‌ است‌

عهد خدا با نوح

133 با تمام‌ موجودات‌ زنده‌ روی‌ زمین‌.»

عهد خدا با نوح

134 سه‌ پسر نوح‌ که‌ از کشتی‌ خارج‌ شدند، سام‌ و حام‌ و یافث‌ بودند. (حام‌ پدر قوم‌ کنعان‌ است‌.)

عهد خدا با نوح

135 همه‌ ملل‌ دنیا از سه‌ پسر نوح‌ به‌ وجود آمدند.

عهد خدا با نوح

136 نوح‌ به‌ کار کشاورزی‌ مشغول‌ شد و تاکستانی‌ غرس‌ نمود.

عهد خدا با نوح

137 روزی‌ که‌ شراب‌ زیاد نوشیده‌ بود، در حالت‌ مستی‌ در خیمه‌اش‌ برهنه‌ خوابید.

عهد خدا با نوح

138 حام‌، پدر کنعان‌، برهنگی‌ پدر خود را دید و بیرون‌ رفته‌ به‌ دو برادرش‌ خبر داد.

عهد خدا با نوح

139 سام‌ و یافث‌ با شنیدن‌ این‌ خبر، ردایی‌ روی‌ شانه‌های‌ خود انداخته‌ عقب‌ عقب‌ بطرف‌ پدرشان‌ رفتند تا برهنگی‌ او را نبینند. سپس‌ او را با آن‌ ردا پوشانیدند.

عهد خدا با نوح

140 وقتی‌ نوح‌ به‌ حال‌ عادی‌ برگشت‌ و فهمید که‌ حام‌ چه‌ کرده‌ است‌، گفت‌:

عهد خدا با نوح

141 «کنعان‌ ملعون‌ باد. برادران‌ خود را بنده‌ بندگان‌ باشد.

عهد خدا با نوح

142 خداوند سام‌ را برکت‌ دهد و کنعان‌ بنده‌ او باشد.

عهد خدا با نوح

143 خدا یافث‌ را برکت‌ دهد و او را شریک‌ سعادت‌ سام‌ گرداند، و کنعان‌ بنده‌ او باشد.»

عهد خدا با نوح

144 پس‌ از طوفان‌، نوح‌ سیصد و پنجاه سال‌ دیگر عمر کرد

عهد خدا با نوح

145 و در سن‌ نهصد و پنجاه سالگی‌ وفات‌ یافت‌.

Chapter 10

نسل‌ نوح

1 این‌ است‌ پیدایش‌ پسران‌ نوح‌، سام‌ و حام‌ و یافث‌. و از ایشان‌ بعد از طوفان‌ پسران‌ متولد شدند.

نسل‌ نوح

2 پسران‌ یافث‌: جومَر و ماجوج‌ و مادای‌ و یاوان‌ و توبال‌ و ماشَک‌ و تیراس‌.

نسل‌ نوح

3 و پسران‌ جومَر: اَشکناز و رِیفات‌ و توجَرْمَه‌.

نسل‌ نوح

4 و پسران‌ یاوان‌: اَلِیشَه‌ و تَرشیش‌ و کَتیم‌ و دودانیم‌.

نسل‌ نوح

5 از اینان‌ جزایر امّت‌ها منشعب‌ شدند در اراضی‌ خود، هر یکی‌ موافق‌ زبان‌ و قبیله‌اش‌ در امّت‌های‌ خویش‌.

نسل‌ نوح

6 و پسران‌ حام‌: کوش‌ و مِصرایم‌ و فوط و کنعان‌.

نسل‌ نوح

7 و پسران‌ کوش‌: سِبا و حَویله‌ و سَبْتَه‌ و رَعْمَه‌ و سَبْتِکا. و پسران‌ رَعْمَه‌: شِبا و دَدان‌.

نسل‌ نوح

8 و کوش‌ نِمرُود را آورد. او به‌ جبار شدن‌ در جهان‌ شروع‌ کرد.

نسل‌ نوح

9 وی‌ در حضور خداوند صیادی‌ جبار بود. از این‌ جهت‌ می‌گویند: «مثل‌ نمرود، صیاد جبار در حضور خداوند.»

نسل‌ نوح

10 و ابتدای‌ مملکت‌ وی‌، بابل‌ بود و اَرَک‌ و اَکَدّ و کَلْنَه‌ در زمین‌ شِنعار.

نسل‌ نوح

11 از آن‌ زمین‌ آشور بیرون‌ رفت‌، و نینوا و رَحوبوت‌ عیر، و کالَح‌ را بنا نهاد،

نسل‌ نوح

12 و ریسَن‌ را در میان‌ نینوا و کالَح‌. و آن‌ شهری‌ بزرگ‌ بود.

نسل‌ نوح

13 و مِصرایم‌ لُودیم‌ و عَنامیم‌ و لَهابیم‌ و نَفتوحیم‌ را آورد.

نسل‌ نوح

14 و فَتروسیم‌ و کَسلوحیم‌ را که‌ از ایشان‌ فِلسطینیان‌ پدید آمدند و کَفتوریم‌ را.

نسل‌ نوح

15 و کنعان‌، صیدون‌، نخست‌زادۀ خود، وحَتّ را آورد.

نسل‌ نوح

16 و یبوسیان‌ و اَموریان‌ و جِرجاشیان‌ را

نسل‌ نوح

17 و حِوّیان‌ و عَرْقیان‌ و سینیان‌ را

نسل‌ نوح

18 و اَروادیان‌ و صَماریان‌ و حَماتیان‌ را. و بعد از آن‌، قبایل‌ کنعانیان‌ منشعب‌ شدند.

نسل‌ نوح

19 و سرحد کنعانیان‌ از صیدون‌ به‌ سمت‌ جرار تا غَزَه‌ بود، و به‌ سمت‌ سُدُوم‌ و عَمُورَه‌ و اَدْمَه‌ و صَبُوئیم‌ تا به‌ لاشَع‌.

نسل‌ نوح

20 اینانند پسران‌ حام‌ برحسب‌ قبایل‌ و زبانهای‌ ایشان‌، در اراضی‌ و امّت‌های‌ خود.

نسل‌ نوح

21 و از سام‌ که‌ پدر جمیع‌ بنی‌عابَر و برادر یافَث‌ بزرگ‌ بود، از او نیز اولاد متولد شد.

نسل‌ نوح

22 پسران‌ سام‌: عیلام‌ و آشور و اَرْفَکْشاد و لُود و اَرام‌.

نسل‌ نوح

23 و پسران‌ اَرام‌: عُوص‌ و حُول‌ و جاتِر و ماش‌.

نسل‌ نوح

24 و اَرَفکشاد، شالِح‌ را آورد، و شالِح‌، عابر را آورد.

نسل‌ نوح

25 و عابر را دو پسر متولد شد. یکی‌ را فالِج‌ نام‌ بود، زیرا که‌ در ایام‌ وی‌ زمین‌ منقسم‌ شد. و نام‌ برادرش‌ یقْطان‌.

نسل‌ نوح

26 و یقْطان‌، المُوداد و شالف‌ و حَضَرموت‌ و یارِح‌ را آورد،

نسل‌ نوح

27 و هَدُورام‌ و اُوْزال‌ و دِقْلَه‌ را،

نسل‌ نوح

28 و عُوبال‌ و ابیمائیل‌ و شِبا را،

نسل‌ نوح

29 و اَوْفیر و حَوِیلَه‌ و یوباب‌ را. این‌ همه‌ پسران‌ یقطان‌ بودند.

نسل‌ نوح

30 و مسکن‌ ایشان‌ از میشا بود به‌ سمت‌ سَفارَه‌، که‌ کوهی‌ از کوههای‌ شرقی‌است‌.

نسل‌ نوح

31 اینانند پسران‌ سام‌ برحسب‌ قبایل‌ و زبانهای‌ ایشان‌، در اراضی‌ خود برحسب‌ امّت‌های‌ خویش‌.

نسل‌ نوح

32 اینانند قبایل‌ پسران‌ نوح‌، برحسب‌ پیدایش‌ ایشان‌ در امّت‌های‌ خود که‌ از ایشان‌ امّت‌های‌ جهان‌، بعد از طوفان‌ منشعب‌ شدند.

نسل نوح

33 این است تاریخچۀ نسل پسران نوح، سام و حام و یافِث. برای ایشان پس از توفان، پسران زاده شدند.

نسل نوح

34 پسران یافِث: جومِر، ماجوج، مادای، یاوان، توبال، ماشک و تیراس.

نسل نوح

35 پسران جومِر: اَشکِناز، ریفات و توجَرمَه.

نسل نوح

36 پسران یاوان: اِلیشَه، تَرشیش، کِتّیم و دودانیم.

نسل نوح

37 از اینان، مردمان ساحل‌نشین، در سرزمینهای خود منشعب شدند، هر یک با زبان خویش، بر حسب طایفه و در قومهای خویش.

نسل نوح

38 پسران حام: کوش، مصر، فوط و کَنعان.

نسل نوح

39 پسران کوش: سِبا، حَویلَه، سَبتَه، رَعَمه و سَبتِکا. پسران رَعَمَه: شِبا و دِدان.

نسل نوح

40 کوش نِمرود را آورد که سلحشوری را در جهان آغاز کرد.

نسل نوح

41 وی در حضور خداوند شکارچی نیرومندی بود؛ از این‌رو می‌گویند: «همچون نِمرود، شکارچی نیرومند در حضور خداوند.»

نسل نوح

42 مراکز اصلی حکومت او بابل، اِرِک، اَکَّد و کَلنِه، در سرزمین شِنعار بود.

نسل نوح

43 او از آن سرزمین به آشور رفت، و در آنجا نینوا، رِحوبوت عیر، کالَح و

نسل نوح

44 ریسِن را، که میان نینوا و کالَح واقع است، بنا کرد؛ که آن شهرِ بزرگ است.

نسل نوح

45 مصر لودیم، عَنامیم، لِهابیم، و نَفتوحیم را آورد،

نسل نوح

46 و فَتْروسیم و کَسْلوحیم را که از ایشان فلسطینیان پدید آمدند، و کَفْتوریم را.

نسل نوح

47 کنعان نخست‌زاده‌اش صیدون، و حیت را آورد،

نسل نوح

48 و یِبوسیان، اَموریان و جِرجاشیان را،

نسل نوح

49 و حِویان، عَرقیان، و سینیان را،

نسل نوح

50 و اَروادیان، صِماریان و حَماتیان را. پس از آن، طوایف کنعانی منشعب شدند.

نسل نوح

51 حدود کنعان از صیدون به سمت جِرار تا غَزه بود، و به سمت سُدوم، غُمورَّه، اَدْمَه و صِبوئیم، تا لاشَع.

نسل نوح

52 اینانند پسران حام بر حسب طوایف و زبانهایشان، در سرزمینها و اقوام خویش.